تبليغاتX
ماماتی

ماماتی

کودکانمان، بهانه های زیستن مایند.

 

یک کیف دستی را پر کرده ام از لباسهای هانی برای چند روزی که خانه ی مامان اینها هستیم.

یک کوله را برداشتم برای لباسهای خودمان.

به هانی می گویم :"اون تی شرت بابا رو از رو مبل بده"

برش می داره و زیر و روش می کنه و می بردش.داد می زنم" دیر شده، تی شرت بابا رو بده"

" نه، این به در نمی خوره.اون رو بر دار"

و کت باباش را می کشد روی زمین و می آورد.

باباش می ره تا تی شرت را بیاورد.

"گفتم که اون به درد نمی خوره، برات کت آووردم."

و ما همینطور معطل می مانیم تا هانی لباسهای ما را انتخاب کند، تا برویم.دیرمان شده.

 

 

  

                     هانی و بابا سوار بر ماشین ون، برای خرید عید.

 

"افسر سلطان گل پیدا شد از طرف چمن    مقدمش،یارب مبارک باد بر سرو و سمن"

 

                                  نوروز خوبی رو براتون آرزو می کنم.

 

  

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/12/28ساعت   توسط ملیحه   | 

 

باباش می گه " فکر کن ! من چقدر دوستت دارم؟"

می گه" خودت فکر کن من خسته می شم."

پی نوشت اساسی:

لب هایش را محکم می گذارد روی لپ هایم. می بوسد مرا و هنوز لب هایش را بر نداشته ،می گوید:" آخیش، کیف کردم"من یادم می رود که چند قسط بانک عقب افتاده و امروز توی مدرسه سر روسری  سر کردن با مدیر بحثم شده.یادم می رود که با جلال قهرم و خانه تکانی نصفه مانده و شام نداریم و نمی دانم چه درست کنم، برای شام.یادم می رود که برای عید هیچ جا نمی رویم آب و هوایی عوض کنیم. من همه چیز یادم می رود .طعمه بوسه ی هانی، زندگی را عوض می کند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/12/26ساعت   توسط ملیحه   | 

 

گذاشته بودمش پیش پدرم، خودم رفته بودم بیرون.هانی توی خانه بود و پدرم. از آن جایی که نازدونه حاضر نمی شده که دستشویی برود، پدرم  از یک ترفند قدیمی استفاده کرده.رو به هانی گفته " حالا من از شنگول ت می پرسم که جیش داره یا نه؟" و بعد از سوال، خودش به زبان بچه گانه جواب داده که "بله دارم" .هانی هم ذوق کرده و رفته دستشویی و قالی های خانه ی پدری از نجس شدن نجات یافته اند.

از بیرون که برگشتم بدو بدو آمده که" مامان! شنگول من با "باباجی" حرف زد"!!!

 

و چند روز بعد:

یک تابلوی کوچک خریدم که رویش یک عروسک تپل گاو چسبیده و زدمش به در اتاق هانی.

صبح بیدار شد و به گاو سلام کرد.من صدایم را کلفت کردم و جوابش را دادم.مثلن گاوه جواب داده.

کمی چپ چپ نگاه م کرد و گفت"چرا صدایت را کلفت می کنی ؟ من دلم یک گاو با صدای نازک می خواهد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/12/23ساعت   توسط ملیحه   | 

 

سر خوشم! این ناگهان مستی ز بوی جام کیست؟

شعله می گیرد زبانم ، بر زبانم نام کیست؟

 

خداوندا! ممنون که آدم را آنقدر مقاوم آفریدی تا دلتنگی هایش را فراموش کند و نو شود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/22ساعت   توسط ملیحه   | 

 

"مرا ببوس، مرا ببوس

برای آخرین بار، تو را خدا نگه دار، که می روم به سوی سر نوشت

بهار ما گذشته، گذشته ها گذشته، من م که می روم به سوی سر نوشت"

... .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/22ساعت   توسط ملیحه   | 

 

میدانم می آیید تا هانی را بخوانید.ببخشید من بد جور دلتنگم.بد. فقط بدانید:

 

برای نازدونه دو تا ماهی قرمز کوچک خریدیم.

می گوید :" من از آن ماهی سیاه بزرگ ها می خواهم.این ها کوچولو اند"

... .

ماهی زنده ی قزل آل می خواهد.

پ.ن: خدایا! می شود باز هم خودت هوای ما را داشته باشی.

پ.ن۲:فکر کنید من سر سفره ی هفت سین مجبور باشم که سه تا ماهی قزل آلا بگذارم تو تنگ!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/12/20ساعت   توسط ملیحه   | 

 

خداوندا! می شود تا هنوز بهار نیامده ست، کاری کنید.

قلب هایمان هنوز بوی زمستان می دهد.بوی تیرگی صبح اول وقت را، بوی سردی شبهای دراز را.

خداوندا! فرصت چندانی نمانده، ... .

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/12/19ساعت   توسط ملیحه   | 

 

خیلی عجیب است برایم.

معلم، گچ، تخته، آرمان های بزرگ انسانی،دغدغه های والای یک مرد، دانش آموزان دوست داشتنی از هر کجای ایران و ... اعدام.

خیلی عجیب است برایم.اعدام یک معلم.فرزاد کمانگر.

+ نوشته شده در  شنبه 1386/12/18ساعت   توسط ملیحه   | 

 

این روز ها خیلی دلتنگم .

دلتنگ خیلی چیزهایم.

امشب می رویم خانه ی استاد صالح.

حلیم هم می زنیم، حرف می زنیم، من به حرف های استاد گوش می دهم.

همه ی زن ها می خوابند، من اما با یکی دوتای دیگر تا صبح بیدار می مانم.

مردها حلیم هم می زنند، تا صبح.

برای مردها چای می ریزیم، (من عاشق سماور بزرگ نازی خانوم هستم.)و زیر لبی و توی دلهامان دعا می کنیم.

گاهی هم همه صلوات می فرستند.

درست است که به پای آبگوشت نذری مامان توی تاسوعا نمی رسد، ولی من دو سال است که نرفته ام حلیم استاد.

دو سال پیش هانی خیلی کوچک بود.پارسال جلال شیراز بود من حوصله ی زندگی کردن نداشتم،حتا.

امسال دل م پر می کشد برای آن حال و هوا.

  برای حرف های استاد، برای آن جمع، برای شمع روشن کردن روی در های دیگ های حلیم، برای نمک ریختن توی دیگ ها، برای گاهی کوبیدن حلیم ها، برای ... .
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/12/16ساعت   توسط ملیحه   | 

 

"خداوندا! می شود بگویید آن سنگهای ِ ترازوی ِ عدالتتان را به کدامین پیرمرد ِ آسیابانی ؛ داده اید قرض ....!!!!؟"

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/12/13ساعت   توسط ملیحه   | 

 

ساعت ها و ساعت ها قل بخورم توی رختخواب، آنقدر که وقتی بیدار می شوم ندانم صبح است یا عصر.

روز ها و روزها بگذرد، بی هیچ حتا آرزویی.

دلم یک بی مکانی محض می خواهد، یک بی زمانی.

دلم می خواهد که بی خیال باشد.رها.آزاد.ول. نمی دانم اسمش چیست، همان را می خواهد.

همین که یک دستی تایپ می کنم را می خواهد.یک دستی... .

یک دستی؟ یک دستی! یک دستی... .

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/12/12ساعت   توسط ملیحه   | 

برفها كه آب مي شوند،... .

                            هاني

                        همه چيز،... .

                        دوست دارم دو دستی بچسبم به زمستان، نرود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/12/09ساعت   توسط ملیحه   | 

 

باباش براش می خوونه: " شب شده وقت خوابه    می خوام برم بخوابم"

سریع جواب می ده: " شب شده وقت بازی             با بابای ناز نازی"

 

راستش هر دو مان از این بداهه سرایی  هانی شاخ در آوردیم!!

 

پ.ن:دست و دل م به کار نمی رود.کلی لباس شسته روز هاست روی طناب است.کلی لباس کثیف توی ماشین.کلی برگه ی تصحیحح نشده ی بچه ها هفته هاست توی کیف م است و کلی مطلب برای وبلاگ مدرسه که باید آپ شود، روی میز.چرا اینقدر زود عید آمده.اصلن حوصله ی آمدن ش را ندارم، اصلن.فقط می خواهم مدرسه ها زودتر تعطیل شود.همه ی دنیا تعطیل شود.بایستد. من بدوم تا این همه عقب افتادن از خودم را جبران کنم. زود زود.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/12/06ساعت   توسط ملیحه   | 

 

همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی

                       که هنوز من نبودم که تو در دل م نشستی

+ نوشته شده در  شنبه 1386/12/04ساعت   توسط ملیحه   | 

 

از دیروز ماماتی باز نمی شد.اعصاب م به هم ریخته بود.

امروز با یکی از مدیرا مون قرار داشتم، اول صبح یه ربع تو سرما منتظرش بودم تا دوربین مدرسه رو ازش بگیرم و تو تعطیلی آخر هفته عکس ها رو روی لوح فشرده(!) بریزم،تا بیاد سر قرار، از سرما یخ زدم. آخرش هم رفتم اون یکی مدرسه، دوربین رو جا گذاشتم.

از مدرسه که آمدم خانه، دیدم کلید در خانه را صبح توی خانه جا گذاشتم .در به در شده بودم.

تا کلید به دستم رسید و در خانه را باز کردم، یکی از دوستام زنگ زد که فردا نهار بیان خونمون.

گوشت، مرغ، میوه و کاهو نداشتیم.

با بی خیالی رفتم کلاس اسکیت، 4 بار زمین خورم و حسابی همه ی آشغال های کف سالن رو با لباس م تمیز کردم.

کمر دردم خیلی بیشتر شده، بد جوری زمین خوردم.

کیف پول م خالی بود و نتونستم مواد لازم جهت مهمونی! رو بخرم.

بعد هم رفتم خونه ی مریم که دیشب حلقه ی ازدواج م رو خونه ی اون ها جا گذاشته بودم، تا ازش حلقه رو بگیرم، یه یه ساعتی نشستم.

وقتی هم رسیدم خونه، بابای هانی از خجالت من در اومد و هر چی تونست به من بدو بیراه گفت و آخرش هم تهدید که "اسکیت کافی ه" .

تازه اومدم پای نت که، بله ماماتی باز هم باز نمی شه.

... .

امروز عجب روزی بود.

 

 

پ.ن1: از انسیه ی عزیز و دوست عزیزش ممنون که ماماتی رو به من برگردوندند.یه شام طلبشون.

پ.ن2: فهمیدم چقدر ماماتی رو دوست دارم.

پ.ن3: حرف جلال رو در مورد اسکیت جدی نگیرید، همیشه که از کلاس میام می گه "این هفته ی آخر ه که هانی رو نگه می دارم" اعتقاد عجیبی داره که اگر برای کاری دلت شور نزنه، می ذاریش کنار.البته هانی هم کم اذیت نمی کنه

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/12/02ساعت   توسط ملیحه   |