تبليغاتX
ماماتی

ماماتی

کودکانمان، بهانه های زیستن مایند.

 

رفته توی این شلوغ پلوغی آلبوم عکس های عروسی ما را آورده، ذوق می کند

 که: "مامان و بابا . ییکی دییگه هم مامان بابا . وای ایینجارو بیبین ،مامان و بابا."

و همینجوری از دیدن مامان و بابایش ذوق می کند.

و یکباره گفت :"پس من کو؟ هانی نیست؟" 

الان یک ساعتی هست که گریه می کند و سراغ خودش را می گیرد.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/07/26ساعت   توسط ملیحه   | 

 

فکر کنید که مجبورید کله سحر تا عصر بروید سر کار.

روز های کاری مدرسه تان هم هنوز مشخص نباشد.

دانش آموزانتان هم از همان اول سال بنای ناسازگاری بگذارند و درس نخوانند.

نازدونه تان هم مریض بشود و تب کند و از شما جدا  نشود.

چون قرار است اسباب کشی کنید ، همه ی وسایلتان ولو باشد وسط خانه.

تازگی ها مدام سر درد هم بگیرید.

و بدانید بعد از اسباب کشی،تلفن و طبعن اینترنت ندارید.

... .

خب تازه می شوید عین من.

آه !چقدر دلم برای خودم سوخت.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/07/24ساعت   توسط ملیحه   | 

 

هنوز کلی شان مانده اند.

 

بسته بندی ه اسباب ها را می گویم.

 

دور تا دور اتاق را کارتون گرفته.

 

تا می گویم که "کارتون نداریم "

 

 نازدونه می گه " من هم کارتون می خوام.شرک می خوام،آقشت انگیز

 

(آقای شگفت انگیز) می خوام و..."

 

و یادش می افته که کارتون ببینه و دردسر من شروع می شه.

 

آخه تو ترکه.

 

تابستون اونقدر تلویزیونی شده بود که نگو.

 

من ترکش دادم با کلی دردسر.

 

همه ش کتاب خوندم براش و باهم خاله بازی کردیم و بهونه که  می گرفت و

 

 می خواست تلویزیون ببیند ، عمو زنجیر باف بازی می کردیم، گرگ ام و گله می برم،

 

هو هو چیک چیک بازی، می رفتیم پارک و ... تا بالاخره عادت بد تلویزیون دیدن

 

از سرش افتاد.

 

و حالا دوباره یاد کارتون هاش کرده.

 

این چند روزه برای نازدونه فقط خوب بود ، که همه ش بازی کنه با چینی ها و لباسها

 

 و اسباب و اثاثیه.

من خسته ام ،خسته ی خسته

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/07/21ساعت   توسط ملیحه   | 

 

"کم کم غروب ماه خدا دیده می شود

      صد حیف از این بساط که بر چیده می شود"

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/07/20ساعت   توسط ملیحه   | 

 

سلام.

ما داریم از تهران می ریم.

یادتون هست که گفتم "بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد

                                           به کوه خواهد زد

                                                      به غار خواهد رفت"

ما داریم به کوه و رود پناه می بریم.

و خدا را چه دیدید شاید یه چند سال دیگه هم رفتیم به غار و جنگل .

ما تا ده، پانزده روز دیگه می ریم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/07/18ساعت   توسط ملیحه   | 

 

اشکهاش پشت سر هم می غلتد روی لپهاش که وقتی می خندد، چال می شود.

 

تا ته حلقش را می بینم، از بس که جیغ می زند.

 

نمی گذارد آب بینی اش را با دستمال پاک کنم، می کشد به آستین لباسش.

 

مدام تکرار می کند که "باز کن برام ، ماما! باز کن."

 

دارم تسلیم می شوم، خدایا ! به من قدرت بده، اشکهاش دارد گولم می زند،

 

از اینکه جیغ می زنه و سرفه می کنه و گریه و صورتش سرخ شده، ناراحتم و عصبی.

 

نمی خواهم تسلیم شوم،اما.

 

باید بداند که پفک برای او مناسب نیست و تازه اول صبح که بیدار می شود باید

 

صبحانه بخورد، نه تنقلات.

 

نمی دانم چرا یادم رفت دیشب،که پاکت پفک را پنهان کنم.و حالا به خاطر این

 

فراموشکاری من،پسرکم دارد گریه می کند.

 

... .

 

گویا از گریه خسته شد و یا نمی دانم دلش برای من که این همه در

 

فشار بودم سوخت و شاید هم نا امید شد از اجابت خواسته اش.

 

بالا خره او تسلیم شد. و تا حواسش پرت شد ، من پفک را جایی گذاشتم که دیگر نبیند.

 

خیلی سخت بود این "نه " گفتن برای من.

 

خیلی سخت بود که نازدونه گریه کنه و من فقط نگاه.

 

و خیلی ... .

برای نازدونه ، اما خوب بود .همین کافی ست.همه چیز برای او باشد کافی ست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/07/18ساعت   توسط ملیحه   | 

 

می پرسه:راستی مبلها تون رو کی عوض کرده بودین؟

 

می گم:2 سال قبل از تولد نازدونه.

 

می پرسه:چند وقتی هست که جابجا نشدی،کی اسباب کشی کردین؟

 

می گم:وقتی نازدونه 1 ماهه بود.

 

می پرسه:وای، مخلوط کن ات کی سوخته؟

 

می گم:تقریبن 4 ماهه بود ،نازدونه.

 

می پرسه:مبارک باشه،این آخرین کتاب بابای هانی یه؟

 

می گم:تازه نیست که. هانی 8 ماهه بود چاپ شد.

 

می پرسه:پرده هات رو کی عوض کردی؟

 

می گم:23 ماهه بود،نازدونه.

 

می پرسه: ... ؟

 

می گم:تولدش، مبدا تاریخ ماست ... .

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/07/15ساعت   توسط ملیحه   | 

 

نه که این روز ها هوا سرد شده،نازدونه لباس آستین بلند می پوشه.

 

انگشتهاش  رو می بره توی آستین لباسش،چشمهاش رو ریز می کنه و لبهاش رو

 

 آویزون،خودش رو برام لوس می کنه و میگه :"دشتم نیشت،رفته خونه شون"

 

مضطرب نگاش می کنم که "ای وای دست پسرم نیست،حالا چی می شه؟"

 

و انگار که می رهاندم از این همه غصه و نجاتم می دهد از نگرانی،

 

دستش را از آستین بیرون می آورد و می گوید:"ایناهاش! پیداش کردم."

 

و من خوشحال می شم وخدا رو شکر می کنم که دست نازدونه سر جای خودش است.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/07/13ساعت   توسط ملیحه   | 

 

امیر المومنین (علیه السلام)فرمودند:

 

 زمانی فرا می رسد که در آن گناه و ظاهر سازی ارزش پیدا می کند،قبح و زشتی

 

 کارههای حرام از بین می رود و زنا آشکار می گردد و...زنان شبیه مردان و

 

مردان شبیه زنان می شوند،احکام نماز سبک شمرده می شودو برای غیر خدا

 

به حج می روند.

 

چون این زمان فرا رسیدماه نو گاهی آنقدر در بالای افق ظاهر می شود که گویا

 

ماه دو شبه است و گاهی مخفی می شود،به طوری که مردم اول ماه رمضان

 

را روزه نمی گیرند،پس در این هنگام بر حذر باشید ازاین که در حال غفلت وبی خبری

 

 عذاب و مجازات الهی شما را فرا گیرد.

بحار الانوار(93-303)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/07/11ساعت   توسط ملیحه   | 

 

آمده ذل زده توی چشمهام، می گوید:"منو بی زن.من ماشینمو شی کستم"

 

اصلن  تا حالا کتک نخورده برای خراب کردن اسباب بازی هاش .گاهی برای پاره کردن

 

 کتابهاش فقط.

 

همینطوری مانده ام که چه بگویم .

 

می گوید:"خب بی زن دیگه،من با شوما خرف می زنم"

 

می گویم :"سیب می خوری؟"

 

می گوید:"اول منو بی زن"

 

گیر داده حسابی.

 

می برمش تا ماشینش را نشانم بدهد.

 

تمام تکه هایی که ممکن بوده بشود جدا کرد، جدا کرده.

 

لاشه ی ماشین را بر می دارم و برایش شعر می خوانم

 

"ماشین مشتی ممدلی            نه بوق داره نه صندلی"

 

ذوق می کند.این شعر تا حالا نشنیده و می گوید:"شعر ماشین رو بو خون."

 

برایم ادا در می آورد و میان ادا ها ماشین را می اندازد وتوپش را بر می دارد.

 

ماشین را می گذارم کنار اسباب بازی هایی که این ماه خراب کرده تا آخر ماه ازشان

 

 عکس بگیرم و بعد همه را روانه ی سطل زباله کنم.

 

این سر گرمی من است.عکس انداختن از خرابکاری های نازدونه. 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/07/09ساعت   توسط ملیحه   | 

 

یه آوازه ،یه آوازه،یه آوازه

         یه آوازه ،که تو سینه م شده انباری

                 اشکی یه که می چکه روی گیتار

                        اگر... .

پ ن:خدایا! مرا دریاب و در لطف خود بپیچان و با خود ببر.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/07/08ساعت   توسط ملیحه   | 

 

"بوخورم قخرمان می شم؟"

 

"بله عزیزم"،و یه قاشق دیگه می گذارم توی  دهانش.

 

"دایناسوور می شم؟"

 

"بله مامان جان"، و یه قاشق دیگه توی دهانش فرو می کنم.

 

بعد فکر می کنم اگه غذا بخوره و دایناسور بشه؟

 

"دایناسور بی شم شوما رو بوخورم؟"

 

"باشه جوجه ی من"، و قاشق بعدی.

 

"مامان جان!بوخورم که ورزی شکار بی شم؟"

 

"بله "، و قاشق بعدی.

 

دارم کیف می کنم که داره غذا می خوره.

 

انگار این اونه که داره گولم می زنه تا قاشق قاشق غذا بدم بهش.

 

غیر قابل پیش بینی  است. بیشتر کارهاش غیر قابل پیش بینی است.

این بازی یه جدیدشه .منم راضیم .غذا بخوره ،با هر کلکی، من پا به پاش میام.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/07/07ساعت   توسط ملیحه   | 

 

می چرخه دور خودش و سعی می کنه که موبایل رو بگذاره تو جیب شلوارش.

 

سه دور می چرخه تا موفق میشه که سر جیبش رو پیدا کنه و تا میاد که موبایل رو بگذاره توش،

 

 جیب از دستش فرار می کنه.

 

حالا که موبایل تو جیبشه یه طرف شلوارش پایین تر اومده.

 

از بس که بالا پایین می پره و موبایل  براش سنگینه .

 

بعد هی دور خودش می چرخه ،یه دور ،دو دور ،سه دور ،... .

 

اونقدر که سر من گیج می ره .

 

سرش رو می ده بالا و زیر چشمی من رو نگاه می کنه ،از اینکه بهش نمی گویم" بسه"

 

تعجب می کنه.

 

بعد یاد بچه گی هام می اوفتم که سرم رو می گذاشتم روی زمین و پاهام را به

 

دیوار تکیه می دادم.سروته می شدم.

 

پنج دقیقه،ده دقیقه،یه ربع،گاهی تا نیم ساعت.

 

مسابقه بود و باید که بیشترطول می کشید تا برنده شوم.

 

حالا اما ،از دیدن چرخیدن نازدونه سرم به دوران می افته.

 

من پیر شدم ؟

 

به هر حال خیلی گذشته.از آن وقت ها خیلی گذشته.خاطراتم محو و کمرنگ اند.

 

آنت و لوسین رو که می بینم،قلبم تند تر می زنه.

همین کافی ست ،انگار.

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/07/06ساعت   توسط ملیحه   | 

 

"بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد

به کوه خواهد زد

به غار خواهد رفت

تو کودکانت را به سینه می فشاری گرم

و همسرت را

چون کولیان خانه بدوش

..."

این شعر از زنده یاد فریدون مشیری است.

نمی دانم چرا دوست دارم الان که توی غار زندگی کنم.

روی دیوار های غار نقاشی کنیم با نازدونه بی دغدغه ی خراب شدن دیوار.

بابای نازدونه صبح ها بره شکار و من هیزم جمع کنم.

شب دور آتیش بشینیم اون دروغ ببافه از شجاعتش که"امروز شیر و خرس کشتم " و من غش کنم

 از خنده و غذا بپزم روی آتیش های بیرون غار.

شب ها ولو بشویم روی کاه های کف غار و چشم بدوزیم به سقف کوتاه غار  و فکر کنیم اگر

 فردا چیزی برای شکار نبود چه کنیم؟ و بعد هم خوابمان ببرد.

بی غصه ی پیدا کردن خانه و مهد .

بی اعصاب خوردی درست شدن انتقالی یا نشدن.

بی دردسر درست شدن ساعت های کاری.

بی درد بی پولی.

بی...

بی همه چیز.همه چیز.همه... .

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/07/03ساعت   توسط ملیحه   | 

 

نازدونه مدام می گفت "بیریم با بچه خا بازی کونیم"

نمی دونم چرا تازگی ها به "ه" می گه "خ".

توی مدرسه با هم می رفتیم سر کلاس."من میداد می خوام" و برای خودش نقاشی می کرد .

همینکه می خواستم درس بگم ٬ می گفت " مامان جان! ساکت بچه خا  خرف بیزنن"

و همه می خندیدن .

تازه اصلن انگار نه که همه روزه ایم ٬همینطور سر کلاس رانی می خورد و شیشه.

من اما  باید تا آخر هفته با خودم ببرمش سر کلاس.هنوز تکلیف مهدش روشن نیست.

نمی دانم این بلاتکلیفی کی مرا می کشد؟؟

کی اسباب کشی می کنیم ؟

و کی مهد ثبت نامش می کنم؟

نازدونه خسته می شه توی مدرسه .ناراحتم براش و چاره ای هم ندارم.

گاهی پشیمان می شوم از مادر شدن٬از بس که غصه می خورم برای شرایط نازدونه.

 

نمی دانم ؟ هیچ نمی دانم .

فقط می دانم ماه دیگر همه چیز به خوبی تمام شده و همه چیز مر تب و منظم است.

پس به امید ماه دیگه...

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/07/02ساعت   توسط ملیحه   | 

 

صبح کله ی سحر، نه ،اصلن هنوز شب بود.یعنی، هنوز هوا تاریک بود .

 

حالا صبح بودیا شب بود ،نمی دونم.

 

مانتوم رو اتو کرده بودم ولی لباسهای نازدونه رو هنوز نه.

 

توی  کوله ش موز گذاشتم و رانی آناناس.

 

موز گرمه ،آناناس خنک.

 

شیشه ش رو هم گذاشتم.توش شربت آبلیمو .

 

هوا داشت روشن می شد.می ترسیدم.انگار سالی اولی بود

 

که مدرسه می رفتم.بچه ی کلاس اولی،انگار.

 

دهنم تلخ بود.توی دلم آشوب.

 

نازدونه رو مهد ثبت نام نکردم،هنوز.

 

با هم رفتیم مدرسه.امروز گذشت ،من اما هنوز دهنم تلخه و دلم آشوب.

 

 

به نظر تو کی خرداد می شه؟

نمی دونم  امسال چرا اینطوریه .تو می دونی؟

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/07/01ساعت   توسط ملیحه   |