چند روز پیش من یک اشتباهی کردم و پوست موز هانی را انداختم توی جوی آب سر کوچه مان.
حالا بیش از بیست بار در این چند روز :
" شما آشغال ریختی توی جو"
"شما پوست موز من رو ریختی تو آب"
" شما کار بد کردی"
" اگه آشغال بریزی تو آب ، آب کثیف می شه"
" مامان! چرا پوست موز رو ننداختی تو سطل آشغال؟"
پ.ن:
من نمی دانم آرزویی ندارم، یا آرزوی محالی ندارم.نمی دانم اینکه دوست دارم زمان برگردد به سال 79 تا من اشتباه بزرگ زندگی م را جبران کنم، می شود همان آرزوی محال یا نه ؟و ... .
من هم دعوت می کنم از خواهر شاعر و نقاشم زهرا ی عزیز و دوستان م نرگس و سعیده و مریم و شقایق و علیرضا و حسن و سعید که از آرزوهای محالشون بگن.