خاطره ای از آن دور ها بر می گردد به پیدا کردن آبپاشم از گوشه کنارهای انباری.
آبپاشم کوچک شده بود.
گریه می کردم که "این آبپاش پلاستیکی نارنجی با نقش بر جسته ی دو تا گل ،
مال من است . پس چرا کوچک شده."
مادرم اصرار داشت "تو بزرگ شده ای و نه آبپاش کوچک.تو خانمی ، سه سالته"
می دانستم ، آنقدر آبپاشم را دوست نداشته ام ٬ که کوچک شده است.
آنقدر تنها مانده بودکه ... .
آنقدر گم شده بود که ... .
من ، اما آبپاشم را خوب می کنم.
روزها و روزها تنها بازی ام آب دادن با آبپاش نارنجی ام به شمعدانی ها ی قرمز و
مخملی حیاط بود و شبها و شبها آبپاش را میان بازوانم می خواباندم ، اما ... .
اما ،آن وقتها بود که واقعیتی ، مذاقم را تا مدتها تلخ کرد.
من بزرگ شده بودم.من ، بزرگ،... .


