تبليغاتX
ماماتی

ماماتی

کودکانمان، بهانه های زیستن مایند.

 

آمده می گوید" آش بی ریز بده"

می گویم " آش نداریم"

می گوید"داییم.من می دونم که داییم"

من قرار می گذارم تا برایش آش بپزم.ولی همه ش بی قراری می کند"که آش

 بی ریز، داییم . من می دونم که داییم"

می گم" خب برو بیار"

می رود توی آشپز خانه و یک ملاقه می آورد و...

 می گوید"پییداش کردم.آش بیریز! پییدا کردم."

نازدونه به ملاقه می گفته"آش بی ریز".

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/08/28ساعت   توسط ملیحه   | 

 

حال م به هم خورد از اینکه هی الکی خودم را به خوشبختی می زنم و

هر روز ...

هر روز ...

هی همه چیز ...

... .

+ نوشته شده در  جمعه 1386/08/25ساعت   توسط ملیحه   | 

 

"مامانی جون! من رو ببل می کنی؟"

 

نه، پسرای خوب خودشون راه میرن.شما هم که پسر خیلی خوبی هستی.

 

"مامانی! مامان ملیح! مامان جون جون!من پسری بدی م ببلم کن"

 

"مامان ملیح!لوطفن شوما من روببل کن"

 

"مامان جون! من خستی شودم"

 

"مامانی!ببل کن منو"

 

"مامان ملیح جون! منو ببل کن ،من بدم"

 

من اما اصلن نمی شنیدم که چه می گوید، راه می رفتم که دیدم دیگر نق نمی زند،

 

وقتی برگشتم،دیدم وسط پیاده رو ایستاده و دستهاش را مثل وقتی که قرار است

 

بغل ش کنم بالا گرفته و تا دید که نگاهش می کنم

 

گفت" شوما داری منو ببل میکنی!"

 

شما جای من، با این ترفندش نباید که بغلش می کردم؟

 

دیگر به کمر دردم فکر نکردم و بغلش کردم.

 

تا خانه یک لحظه هم ازبغل من جدا نشد.

 

از اینکه احساس امنیت می کردو آسودگی من هم راضی بودم .

 

 

پ.ن.۱:وقتی یه معلمی برگه ی دانش آموزهاش رو با مدادرنگی نازدونه ش تصحیح

 

می کنه، یعنی که همه ی خودکارای  قرمز شون تموم شده  . 

 

پ.ن.۲:یکی از موهای سمت چپ سرم،سفید شده.امروز تو آینه دیدم و چند ساعتی

 

 منگ بودم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/08/23ساعت   توسط ملیحه   | 

 

دیروز رفته بودیم نمایشگاه مطبوعات.نازدونه از غرفه ی گل آقا کلی نشریه برداشته

 

 بود و اصرار که همه ش رو بخرم براش.

 

ماهنامه ی گل آقا ، سالنامه ی گل آقا،کتابهایی که چاپ کرده بودند،و... .

 

مقصر میز کوتاه گل آقا بود که دست نازدونه به روی میز می رسید. 

 

بالا خره راضی شد و من چند تا "بچه ها... گل آقا" خریدم و البته به اون خانمی که

 

یک گل آقا را به نازدونه هدیه  داد  گفتم که لطفن یه "خیلی بچه ها ...گل آقا " هم

 

منتشر کنید.برای هم سن و سال های نازدونه.

 

البته پلاتی که روی غرفه نصب شده بود را هم می خواست،که با کلی التماس راضی

 

شد از اون بگذره.

 

غرفه ی چلچراغ هم براش جالب بود.

 

با یکی دو نفر هم دوست شد.

 

وقتی هم که یک پرچم کاغذی هدیه گرفت مدام می گفت "ایران،ایران" و پرچمی را

 

که تبلیغ یک نشریه بود توی هوا می چرخاند.

 

آخر ها هم خسته شده بود و می گفت"ببلم کن. خوایش می کنم،ببلم کن."

 

و من با آن همه مجله که حسابی سنگین بود،مجبور شدم که آقا را بغل کنم.

 

از دیشب "گل آقا " هایش را بغل کرده و وقتی که می خواهم بخوانمشان

 

 می گوید"من می گیرم،شوما بوخون!دست نزنی ها"

و من مجله با اعمال شاقه می خوانم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/08/22ساعت   توسط ملیحه   | 

 

الان داریم از منیریه می آییم.کفش اسکیت اندازه ی پای نازدونه پیدا نکردیم!

چه معنی دارد شرکت هایی که کفش اسکیت می سازند برای پای نازدونه ی من

کفش نساخته اند؟؟؟!!!

ما برای یکی دو سالی از کفش اسکیت خریدن نا امید شده ایم.

راستش خطر هم دارد.اگه پای نازدونه پیچ بخوره؟؟

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/08/19ساعت   توسط ملیحه   | 

 

آمده لای دست و پای من که دارم لباسها را آب می کشم،

 

 دستش را توی لگن آب می کند و می  پاشد روی صورتش.

 

چشم هاش را می بنددو ادای خنده در می آورد.

 

سر تا پایش خیس خیس است .

 

پشیمانم کرد از اینکه چند تکه لباس را با دست شستم.

 

حالا با لباسهای تنش که خیس شده، و همان چند تکه ای که با دست شستم،

 

می شود یک دور ماشین لباس شویی را راه انداخت.

مجبور می شوم آخر که ماشین را روشن کنم و همه ی لباسها را با هم بشویم.

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/08/18ساعت   توسط ملیحه   | 

 

می گوید"رو دشت شوما می خوابم"

 

دستم را باز می کنم، سرش را گذاشت روی بازویم.

 

پیشونی اش را بوسیدم ،گفت"این جا رو بی بوس" و اشاره کرد به لپش.

 

لپش را بوسیدم.گفت"حالا نازم کن"

 

نازش که می کردم،خودش برای خودش شعر می خواند:

 

"نازی،نازی

 

گل پیازی

 

گلاب کاشانی

 

هلی، دارچینی ، زعفرانی"

 

چند روز پیش هم موقع بازی کردن با خودش می گفت:

 

"هل من،دارچین من،هانی من"

 

"قربون قد و بالات،قربون چشم سیات،قربون ناز و ادات"

 

فهمیدم که چه کیفی می کند از شعرهای من در آوردی مامانش.از قربان صدقه های

 

 مخصوص خودش.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/08/17ساعت   توسط ملیحه   | 

 

من می خواهم نازدونه شناگر شود، باباش می خواهد کاراته کا ر.

 

شاید دوچرخه سواری هم خوب باشد، شاید هم پاراگلایدر سواری.

 

خودش فقط دو تا دفتر، دو تا مقوا،دو تا نایلکس پاره، دو تا از هر چه پیدا کند

 

می گذارد زیر پایش، روی فرش سر می خورد و می گوید"بیبین ماما!من ایسکیت دارم"

 

من می خواهم نازدونه فیزیک بخواند، باباش می خواهد مکانیک.

 

من گاهی هم دوست دارم ادبیات بخواند.البته فلسفه هم بد نیست.

 

گاهی فکر می کنم پزشک هم شود خوب است یا دندانپزشک.

 

می خواهم موسیقی هم بداند، باباش اما نقاشی را ترجیح می دهد.

 

البته سفال گری هم آرامش  خاصی می دهد به آدم، آن هم خوب است.

 

کلاس زبان که واجب است.

 

… .

 

آرزو های ما برای او نا تمام است.می دانم همه ی اینها بد جنسی ماست،

 

او باید خودش انتخاب کند.

 

مثل اسکیت بازی اش.البته کفش اسکیت اندازه ی پایش پیدا نکردم شاید باید برم

 

 منیریه.

 

ولی مگر می شود که پدر و مادری برای نازدونه شان آرزو نداشته باشند؟

 

پس من می خواهم نازدونه شناگر شود و … .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/08/16ساعت   توسط ملیحه   | 

 

بالاخره ما هم تلفن دار شدیم.

 تو این غربت ، غنیمته.

می خواهم همه چیز را جبران کنم.کم کاری از نازدونه گفتن را،ننوشتن را،نبودن را و از همه

مهم تر غصه دار شدنم را برای رفتن "قیصر امین پور".

من "قیصر "را از روی شعر های نابش می شناختم و عکس روی کتابش.همین.

ولی باز کلی غصه خوردم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/08/15ساعت   توسط ملیحه   | 

 

نازدونه از روی صندلی می رود روی میز نهار خوری که چسبیده به اپن و بعد روی

اپن می ایستد. اگر چیزی روی اپن به نظرش اضافه بیاید،پرت می کند کف آشپزخانه.

روی اپن قدم می زند. من از قبل می دانم. روی میز نهار خوری ، روی اپن ، دور تا

 دور سالن و هر جایی که ممکن باشد دستش به آن برسد را قبل ها چمع کرده ام.

 البته بعد از شکسته شدن گلدان قد بلند زیبایم.

گاهی می ترسم بیافتد پایین و گاهی می گذارم خودش هم ترس را تجربه کند.

 معمولن از روی اپن سر می خورد روی صندلی و دیگر روی میز نمی رود.

 سر خوش است که من مثلن ندیدم و کاری که دوست داشته کرده.

بعد از یکی ، دوبار قدم زدنش روی اپن، جای میز نهار خوری را عوض کردم.

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/08/11ساعت   توسط ملیحه   | 

 

آنتن تلویزیون را وصل نکرده ایم. گمانم حالا حالاها هم وصل نکنیم،

اگر مهمان ها که می آیند خانه مان گیر ندهند.

هنوز کارتونهایی هست، توی کمد دیواری که جا به جاشان نکرده ام.

 حوصله اش راندارم. درگیر کارهای مدرسه هم نیستم. وقت اضافه هم دارم،

از اینکه تلفن ندارم، بی حوصله ام.

گاهی از این سکوتی که بعد از غروب، شهر فرو می رود درش، می ترسم.

بیشتر وقتها اما، آرامش می دهد به من.

نازدونه صبح ها با خنده و خوشحالی بیدار می شود، نه مثل آن وقت ها با گریه و زاری.

با هم کلی گپ می زنیم، صبحانه می خوریم و بعد می برمش مهد کودکی که دیوار

 به دیوار آپارتمان ماست.

در فلزی رنگ و رو رفته مهد را تا می بیند: "من مخد نی میرم ها !"

می گویم باشه تا دیگر چیزی نگوید.

 و توی راهروی مهد که کفش هاش را در می آورم، کیفش را می گیرد از دستم

و می دود و "خاله، خاله" کنان می رود توی مهدکودکش و یادش می رود که مرا تهدید می کرد.

من تا مدرسه چند دقیقه راه دارم و نه دوساعت.

روزهایم طولانی تر شده اند، نازدونه ام شاداب تر.

از پنجره اتاق خوابمان درخت های سبز و کوه های لخت پیداست،از پنجره هال، خیابان و مهد نازدونه.

راستش تلفن نداشتن هم سخت نبود، اگر اینترنتم وصل بود و پر سرعت.

 

پ.ن: می روم نانوایی، دانش آموزانم را توی صف می بینم. از سوپر که چیز می خرم،

 دانش آموزی تعارف می کند که حساب کند. نازدونه را که پارک می برم، حتمن کسی

 هست که مرا با دست به بغل دستی اش نشان دهد.مادر دانش آموزم مدیر مهد

هانی ست. پدر دیگری، کارمند بانکی که قرار است وام بدهد به ما.

 روزهای اول آزاردهنده بود، حالا اما عادت کرده ام.

+ نوشته شده در  جمعه 1386/08/11ساعت   توسط ملیحه   | 

 

ما هنوز زنده ایم.

... .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/08/08ساعت   توسط ملیحه   | 

 

 

من هنوز زنده م.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/08/08ساعت   توسط ملیحه   |