تبليغاتX
ماماتی

ماماتی

کودکانمان، بهانه های زیستن مایند.

 

از وقتی از خواب بیدار شده یک ریز داره گریه می کنه، بهونه می گیره،  نق می زنه ، ... .

داره رو اعصاب من راه می ره.

بغل ش کردم، شعر خوندم براش، کارتون گذاشتم، تفنگ بازی کردم، فرنی درست کردم براش و ... .

بهونه گرفتن و گریه کردن  ش تموم نمی شد.آخرش هم شلوارش رو خیس کرد تا بد بودن ش رو تمام و کمال کنه.

دیوونه شدم از دست این یه نصفه آدم.

ولی موفق شدم که خودم رو کنترل کنم تا نزنمش و داد هم نزنم سرش.

تنها خوبی این قضیه، کنترل خودم بود.گرچه دیوونه شدم... .

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/29ساعت   توسط ملیحه   | 

 

 دست راست گربه ی مهد هانی کمی کوتاه تر و نا فرم است، طوری که می لنگد .

 اولین روزی که گربه  توجه هانی را جلب کرد، هانی دوید دنبالش و گربه فرار کرد.

هانی گفت:" مامان گربه کج راه می ره، دستش خرابه"

" مامان! کی گربه رو زده"

"چرا گربه این جوری شده؟"

و یک  باره زد زیر گریه، من بغل ش کردم ولی تا خانه همه ش بهانه گرفت.

خانه که رسیدیم بد جوری زد زیر گریه، تا یک ساعت بعد  که جلال آمد.

هنوز جلال کفشهایش را در نیاورده بود که یواشکی ماجرا را گفتم.

جلال بلند بلند گفت:"مامان! من رفتم بیمارستان تا گربه را بستری کنند، به همین خاطر دیر آمدم"

هانی ساکت شد.

جلال گفت:" دکتر ها همه آمدند تا گربه را معاینه کنند. گفتند زود خوب میشه"

چشمهای هانی برق زد و گفت:" زود میاد خونه مون"

باباش گفت :" اول باید خوب بشه"

" بابایی! براش خونه می سازی تا بیاد پیش من"

" بابایی! من گربه رو دوست دارم"

" بابایی ! کی خوب میشه؟"

"بابایی!... ."

 

پ.ن: یکی از دوستان حسابی ما را شرمنده کرده اند.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/29ساعت   توسط ملیحه   | 

 

نازدونه آن همه آرزو های ما را برای خودش ندیده گرفته ، به آرزوی خاله اش و دوست من، حالا شاعر شده.

 

 

"بابای خوبم قشنگی و نازی   حالا من می خوام برم به بازی   

 بازی چه خوبه با یه بابای خوب    بازی می کنیم با یه دونه توپ"

 

"مامان داریم ، شاه نداره   از خوشگلی تا نداره"

 

"هل من ، دارچین من ، مامان من"

 

 

 

حالا یاد شعر های کودکی ت باش و به جای همه ی کلماتی که می شود، "بابا" یا "مامان" بگذار.

می شود سروده ی هانی!!!!

+ نوشته شده در  شنبه 1386/11/27ساعت   توسط ملیحه   | 

 

"مامانی! دانشجوهای بابا بدن"

" مامان! دانشگاه سرده"

"مامان ملیح! من م بیام کلاس اسکیت"

" مامانی جون! پام داره خون میاد.دانشجوهای بابا من رو زدن"

" من  هم بزرگ شدم ها! کتلت خوردم ها!"

 

چون من عصر های پنج شنبه می رم کلاس اسکیت،پنج شنبه ها، عصر ، هانی با باباش می ره دانشگاه.

آخه مهدش روز های پنچ شنبه تا ظهر باز ه.

حالا هر ترفندی به کار می بره تا نره دانشگاه و با من بیاد اسکیت.من م نمی برمش.خیلی خطر ناک ه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/11/25ساعت   توسط ملیحه   | 

 

هوا را از من بگیر

خنده ات را اما ، هرگز.

"پابلو نرودا"

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/11/24ساعت   توسط ملیحه   | 

 

این ها برای شقایق می نویسم که نکته بین است و هنرمند، که پرسیده چرا کودک ت بهانه ی زندگی ت است.

آنهایی که مادرند، پدرند، یا کودکی را جوان کرده اند، می دانند که کودکانمان بهانه های زیستن مایند، بی اغراق.

کودکانمان بدون هیچ تکلفی به ما می آموزند که دوست داشته باشیم، بدون انتظار پاسخ.

کودکانمان نیاز خود را به راحتی به ما می گویند.بدون  صلاح دید و صغرا کبرا چیدن.

آدم یادش می آید که چه کارهایی که می تواند انجام دهد و نمی کند.

کودکان چگونه عشق ورزیدن را به ما می آموزند.

چه عشقی والاتر از" محبت بی انتظار" را سراغ دارید.

انگار دل آدم را بزرگ می کنند برای بیشتر محبت کردن.

ظرفیت" عشق ورزی" را بالا می برند.

مفهوم عشق باایثار است که کامل می شود . و کدام ایثار از  ایثار مادران و پدران بیشتر است.

که خود در زحمتند  تا آرامش و امنیت کودک شان را تضمین کنند.

از وقتی که هانی به دنیا آمده، من مادرم را و پدرم را دوست تر دارم.

همکاران م را.دوستان م را.همسرم را حتا.

من دارم یاد می گیرم بی هیچ انتظار پاسخی دوست بدارم.گر چه سخت.گرچه دیر.

همین است که به نظر من " کودکانمان بهانه های زیستن مایند"

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/22ساعت   توسط ملیحه   | 

 

                          محمد وهانی

ای مریم دزد!

عکس پسر من رو تو وبلاگت می ذاری؟؟؟

پ.ن: اون عکس هانی با محمد آقا است. محمد آقا دوست ماست.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/22ساعت   توسط ملیحه   | 

 

خب .کارنامه ی بچه هارو هم دادن.

من امسال آمار هم درس می دادم.آقا! این آمار چه درس باحالی ست.

روی هم رفته راضی بودم.

درصد قبولی بچه های اول مثل همیشه پایین بود. 85% و 90% بود.بقیه کلاس هام هم که 100%.

کلی هم الان از خودم راضی م.نه اون مدلی.یه مدل خوب.

اون راه تازم برای تدریس اول، جواب داده و من قصد دارم توی منطقه های دیگه ی ایران هم اجرا کنم.اگه جواب بده، یه غوغایی به پا کنم، همه کیف کنن.

برای من و راه تازه ی تدریس م دعا کنید.ممنون.

 

پ.ن: امتحان مون منطقه ای بوده و درصد قبولی معلم های دیگه از درصد قبولی من کمتر بوده.پس فرض راحت سئوال طرح کردن، از بین میره.

سئوالات منطقه ای هم کلید خاص خودش رو داره، پس نمره ی الکی دادن هم رد میشه.

و دیگر اینکه من که نمی خواهم خودم را گول بزنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/11/21ساعت   توسط ملیحه   | 

 

تمام شب قبل را از بس که باد هو هو کشیده بود توی خانه بیدار مانده بودم.

صبح هم کلی کار عقب مانده داشتم که اضافه شده بود به کار های خانه.

این دو هفته تعطیلی هم که ... .

شب خسته ی خسته بودم. نازدونه یواشکی آمده بود زیر پتویم.من اما انگار خوابم، هیچ نگفتم.

خیلی آرام گفت:"به به ! چه دست های قشنگی" و نگاه ش را که ذل زده بود به من حس می کردم.

بعد:"به به ! چه ناخن های قشنگی" من همانطور چشم هام بسته بود.

"از کجا خریدی؟"

و مرا آرام تکان داد و گفت:"شیطون! نگفتی این دست های خوشگل ت رو از کجا خریدی؟"

" مامان من رو بغل می کنی؟"

من بیدار شدم و هانی را محکم بغل کردم و با هم خوابیدیم.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/11/20ساعت   توسط ملیحه   | 

 

خدایا شکرت که مهمون رو آفریدی.

ما دیروز مهمون داشتیم.کلی خوش گذشت.جای همه ی خالی.

هانی هم هر کاری دوست داشت کرد.

+ نوشته شده در  شنبه 1386/11/20ساعت   توسط ملیحه   | 

 

امروز دو تا کوچه دنبال گربه هه رفتیم و هانی اون رو دعوت می کرد به خونه مون ولی گربه هه آخرش هم افتخار نداد که بیاد خونه ی ما!

" ببین! بیا بریم با هم بازی کنیم"

و هنوز من به خودم نیامده، دویده بود دنبال گربه.

" من به شما نهار هم می دم ها!"

" بیا می خوام نازت کنم"

"نمی خواهی قورمه سبزی بخوری؟"

" چرا رفتی زیر ماشین؟ بیا بریم خونه"

هر چه من می گفتم که هانی بیا برویم و گربه نمی خواهد بیاید خانه ی ما و دیر مان می شود، گوشش بدهکار نبود.

" بدو دیگه من می رم ها!"

"پیشی! پیشی! بیا برویم"

"پیشی پیشی ملوس م! بیا دیگه"

خب . رسیدیم سر کوچه ی دوم و گربه ی بد هم رفت روی درخت و هانی گریه کنان خودش رو چسباند به من و آمدیم خانه، انتظار نداشتید که گربه هم به حرف هانی گوش دهد.داشتید؟

راستش اگر التماسش را به گربه می دیدید، از دست گربه هه عصبانی می شدید.

من گفتم که " پیشی رفته از مامانش اجازه بگیره، آخه بی اجازه ی مامانش که نمی شه بیاد خونه ی ما"

کمی آرام تر شد .گرچه حس می کردم حرف م را باور نکرده.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/11/17ساعت   توسط ملیحه   | 

 

خدایا شکرت که ماهان رو آفریدی.

 

کی روی دیوار ها نقاشی کرده؟ ماهان.

کی شلوارش رو خیس کرده؟ ماهان

کی داره گریه می کنه؟ ماهان

کی تلق و شیرازه ی تحقیق های دانشجوهای بابا رو برداشته؟ ماهان

کی هم ی اسباب بازی ها رو ریخته وسط هال؟ ماهان

کی ... ؟ ماهان.

خدایا شکرت که ماهان رو آفریدی، و گر نه این همه خرابکاری رو کی می تونست انجام بده؟

 

 

 پ.ن: ماهان  همکلاسی هانی توی مهد ه.

پ.ن.2: جلال می گه چه کار می کنی ؟ می گم: ماهان رو نوشتم بگذارم تو ماماتی.هانی دادمی زنه: من رو بگذار ماهان رو نگذار.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/15ساعت   توسط ملیحه   | 

 

لعنت به این زندگی کوفتی.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/15ساعت   توسط ملیحه   | 

 

سیندلا می خونی؟

من پسرم شما بابایی!

من که نمی شه قصه بگم!

من باید بخوابم شما قصه بگی!

اگه دوست داری سیندرلا می خونی؟

می خواهی برای من سیندرلا بخونی؟

شما می خواهی که برای من سیندرلا بگی!

آخ جون بابا برای من سیندرلا می خونه!

بابا! بابا! سیندرلا چی شده؟

... .

الان باباش داره براش سیندرلا را تعریف می کنه.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/11/14ساعت   توسط ملیحه   | 

 

از مهد که می  آمدیم شعر می خواند:

 آزاد باش ای ایران

   از ما فرزندان خود 

  دلشاد باش ای ایران

و من بدو بدو رفتم خانه تا ... . 

 

دهم بهمن روز همبستگی وبلاگ نویسان ایرانی با دانشجویان در بند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/11/10ساعت   توسط ملیحه   | 

می گوید:"بیا، بیا، بیا، بیا برات نوضیح بدم"

- چی چی رو ؟

می گوید:" بیا، بنشین، می گویم."

- خب من آشپزی می کنم، شما توضیح بده.

می گوید:"نه ، نمی شه"

می نشینم کنارش، بغل ش می کنم.می گویم خب.

می گوید:"خوبی؟"

-ممنون.چی کارم داری؟

ریز ریز می خندد.می گوید:"خوبی؟"

- خوبم.چی کارم داری؟ می رم ها؟

چشمهاش را ریز می کند و ریز ریز می خندد.می گوید:"خوبی؟"

... .

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/09ساعت   توسط ملیحه   | 

 

هانی از ریشه ی " ه ن و" به معنای آرامش دهنده، تسکین دهنده.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/08ساعت   توسط ملیحه   | 

 

زندگی آتشگهی دیرینه پابر جاست

گر بیفروزیش، رقص شعله اش در هر کران  پیداست

ورنه، خاموش است و خاموشی گناه ماست.

                                                سیاوش کسرایی

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/08ساعت   توسط ملیحه   | 

 

این را می نویسم برای عاصفه ی عزیز و همه ی اون هایی که ممکنه با خوندن این نوشته ها هوس بچه دار شدن بکنند.

این نوشته ها در حوالی دو سالگی هانی شروع شده اند.می دانید چرا؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1386/11/06ساعت   توسط ملیحه  

 

آقا چرا دوباره تلویزیون "مرد عنکبوتی " گذاشته؟

هانی من داره دیوونه می شه.بالا و پایین می پره، داد می زنه و هر ثانیه ش رو برای ما ده بار تعریف می کنه.

واقعن عاشق این فیلم ه.

"بیا برات توضیح بدم.اون لباس مرد عنکبوتی یه .من می پوشم.ببین.پیش،پیش پیش، پیش."

 یعنی داره لباس مرد عنکبوتی می پوشه و دو دور، دور خودش می چرخه  ،یکبار بالا می پره و روی زمین می خوابه، سریع پا می شه و می دوه روی مبل از بالا خودش رو پرت می کنه پایین، دوباره دو دور، دور خودش می چرخه و دست آخر خودش رو پرت می کنه روی من.

آخ که چه دردی گرفت دل م.

آقا آخه چرا مرد عنکبوتی پخش می کنین؟

لااقل قبلش خبر بدین تا من نخواهم که بدانم شبکه یک چی داره الان.

"مامان ببین! ببین! من مرد عنکبوتی ام"

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/11/04ساعت   توسط ملیحه   | 

 

خانم فرهمند، دبیر ادبیات سال سوم دبیرستان من بود.

یه چیزی حدود 12یا 13 سال پیش.

من اون وفت ها خیلی بچه بودم.بلد نبودم به کسی بگویم دوستش دارم.فکر می کردم که نباید بگویم.

فقط خیلی ادبیات می خواندم و همیشه داوطلب پاسخ دادن به درس بودم.

انشا هم خوب می نوشتم.

دلم از این هفته تا اون هفته برای خانم ادبیات مان تنگ می شد.

ولی دریغ از یک دوستت دارم خشک و خالی که بهش بگویم.

خودش اما همه چیز را می دانست.از کجا می دانم؟ حالا می فهمم،چون حالا خودم یک معلم م.

یک بار هم دانشجو که بودم رفتم دیدن ش.شاید فقط نیم ساعت شد.

بعد هی نشد.من فارغ التحصیل شدم.ازدواج کردم.بچه دار شدم.

گاهی دل م برای ش خیلی تنگ می شد.

به هزار نفر سپردم که برایم شماره ش رو پیدا کنند.نشد.

تا اینکه تو این تعطیلی ها رفتم قم.سر زدم به  مدرسه ای که گمان می کردم تدریس دارد.هر چه  شماره بود دادم تا بدهند به خانم فرهمند، به جز تلفن خانه مان.یادم رفت.دو، سه روز هم هی زنگ زدم ولی او مدرسه نمی رفت.

من از دیدن ش نا امید شدم.

آمدم خانه مان.

... .

دی شب خانم فرهمند زنگ زد به من.صداش رو نشناختم.خودش رو معرفی کرد.

باورم نمی شد.

... .

خانم فرهمند، دوستت دارم .آنگونه که شایسته ی یک معلم بزرگ است، دوستت دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/11/03ساعت   توسط ملیحه   | 

 

خانم فرهمند... .

خانم فرهمند.... .

... زبان م بند آمده.حال م که بهتر شد می نویسم برای تان.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/11/03ساعت   توسط ملیحه   | 

                                           

                          نازدونه ی ما

عکس هانی در شهریور ماه.در حال ذوق کردن .

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/02ساعت   توسط ملیحه   | 

 

 

کنار باباش خوابیده بود ، سرش رو از زیر پتو آورد بیرون و ذل زد به من که داشتم تایپ می کردم.

گفتم:"دوستت دارم"

گفت:"من بابا رو دوست دارم شما رو دوست ندارم"

حالا همیشه در جواب این دوستت دارم من می گفت"من هم شما رو دوست دارم ،عزیزم"

به نازدونه می گن یه آدم فروش حرفه ای.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/02ساعت   توسط ملیحه   | 

 

می گم: آفرین!پسر خوب من می ره  دستشویی جیش می کنه.

می گه: نه.مامانا و بابا ها می رن دستشویی، بچه ها روی فرش جیش می کنن.

می گم: شما که دیگه مردی.می ری دستشویی.

می گه : اگه مردم پس کی بریم برام اسکیت بخری؟

... .

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/01ساعت   توسط ملیحه   |