دیروز رفته بودیم نمایشگاه مطبوعات.نازدونه از غرفه ی گل آقا کلی نشریه برداشته
بود و اصرار که همه ش رو بخرم براش.
ماهنامه ی گل آقا ، سالنامه ی گل آقا،کتابهایی که چاپ کرده بودند،و... .
مقصر میز کوتاه گل آقا بود که دست نازدونه به روی میز می رسید.
بالا خره راضی شد و من چند تا "بچه ها... گل آقا" خریدم و البته به اون خانمی که
یک گل آقا را به نازدونه هدیه داد گفتم که لطفن یه "خیلی بچه ها ...گل آقا " هم
منتشر کنید.برای هم سن و سال های نازدونه.
البته پلاتی که روی غرفه نصب شده بود را هم می خواست،که با کلی التماس راضی
شد از اون بگذره.
غرفه ی چلچراغ هم براش جالب بود.
با یکی دو نفر هم دوست شد.
وقتی هم که یک پرچم کاغذی هدیه گرفت مدام می گفت "ایران،ایران" و پرچمی را
که تبلیغ یک نشریه بود توی هوا می چرخاند.
آخر ها هم خسته شده بود و می گفت"ببلم کن. خوایش می کنم،ببلم کن."
و من با آن همه مجله که حسابی سنگین بود،مجبور شدم که آقا را بغل کنم.
از دیشب "گل آقا " هایش را بغل کرده و وقتی که می خواهم بخوانمشان
می گوید"من می گیرم،شوما بوخون!دست نزنی ها"
و من مجله با اعمال شاقه می خوانم.