تبليغاتX
ماماتی

ماماتی

کودکانمان بهانه های زیستن مایند

 

سلام.

دل م حسابی برای  این صفحه ی زرد چرک  و همه دوستهام تنگ شده بود. خیلی.

اول از همه باید از آقای دکتر که علاوه بر درست کردن رایانه ام یک شام خوشمزه خانه شان خوردیم تشکر کنم. البته از خانم دکتر.

دل م می خواهد برم کلی کتاب بخرم برای هدیه دادن  به دوستهام.

هنوز گوشه و کنار خانه می شود  کارتونهایی که خالی نشده اند را پیدا کرد.  

توی یکی از این روزهای دلتنگی که  هوای حوصله ام ابری بود حسابی، دوست عزیز نا دیده ای از آن سر کشور از سرزمین گرم جنوب زنگ زد و حرف زدیم و کلی شاد شدم و حال و هوایم عوض شد.

هانی را  بردیم تالار هنر برای دیدن "حسنک کجایی".  شاید بیشتر از هانی خودمان  خندیدیم و لذت بردیم. گره تئاتر قم  بود.  هانی وسط تئاتر یهو داد زد و گفت" مادر جان!" و البته ما ی مادر جان را حسابی کشید و همه کلی خندیدند.  ولی خداییش  خیلی  تئاتر با حالی بود.

پنجره های هال و اتاق خواب خودمان  رو به باغ همسایه باز می شود. دل م بابا را می خواهد که ببیند و لذت ببرد.

این روز ها عجیب گره ای  وسط گلویم افتاده. همه اش می گویم" ملیحه! آسمت  است. گریه نکن" ولی می دانم که تنگی نفس م نیست.

 چند روز پیش زنگ زدم به صدیقه  و یک دل سیر گریه کردیم با هم ،  گره ی وسط گلویم ولی باز نشد.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/08/16ساعت   توسط ملیحه   | 

 

هانی می گوید:"مام! چرا مامان بزی برای پسرش یه اسم بد انتخاب کرد؟ "شنگول" هم شد اسم؟ آدم یاد جیش می افته."

 

پ.ن:

الان که کافی نت م. ولی اصولن وسط اسباب کشی هستیم.

کامپیوتر عزیزم داغون شده اساسی. باید ببرمش دکتر.

به نظر شما چرا باید همیشه یه چیزی برای اینکه همه چیز با هم جور در نیاد باشه؟

مثلن همین حالا که من کلاس دارم و تدریس می کنم و کارم هم سه روز در هفته ست، کلاس زبان م افتاده درست وقتی که داره "مهاجران" نشون می ده. من هم سه روز در هفته این کارتون نوستالژیک رو از دست می دم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/07/26ساعت   توسط ملیحه   | 

 

 

                               

تقدیم به همه. مخصوصن خاله صفا جان جان که تو کشور غریب دلش وا شه!

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/07/18ساعت   توسط ملیحه   | 

 

محال ه که بتونین تصور کنین وقتی میام می بینم یه کامنت خصوصی دارم چقدر ذوق می کنم.

نمی گم چرا. چون یه رازه.

 پ.ن: خاله صفا جان جان امر فرموده اند عکس جدید از هانی بگذارم از آنجایی که من نمی تونم عکس آپلوود کنم به خاطر سرعت کم نت در رودهن، عکس این بغل را عوض می کنم.

خاله صفا جان جان! خوب شد؟

پ.ن۲:عکس نمی آد بالا.

پ.ن۳:اول عکس اون کنار رو برداشتم و خواستم یه جدید بگذارم . اینجوری دیگه قبلی هم رو هم نمی گیره. بعد  تلاش کردم یه عکس آپ لوود کنم، که نشد. اینجوری شد که حالا هست.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/07/17ساعت   توسط ملیحه   | 

 

مامان! مگه اسب قرمز نداريم؟

من:" نه مامان نداريم"

خب من دوس دارم اسب م رو رنگ قرمز بزنم. اشكالي داره؟

من:"نه"

چند دقيقه بعد.

مامان! ببين! اسب قرمز، يوز پلنگ قرمز، گنجيكس قرمز، گاو قرمز.خوشگله؟

مي بينم تمام حيوانات كتابش را قرمز كرده. آدمهاي كتابش را، پرنده هاي كتابش را و ... زيادي عاشق قرمز ست. گمانم  بايد كاري كنم تا زيبايي بقيه ي رنگ ها راهم مزه مزه كند يا نه بگذارم اين پرسپوليسي دو آتشه راه خودش را برود. به نظر شما بايد كاري كرد يا نه ؟

 

 

پ.ن: من باز هم معلم هستم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/07/12ساعت   توسط ملیحه   | 

 

از كلاس زبان كه رسيدم خانه، خسته ي خسته بودم. آمده مي گويد:" يا براي من ماكاروني مي پزي يا من خونه رو ترك مي كنم"

من هم گفتم كه خانه را ترك كند اگه مي داند ترك كردن يعني چه. گفتم برود و ديگر پشت سرش را نبيند مگر اينكه درست در خواست كند كه برايش ماكاروني بپزم.

سريع چهره اش عوض شد و گفت:"مام! گرسنه مه. مي شه برام ماكاروني بپزي لطفن"

فكر مي كنم چقدر بد است كه يادگرفته تهديد كند براي آنچه كه مي خواهد بدست آورد، مثل... .

 

 

پ.ن:

به مریم سر مي زنم.( چون مي دانم حالا حالا ها  وبگاه م را نمي خواند راحت مي نويسم ). ديدنش اعصاب م را متشنج مي كند. ياد وقتهايي مي افتم  كه مي خواهم از ياد ببرمشان. دوست دارم از حالا برش دارم برويم سه ماه بعد، چهار ماه بعد. وقتي كه از بابايش  با خنده  برايم حرف بزند.  دوست دارم بغلش كنم ، آرامش كنم تا ديگر هي اين قطره ها ي اشك ديدش را تار نكند و نيايد وسط حرف هامان. نمي دانم بايد چه كنم. بغض ام را قورت مي دهم. نمي خواهم مريم فكر كند من دلتنگ م. دوست دارم فكر كند من قوي ام و قبول كردم حرف هايي را كه بهش مي زنم. اينكه زندگي اگه مرگ نداشت خيلي بي مزه بود و اين  تقدير محتوم ما را تكان مي دهد و زنده نگه مان مي دارد و چه خوب است كه ... نمي دانم چه. فقط  مي روم كنارش و با هزار زحمت مي آورمش خانه ي خودمان كه تنها نماند خانه. نمي خواهم با اشك ريختن زيادش پدرش را نگران كند. حس هاي مشتركمان را بيان مي كنيم و آرام مي شويم. مريم اما نه. نمي شود آني رها يش كرد. برايش آرزو مي كنم به زندگي بازگردد. آمين.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/07/08ساعت   توسط ملیحه   | 

 

از آنجايي كه ساعتها را يك ساعت جابجا كردند، ما يك ساعت وقت اضافه داشتيم براي خوابيدن. صبح زود راه افتاديم به طرف اهواز. چند ساعت بعد رسيديم اهواز و عاطفه را ثبت نام كرديم. براي نهار خانه ي دايي بوديم چون اگر مي گفتيم مي خواهيم جاي ديگري برويم حتمن ما را مي كشتند. شما ها كه راضي نبوديد ما مي مرديم و كلي از آرزوهامان همينجوري روي زمين مي ماند.

 براي بعد از ظهر قرار گذاشته بودم با "ماه تي تي" كه ببينمش در آن فاصله زماني  جلال با محمد (دوستش) بروند گوشي موبايل دو سيم كارته ي ارزان بخرند و  بعد هم براي شام برويم خانه ي محمد و خديجه.

 از ديدن ماه تي تي  دلم داشت  غنج(يا قنج)  مي زد. فكر مي كردم صاحب آن همه شعر قشنگ بايد چه شكلي باشد.  و هي پيش خودم صورتهايي را حدس مي زدم ولي واقعن ماه تي تي از همه ي آنها زيباتر بود و البته صميمي و دوست داشتني.  گمان مي كردم سالهاي سال است كه او را مي شناسم و از اينكه روبروي من نشسته است احساس خوبي داشتم. احساسي كه مزه اش هنوز زير دندان م است.  تا حالا شده  كه مزه ي احساسي زير دندانتان باشد. مي دانيد كه مزه ي خيلي خوبي ست.  صدايش  براي شعر خواندن عالي ست. برايم شعر نخواند ولي من اين را فهميدم. كمي با هم حرف زديم و كمي عكس نشان هم داديم  كه جلال و محمد آمدند دنبالم. خيلي عجله اي ديدمش ولي همين كه ديدمش غنيمت بود برايم.

 رفتيم بازار براي خريدن ترشي انبه كه يكي از " ماي فيوريت" هاست!! ما خانوادگي مي ميريم براي ترشي انبه. همه ي بازار را گشتيم تا شش تا شيشه ترشي انبه پيدا كنيم كه روي شيشه اش عكس كشتي داشته باشد ولي پيدا نكرديم.  جلال هم توي بازار خيلي عصباني شده بود اما امان از دست اين شكم كه هر چه مي كردم نمي توانستم از ترشي انبه بگذرم. ترشي هم پيدا نكرديم و من اينجا يك دستت درد نكنه به محمد آقا بدهكارم كه در آرام كردم  جلال نقش موثري بازي مي كرد.

 رفتيم خانه ي محمد و خديجه. انگار چشمهاي مهربان در خانواده ي خديجه موروثي ست . آخر خواهرش هم درست مثل خديجه بود با اين تفاوت كه كمي شيطنت ته چشمش چشمك  مي زد كه شايد به خاطر سن ش بود. عكس هاي دانشجويي را ديديم و زهرا را كه ديدم كلي ذوق كردم. راستش  آن شبي كه نوشته ي جواد را خوانده بودم تا پاسي از شب خوابم نمي برد از عشق ي كه بين آن دو بود مست شده بودم. با ديدن عكس ها باز هم برايشان آرزوي خوشبختي كردم. دير وقت بود كه برگشتيم خانه ي دايي و تازه نشستيم با "خانم دايي" و  مامان اينها به حرف زدن.

  فردا صبح هم وسايل را جمع كرديم و نزديكيهاي ظهر بود كه راه افتاديم به سمت خانه و شب براي شام خانه ي مامان بوديم.

روز دوم مهرماه  هم آمديم رودهن خانه ي خودمان. خيلي ذوق كردم كه براي اولين بار در اين سي و يك سال زندگي م روز اول مهر مدرسه نرفتم. ولي از شانس من به علت جابجا شدن مدرسه و اسباب كشي  تا چهارم مهر مدرسه مان تعطيل بود.

براي من دعا كنيد. من دوست دارم كه امسال حتمن تدريس كنم ولي اصرار هاي معاون اداره  دارد مرا به مديريت يك دبيرستان و يا قبول كردن يك پست اداري مي كشاند. من هنوز هم مقاومت مي كنم. همين امروز هم آمده اند پي من كه بروم اداره. از اين اصرار هاي زيادي حال م به هم مي خورد و اصلن نمي خواهم  به خاطر شرم  حضور كسي مجبور به انجام كاري بشوم. باز هم برايم دعا كنيد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/07/05ساعت   توسط ملیحه   | 

 

همان شب جلال به محمد زنگ زد و او گفت كه دانشكده كنار خانه ي آنهاست. فردا صبح براي ثبت نام عاطفه راهي شديم كه ديديم همه جا تعطيل است. محمد آمد و ما هنوز جلوي در دانشكده بوديم  و فكر مي كرديم كي كجا برويم كه برنامه هامان به هم نريزد. چون مي خواستيم اين چند روزه هزار تا كار انجام بدهيم.

با محمد رفتيم خانه شان. از ديدن خديجه هيجان زده شده بودم. حس خوبي بود گمانم بعد از هفت، هشت سال بود كه مي ديدمش. هيچ عوض نشده بود. چشمها همان طور مهربان و لحن صداش همان طور آرامش بخش. مي خواستم ساعتها بنشينم و با خديجه حرف بزنم. ولي قرار بر اين شد كه اول برويم بهبهان.

با محمد راه افتاديم به طرف  بهبهان و خديجه نيامد. مامان و بچه ها ماندند خانه ي دايي .  "خانم دايي" و محمد رضا شاكي بودند و مي گفتند  كه  نرويد. ما اما بايد مي رفتيم. دلمان پيش سعيد و الهام بود.

 توي راه حوصله ام سر رفت و كلي بد و بيراه نثار خديجه كردم.

بهبهان گرم بود و لي خوبي اش اين است كه همه در خانه هاشان كولر گازي دارند توي خانه كه هستي انگار بهار است.  خدا نكند بخواهي بروي بيرون خانه.

الهام را خيلي  پيش ديده بودم با بچه ها كه رفته بوديم پارك و بعد هم  سعيد همه مان را مهمان كرد براي شام. گمانم تازه عقد كرده بودند يا قرار بود كه بزودي عقد كنند. حالا از آن سالها آنقدر مي گذشت كه آيدا داشتند براي خودشان كه من "آيدا در آيينه"  صدايش مي كردم و ذوق مي كردم. آيدا آنقدر خواستني ست كه همين حالا كه اينها را مي نويسم دلم برايش تنگ شده.

به خانه شان كه وارد شديم با چشمهاي گردش  ما را مي كاويد.  كتابهايي را كه برايش برده  بودم ديد زد و رفت. هر از گاهي مي آمد و براي خودش چرخي مي زد و مي رفت. هنوز غريبي مي كرد.  نهار را كه خورديم احسان هم آمد. 

بالاخره بچه ها ما را راضي كردند كه شب را بمانيم و چه خوب شد كه مانديم. رفتيم بندر ديلم. غروب شده بود و ما به غروب خليج فارس نرسيديم. احساس گناه مي كردم كه تنها آمده ايم و مامان و عاطفه و محمد با ما نيستند. احسان و محمد هم نيامدند. جايشان خيلي خالي بود. به خليج فارس كه رسيديم هوا تاريك تاريك بود. دريا رانمي ديديم ولي حس ش مي كردم. گرم و مرطوب و خوشمزه.  شور.  من همه اش رفته بودم خزر. اولين بار بود كه رطوبت خليج فارس مي خورد به صورتم . مست شده بود. دوست داشتم بنشينم  روي شنهاي سفت شده ي ساحل، هي دريا بيايد و مرا تر كند. ولي از اينكه دير رسيده بوديم حال م گرفته شده بود و از اينكه خيلي لذت ببرم احساس گناه مي كردم.

گشتي در بازار زديم و هيچ چيز قابل ملاحظه اي نخريديم. و دوباره به ساحل برگشتيم براي شام. آب دريا بر اثر مد كلي  جلو آمده بود و تا چندين و چندين متر جلوتر هم آب روي سطح بود. پخش و كم عمق. دل مي خواهد بروم  خليج فارس در يك فصل خنك و با چند دست لباس كه بي دلهره از تر شدن به آب بزنم و نگران گرمي هوا و گرما زدگي هاني نباشم.  شب خيلي دير بود كه بر گشتيم بهبهان و خوابيديم. خسته ي خسته بودم و چشمهام را نمي توانستم باز نگه دارم.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/07/04ساعت   توسط ملیحه   | 

 

فرداي روزي كه جلال از سفر برگشت براي ثبت نام خواهر تازه قبول شده ام  در دانشكده فني حرفه اي اهواز روانه ي اهواز شديم. افطار را بعد از بروجرد خورديم و شب را در خرم آباد خوابيديم . هوا خنك بود و از نيمه هاي شب باران مي باريد. خوش بو و خوش آهنگ. مجبور شديم پنجره ي اتاق را ببنديم  و بخزيم زير پتو. صبح آنقدر هوا شسته و تميز بود كه آن را مي بلعيديم از بس بوي بهار مي داد. فلك الافلاك را نديديم. عجله داشتيم به شوش برسيم. همين كه از پلدختر رد شديم  هوا گرم شد. به انديمشك نرسيده آنقدر هوا گرم بود كه كولر ماشين خنكمان نمي كرد.  نهار را انديمشك خورديم و نماز را در مقبره ي دانيال نبي خوانديم. تمام وقتي كه ما در مقابل آن گنبد، مبهوت پيچ پيچ دور تا دور گنبد مخروطي خاكي و بلند بوديم هاني مي دويد وسط كبوتر ها  و مي پريد توي حوض وسط حياط. هوا گرم و شرجي بود. قرمز بود. انگار هميشه ته هوا يك طوفان نشسته است تا با تلنگري به هوا بلند شود. همه  ي شهر خاكي رنگ بود. حتا نخل هاي سبزش.  بوي تند جنوب مي زد توي صورتمان. بعد از شوش  در فاصله ي 25 كيلومتري جاده اصلي "زيگورات چغازنبيل " بود. بنايي كه 4700 سال پيش ساخته شده بود. متعلق به زمان ايلامي ها در 2700 سال پيش از ميلاد مسيح. حيف كه طوفان بود و ما فقط دور قلعه دويديم تا قفل و لولا ها ي سنگي و قطور را ببينيم كه از ترس حمله ي بيگانگان و شايد براي حفظ قلعه از حضور آنان  از سنگ هاي قطوري تراشيده شده بود كه مرور آن همه سال هنوز از ابهت و شكوهش نكاسته بود. و ساعت آفتابي را  وسط قلعه و در ابعاد بزرگ تا همه بتوانند آن را ببينند . شايد براي كارگر ها  تا بدانند وقت كار تمام شده و شايد براي سلاطين تا وقت  غذا و خواب خود را از دست ندهند. از اينكه شايد دختر و پسر نوجواني از روي آن ساعت  آفتابي زمان ملاقات پنهاني شان را نشان كرده باشند توي دلم ناگهان قيقاج رفت و طعم گس عاشقي توي دهانم مزه مزه شد.و اصطبل اسب ها و جاي پاي پسرك  يا دخترك ايلامي را روي آجر كه مي دويده شايد تا در بازي  گرگ م به هوا برنده شود يا در بازي قايم باشك، پنهان. و شايد از دست پدرش كه در آن هواي گرم از دست شيطنت هاي او خسته شده و داد زده كه برود و ديگر دم پر پدرش پيدايش نشود. يك رديف آجر روي ديوار قلعه با نوشته هاي ميخي كه خيلي دوست داشتم بشود بخوانمشان. طوفان آنقدر تند و پر خاك بود كه به راحتي نمي توانستيم را ه برويم.

فقط خيال م راحت بود كه هاني با مامان توي ماشين بودند. با سرعت برگشتيم و دست و صورت هايمان را شستيم. گل شده بود. طوفان در آن دشت خاكي هر چه خاك بود  پاشانده بود به ما. توي چشمهام مي سوخت.

با سرعت راه را برگشتيم. دم دماي غروب رسيديم اهواز. چشمهام هنوز مي سوخت.  رفتيم خانه ي دايي. جاي "احلام" كه از خانه شان رفته خانه ي بخت انگار خيلي خالي بود چون من مدام اشتباهي به "حورا" مي گفتم" احلام". شايد هم "احلام" داشت غيبت مرا مي كرد!! با حورا رفتيم بيمارستان امام و دكتر جان يك عدد كلوخ!! به اندازه ي سر سوزن! از درون چشم من در آورد. و من راحت شدم. پلكهام  تا فردايش هنوز پف داشت و مي سوخت.

 پ.ن: وسطای مسافرت یه اس ام اس اومد برام و خبر پرواز پرویز مشکاتیان را داد. حال م گرفته شد. روحش شاد.

+ نوشته شده در  جمعه 1388/07/03ساعت   توسط ملیحه   | 

 

انگشتش را تاته فرو مي كند توي گوش جلال. داد جلال كه بلند مي شود با يك قيافه ي حق به جانب مي گويد:" مي خوام ببينم اون تو چه خبره؟ مي خوام انگشتم از توي اون يكي گوش ت در بياد."

 

 

پ.ن:

اين روز ها كه گذشت خيلي به امتحان دادن فكر مي كردم. من شب امتحاني م. هميشه درس ها را روي هم انباشته مي كنم تا وقت امتحان برسد. شب امتحان چنان استرسي مي گيرم كه  مسلمان نشنود، كافر نبيند. دقايقي پيش از امتحان قلبم در گلو مي تپد و گويي قرار است مرا به مسلخ ببرند. هميشه همينطور بوده ام. از كلاس پنجم كه يادم مي آيد تا همين امروز كه امتحان زبان داشتم. بدي اين شب امتحاني بودن اين است كه تا لحظه ي آخر نمي داني چي چيزي بلد هستي، چه چيزي را نمي داني. ولي اين روز ها به امتحاني فكر مي كردم كه  چون زمان مرور دانسته هايم را نمي دانم پس براي مرور و دسته بندي و رفع نواقص آن دلهره و عجله اي ندارم. اين روز ها حسابي مشغول م، اينكه نكند هيچ چيز قابل ملاحظه اي توي توشه ام نباشد موقع حساب و كتاب، پاك كلافه ام كرده. پاك.

 

 

پ.ن2:

 جلال رفته سفر. هاني دو، سه روز است مدام بهانه ي پدرش را مي گيرد. راستش اصلن گمان نمي كردم اينهمه وابسته ي جلال  باشد. هر بار كه تلفني با هم حرف زديم هر كار كردم با پدرش حرف نزد. من اما با اينكه هاني مريض شد و دو بار در يك روز بردمش دكتر خوشحال بودم كه جلال نيست، اول اينكه پتو هامان را تا نكردم( آخر اينجا آنقدر سرد شده  كه ما يكي دو هفته اي هست  پتو ها را از كمد در آورديم)  بعد هاني هر قدر اسباب بازي دلش خواست ولو كرد وسط هال و من اصلن دلم شور نزد. غذا را با قابلمه سر سفره آوردم و  نيم ساعت، نيم ساعت تلفني با دوستهام صحبت كردم. كلي خلال پسته درست كردم و لوبيا پلو پختم. اگر بهانه گيري هاني نبود اصلن دل م نمي خواست جلال به اين زودي ها بر گردد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/06/25ساعت   توسط ملیحه   | 

 

تازگي ها گير عجيبي داده است به جك گفتن. در حقيقت جك را بازي مي كند. انقدر سه، چهار لطيفه ي تكراري را قشنگ تعريف مي كند كه باز هم به آنها مي خندم. البته اگر به جك هايش نخنديم، دو دست ش را به كمر مي زند و اخم هايش را گره مي كند و مي گويد:" به من بر خورده به خاطر رفتار بد شما" از آن به بعد ما فهميديم اگر به جك هاي تكراري ولي زيباي هاني نخنديم  رفتار بدي مرتكب شده ايم.

 

پ.ن:

داداش هايم و مامان توي ماشين ما نشسته اند. صداي نوار را بلند مي كنم" سينيوريتا! نترس از عاشق شدن بيا اون با من" و هاني با انگشت شصت  خودش را نشان مي دهد و مي گويد " اون با من" مامان مي گويد" صدايش را كم كنيد." من اما كم نمي كنم به حرف داداش ها گوش مي دهم. امير رضا و محمد و هاني دست مي زنند و مي خوانند و خوشان را تكان تكان مي دهند. مامان مي گويد :" من مي رم تو اون ماشين، سر درد گرفتم" مي گويم:" حيف نيست برين اون ماشين. خنده هاي اين سه كله پوك رو از دست ميدين ها! الان آقا حامد يا بنان گذاشته يا شجريان" مامان راضي مي شود بماند. وقتي ماشين اون ها از كنارمون رد مي شود برايشان زبان درازي مي كنيم و ادا در مي آوريم. برايمان دست تكان مي دهند. مي خنديم. مي خواهم يادم برود همه چيز . مي خندم . مي خندم . خدا را شكرمي كنم كه خنديدن را آفريده است. برگشتنا، حدود يك بامداد است، مرد ميانسالي را مي بينم كه خيابان را جارو مي كند. مي ايستيم يك بستني به او  مي دهيم و كمي... . مي خندد و تشكر مي كند. عيش مان تكميل مي شود. به خانه كه مي رسيم بقيه ي بستني ها را مي خوريم و مي خوابيم. فكر مي كنم ساده بود. ولي نيمه هاي شب باز صداي گريه خفه ي محمد را مي شنوم، اشك م سرازير مي شود. دلمان براي بابا تنگ شده باز.

                                         

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/17ساعت   توسط ملیحه   | 

 

با جلال در مورد اينكه عكس بچه گي هايش را كجا گذاشته صحبت مي كرديم و اينكه ممكن است عكس گم شده باشد. اينكه ديگر نمي توانم عكسي را مثل آن پيدا كنم و ناراحت بودم.

 جلال گفت:" اينكه غصه نداره از هاني عكس بگير بده برات سياه سفيد چاپ كنن، مي شه من"

 هاني با تعجب در حاليكه خودش هم سعي داشت به گردي چشمهاش اضافه كند گفت:" ددي! وقتي بچه بودي يه طرف بدنت سياه بود، يه طرف سفيد !؟ چرا !؟ بعد كه بزرگ شدي رنگي شدي؟!"

( هاني كپي برابر اصل ه جلال ه)

 

پ.ن:

سعي مي كنم به ياد بياورم. نمي توانم.  از لابلاي آنهمه خرت و پرت توي كمد دفتر خاطرات آن سالها را پيدا مي كنم. ورق مي زنم از اول تا آخر را. روي بعضي از اسامي را آنقدر با خودكار خط خطي كردم كه محال است بشود فهميد اسم چه كسي بوده. اگر هم مي فهميدم فرقي نمي كرد. جمله هاي بعدي فقط احساس من بود به آن آدمي كه الان اصلن نمي شناختمش. چرا هيچ از اتفاقهاي روز را ننوشته بودم؟  نمي توانم به خاطر بياورم اتفاق ها را، آدم ها را، حرف ها را، از هر چيز فقط شمايلي در تاريكي محض جلوي چشمم مي آيد و مي رود. از آخرين روز هايش فقط هشت سال گذشته. تنها دليل م براي ياد آوري آن دوران عشق زيبايي ست كه آن وقتها درون من بزرگ مي شد و بالنده.  همه چيز و همه كس را دوست داشتم. از هر چيزي لذت مي بردم.سياهي آسمان و بد اخلاقي هاي روزگار و دلتنگي هاي دانشجويي و نمره هاي حتا كم و  از هواي ابري و شمشادهاي آن همه سبز. از سوزش آفتاب و بلندي چنارها. از  برگهاي نميدانم چه رنگي و زمين تيره. من فقط بهانه مي خواستم براي لذت بردن. حتا اگر آن بهانه كنار دست راننده ي سرويس مان نشستن باشد توي آن اتوبوس بزرگه، وقتي برايم مي گفت جوانتر كه بوده داداشش بهش پيشنهاد كرده بوده كه يك ولوو بخرد قسطي و توي شركت فلان راننده باشد و او خامي كرده وقبول نكرده و پسر همسايه شان كه الان راننده ي آن شركت  است فلان قدر پول مي گيرد و اين كه راننده ي دانشگاه است خيلي كمتر.  از زندگي لذت مي بردم،‌آن وقت ها. حالا چرا نمي شود شاد بود. به هر بهانه،‌هر دليل الكي؟ چي مي شود كرد؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/06/12ساعت   توسط ملیحه   | 

 

شب كه طبق معمول نمي خواست روي تختش بخوابد، روي پاهام روي تخت خواباندمش. هشت، نه ماهي مي شود كه برايش تخت نوجوان خريده ايم. گاهي هم من روي تخت ش مي خوابم و از اينكه مستقل شده ام و براي خودم يك تخت يكنفره دارم لذت مي برم. جلال ولي نمي تواند روي تخت بخوابد. قدش از تخت بلند تر است و  اين آزارش مي دهد... بگذريم.  از وقتي رفته ايم طوس و مقبره ي فردوسي را از نزديك ديده خيلي بيشتر قصه هاي شاهنامه را دوست دارد. مخصوصن قصه ي آرش كمانگير، چون مي داند من دوست داشتم اسمش را آرش بگذارم ولي نشده، به خصوص اينكه وسط قصه تكه هايي از شعر "آرش كمانگير"سروده ي "سياوش كسرايي" را برايش مي خوانم و... .  بگذريم.  مي خواستم بگويم كه عصباني بود و نمي خواست روي تخت بخوابد. گفتم كه برايش قصه ي آرش را مي گويم. با دستهاش روي گوش هاش را گرفته بود كه:"بگو. من كه گوش نمي دم" من هم كه قصه را شروع كرده بودم، ساكت شدم. دوباره گفت:" من كه گوش نمي دم روي گوش هام رو هم گرفته م. تو قصه بگو" من ساكت بودم. پشت چشمي برايم نازك كرد و گفت:" بگو ديگه نامرد. من كه گوش نمي دم" من هم كه عاشق اين سرتق بازي هايش هستم، قصه را برايش گفتم و او هم روي تخت خوابيد.

.

.

.

البته نيمه هاي شب بيدار شد و خوابالوده و زير لبي گفت:"نا مردا  ! چرا من رو پيش خودتون نخوابوندين" و آمد و وسط ما دو تا خوابيد.

 

پ.ن:

به نظر نمي آد كه كار سختي باشه  ولي فقط وقتي كه داري انجامش، بعد كه گذشت و برگشتي و نگاه كردي مي فهمي چقد طاقت فرسا بوده. حتا اگه برنگردي و نگاه هم نكني سنگيني يه چيزي اون قدر اذيتت مي كنه كه مي فهمي تو مث قديما قوي و سر حال نيستي و حالا  كاملن آماده اي كه بشكني. خرد شي و از بين بري. هيچ وقت نبايد كاري رو خارج از توانم انجام بدم. گرچه اغلب مجبور مي شم اين كار رو بكنم. گرچه شرايط هميشه يه طوري پيش مي ره كه تصميم رو بگذارم به عهده ي شرايط و شانه خالي كنم و گمان كنم كه تقصير من نيست. در عوض آنچه به دست مي آرم سر خورده گي مزخرفي يه كه ذره ذره  مي كشدم.

   "ام زهرا" مي گفت  (راستش نمي دونم از خودش شنيدم  يا از دهان كس ديگه اي و از قول "ام زهرا")  كه وقتي سينه ت پره از كينه باشه تو از بين مي ري نه اون كسي كه بهش كينه داري، پس سينه ت رو خالي از كينه كن.

من هي سعي كردم، ولي نشد. كينه مث خزه تمام روح و جسم من رو پوشونده و از هيچ چيز دور و برم نمي تونم لذت  ببرم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/06/08ساعت   توسط ملیحه   | 

 

ته کلاس می نشست، همیشه خدا. بلند قد ترین و آرام ترین بچه ی کلاس بود.

بود... .

بود...، چون حالا  دیگر نیست.

از وقتی بهنوش زنگ زد و گفت مهشاد تصادف کرده تا همین حالا که دو روز شده تلخی گزنده ای ته حلق ام  ه .

کاش امسال به دوم ریاضی ها درس نمی دادم. کاش مهشاد امسال هم دانش آموزم بود.

از مسابقات کاراته ی اصفهان بر می گشته. گویا مدال هم آورده بوده.

بوده... .

مهشاد ! دلم برای آنهمه آرزوی زیبا که پشت آنهمه آرامش پنهان کرده بودی تنگ شده.

روحت ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/06/02ساعت   توسط ملیحه   | 

 

                                  دست هاني شكست.

 

می گوید:"مام! می دونی جنس من از چینی یه، می شکنه دیگه، تقصیر من که نیست"

می گوید:"مبل ها رو بفروشید به جاش پشتی بخرید، من هم اگه بالا پایین بپرم دستم نمی شکنه"

مي گويد:"اگه اون يكي دستم و دو تا پاهام هم بشكنه و بدنم هم داغون شه اون وقت مي دوني چي ميشه؟ مي دوني؟ بايد من رو خاك كنيد، حالا برام زود يه سي دي بازي جديد بذار تا بازي كنم"

مي گويد :" چرا اين گچ سبزه، صورتي يه؟"( يك نوع گچ ارتوپدي معروف به "گچ سبز" كه سبكتر از گچ هاي معمولي ارتوپدي است . اين گچ لزومن رنگش سبز نيست،‌ مثلن گچ دست هاني رنگش صورتي ست)

 می گوید:" می دونی چرا دست راستم رو شکستم؟ چون م یخواستم یاد بگیرم با دست چپ غذا بخورم و بازی کنم"( به این می گن یه بچه پر رو به تمام معنا )

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/05/25ساعت   توسط ملیحه   | 

 

 

هاني به دنيا آمد و مرا از وسط پر قو، كشيد كف خيابان.

انگار قبل از اينكه بخواهم شيريني نگاهش را و گرماي انگشتان كوچكش را دور انگشتم وقت شير خوردنش و صداهاي گنگي كه سعي مي كرد با آن با ما حرف بزند  را بفهمم، بيداري شب تا صبح و سر درد و دعواهاي هر روزه را فهميده بودم. اينكه  بچه داشتن هر گز و هرگز مثل هيچ كار ديگري نيست. بودن يك آدم كه چگونه بودنش را سپرده اند دست من، مي ترسيدم، هنوز هم. فقط وقتي زمان مي گذرد انگار همه چيز عادي مي شود، گرچه من هنوز شبهايي از اين فكر "چگونه بودن" بيدار مي مانم .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/05/21ساعت   توسط ملیحه  

 

رفتيم نمايش "شكار بزرگ شنبه" را ديديم. گرچه هاني مثل همه ي بچه ها از ته دل نمي خنديد، گرچه نتوانست يك ساعت تمام بي حركت روي صندلي بنشيند، ولي از اينكه براي اولين بار در عمرش تئاتر مي ديد خوشحال بودم. آخر تئاتر وقتي قرار بود كه "شنبه" به "شير " شليك كند و همه ي بچه ها داد مي زدن كه "نزن، نزن" هاني من با همه ي قدرتش داد مي زد:"بزن، شليك كن"!!   

 برگشتنا ازش پرسيدم:"چرا  مي خواستي "شنبه" به "شير" شليك كنه؟ "شير" گناه داشت"   

گفت:" چون قرار بود شير شكار كنه. مگه اون همه دنبالش نگشته بود"

ديدم بچه راست مي گه.
+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/05/13ساعت   توسط ملیحه   | 

وقتي قرار شد حضرت ابراهيم پسرش را قرباني كند، زماني بود كه قرار بود ثابت شود كه ابراهيم كامل شده، كه مي تواند از عزيزترين چيزهاي روي زمين دل ببرد، كه مي تواند تصميم بگيرد و قرباني كند.

.

.

.

...پارسال من سي ساله شدم، فرق كرده بودم. هيچ آرزويي نداشتم، زندگي سير خودش را طي مي كرد، دعا نمي كردم چون منتظر تغييري نبودم، تغييري رخ نمي داد. كامل شده بودم؟  مثل هميشه از آمدن روز تولدم ناراحت نبودم. حتا از تبريك اطرافيان خوشحال هم مي شدم. روز تولدم آمده بود، يعني يك قدم نزديكتر به تمام شدن، چه خوب! در مردابي زندگي مي كردم كه غرق شدن تدريجي در آن را مدتها بود پذيرفته بودم. هيچ چيز زيبايي در اطرافم نمي ديدم.مدتها بود هيچ مناجاتي آرامم نمي كرد. هيچ  چيز از هيچ كس نمي خواستم. هر اتفاقي يا بايد رخ مي داد، كه مي داد يا نه، كه رخ نمي داد .

بابا مريض بود. بي توان ولي مغرور و با عظمت. همه ي كارهاي خودش را انجام مي داد. فكر مي كردم مثل يك سرماخوردگي، زود خوب مي شود. اين زود، دير شد.

شش ماه از سي سالگي من گذشته بود. هفتم آذر ماه رسيده بود. در اولين ساعتهاي صبح  كه بابا را ديدم روي تخت بيمارستان، كه بغلش كردم و قول دادم كه حالش خوب مي شود، كه از گوشه ي چشمان بسته اش دو قطره اشك سرازير شد ولي توان نداشت تا چشمها را باز كند، انگار از ته يك مرداب كشيده شده باشم بالا و تازه شروع كرده باشم كه نفس بكشم، دوزانو هايم را جلوي خدايي خم كردم كه مي توانست قول من به بابا را عملي كند. قسم خوردم كه بابا را بدهد و هر چه ي ديگر كه دوست دارد را بگيرد.

... دير شده بود. خيلي دير. بابا را گرفت. همه ي آنچه كه دوست داشتم را. از خودم بدم مي آمد. هر چي مي گذشت از خودم بيشتر متنفر مي شدم.من باید زودتر زانو می زدم و التماس می کردم.

.

.

.

... "لاست" رو خيلي دوست دارم . چون دوست دارم باور كنم باباي جك زنده س ولي جك نمي دونه. باباي من هم. دوست دارم باور كنم يه زندگي خوب داره. يه زندگي عالي. توي يه جاي خوب.

.

.

.

حالم به هم مي خوره از سي و يك سالگي ه بي بابا.

 

پ.ن: قبلتر ها گفته بودم که برای تولدم می نویسم.راستی! "تولدت مبارک"

پ.ن: تولد من چهارم تیر ماه است.گوشه ی وبگاه هم نوشته ام.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/05/06ساعت   توسط ملیحه   |