تبليغاتX
ماماتی

ماماتی

کودکانمان، بهانه های زیستن مایند.

 

من همین جا هستم.کمی دور کمی نزدیک.می دانم که عاصفه چه بلایی سر اون ماده ی شیمیایی اش آورده .انسیه کمی دلخوره.مریم یک عکس و شعر گذاشته توی وبلاگش. محمد عابدین می خواهد خود کشی ... !!! و حسن مثل من از حالا دلش برای دانش آموزان ش تنگ شده.

مثلن می دانم که علیرضا دوباره ما را میهمان شعر های نابش کرده و ... .فقط نمی دانم چرا نمی شود... .دلتنگ مامان هستم و بابا.دلتنگ.حسابی.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/02/30ساعت   توسط ملیحه   | 

 

بیرون خانه هستیم. من گرسنه ام و جلال پیشنهاد می دهد که کیک بخورم.

من به جلال می گویم که :" تو که میدونی، من نمی تونم کیک بخورم."

هانی می گوید:" ببین اینطوری ( و ادا در می آورد) بذار تو دهنت و گاز بزن.شما می تونی! من می دونم، لیس نزنی ها، بستنی رو لیس می زنن"

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/29ساعت   توسط ملیحه   | 

 

توی مهد شلوارش را خیس کرده، مربی خواسته شلوار اضافه ای را که برایش می گذارم در کیف به او بپوشاند. جیغ می زده و گریه می کرده که:" این شلواره با بلوز تن م ست نیست، من نمی پوشمش"

 

پ.ن:

بالاخره کتاب تمام شد و دل درد من هم.البته آنجاییکه مریم عاقبت شورش کرد و رشید را کشت، دل درد من خوب شد."باد بادک باز" زیبا تر بود چون آنهمه زجر و فقر و گرسنگی و بی پناهی زنان را نداشت.چون نمی دانستم زنان افغانستان چه می کشند، یا بهتر است بگویم که نمی خواستم بدانم.

حالا اما... .

بر خلاف منتقدان که بر این باورند که اگر "بادبادک باز" را خوانده ای " هزاران خورشید درخشان" را نخوان، خوشحال م که کتاب را خواندم و خواندنش را به همه توصیه می کنم.البته نه با ترجمه ی سمیه گنجی .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/02/25ساعت   توسط ملیحه   | 

 

می گوید که "من عشق کوچولوی شما هستم و اسمم هم هانی خان ه."

پ.ن: دارم "هزاران خورشید درخشان" دومین اثر "خالد حسینی" را می خوانم و ... .گمانم "بادبادک باز" بهتر بود.البته هنوز کتاب را تمام نکرده ام.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/02/24ساعت   توسط ملیحه   | 

 

رفته مهر نام جلال را آورده، زده کف دستش.

به من می گوید" مامان جون ! اینجا چی نوشته؟" و کف دستش را نشانم می دهد.

می گویم که اسم بابا رانوشته.

می گوید" من شو هرتم، به من بگو جلال جان".

+ نوشته شده در  شنبه 1387/02/21ساعت   توسط ملیحه   | 

 

الان دیگر تمام شعر شاملو را که می گوید،

" یه شب مهتاب/  ماه میاد تو خواب /  منو می بره /کوچه به کوچه / باغ انگوری باغ آلوچه / ...  ."

 تا آخر شعر می خواند.

لذت می برم وقتی برایم می خواندش.لذتی متفاوت با تمام لذت هایی که تا به حال تجربه کرده ام.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/02/19ساعت   توسط ملیحه   | 

 

با خودم برده بودمش مدرسه.

بهش گفته بودم که :"عزیزم! لازم نیست به همه ی سوال های بچه ها درست جواب بدی."

بعد فهمیدم چه چیز های عجیب و غریبی به بچه ها گفته .

 

 

اسمت چیه؟

    - بچه شیر.

اسم بابات چیه؟

    - بابا شیر.

چند تا خاله داری؟

    - خاله چیه؟

چند تا دایی داری؟

    - یکی.

چقدر عیدی جمع کردی؟

   - صد هزار تومن.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/02/17ساعت   توسط ملیحه   | 

 

 

" مامان! داستان اونا رو تعریف می کنی که دستگاه تست رو خراب کردن"

   من:" کی ؟ چی؟"

" اونا که تو دانشگاه دستگاه بابا رو خراب کردن، ها!"

من:" داستان نداره که."

" داره . سه تادانشجو ، خب؟ "دستگاه تست دود" رو خراب کردن.خب!"

من: "چرا؟"

"آخه اشتباهی وصل کردن، دستگاه سوخته"

من:"چطوری؟"

"اینطوری، ببین" و ادا در می آورد و لپ هایش را پر باد می کند و می گوید"بوم"

 

تو کلاس کارگاه نقص یابی، طی یک اشتباه، دانشجوها باطری 24 ولتی را وصل کردند به دستگاه تست دودی که با 12 ولت کار میکند، دستگاه سوخته است.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/15ساعت   توسط ملیحه   | 

 

هانی: مامان!خب؟

بله؟

هانی: یه ماشین ه، خب؟

خوب!

هانی: بوق زد.تو خیابون، خب؟

بعدش؟

هانی: پلیس جریمه ش کرد، خب؟

وای وای!

هانی: پسر بدی بود، خب؟

مامان جون دارم گوش می دم .این قدر نگو "خب" باشه؟

هانی: باشه. خب؟

... .

 

پ.ن: روز معلم بچه ها گفتن که حرفی برایشان بگویم.خیلی می خواستم بگویم "اگر فیزیک بلد نباشی خیلی مهم نیست، ادب اما فرق می کند" ترسیدم.نگفتم.حالا عقده شده بود توی گلویم، اینجا گفتم.

+ نوشته شده در  جمعه 1387/02/13ساعت   توسط ملیحه   | 

 

می گوید:" ما دو تا داداشیم

              مثل مدادتراشیم

              شبها تو دستشویی، می شاشیم"

 

می گویم "چی؟"

 

می گوید:" این کلمه ی می شاشیم خیلی بده، باید بگوییم دستشویی می کنیم یا بگوییم جیش می کنیم"

 

 من و جلال با هم می خندیم.

 خبر فوری:

سعید بابا شد."آیدا شکفته دل" ، تولد بهبهان، خوشگل .البته نه خوشگل تر از هانی.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/02/09ساعت   توسط ملیحه   | 

 

گر چه همیشه هم بوده، ولی این آخری خیلی مرا به هم ریخت.اینکه همکارانم برای تثبیت موقعیت شغلی خودشان آدم فروشی کنند یا برای گرفتن کلاس های پایه های بالاتر، حتا خود فروشی.زندگی غریبی ست، خیلی غریب.

+ نوشته شده در  جمعه 1387/02/06ساعت   توسط ملیحه   | 

                                     

 

دارم سئوالات آزمون المپیاد بچه های سال دوم  که قرار است تا نیمه ی اردی بهشت برگزار شود را  تایپ می کنم.

رفته زیر میز.

میز کامپیوتر ما میز تحریره.

بازی می کند و شعر می خواند: " تو من و فروختی ، برو حالش و ببر"

من کنجکاو می شوم.گوش می کنم، بهتر.

" تو من و فروختی، برو حالش و ببر"

و من !!!... .

و من شاخ در می آورم .نمی دانم کجا شنیده این شعر را.

 می گویم:" هانی! کی این شعر رو می خونه؟"

می گه:"خاله نسیسه"

نفیسه؟! کی ؟!

 چرا من تا حالا نشنیدم نفیسه از این چیز ها بخواند؟!؟!

تازه ما از عید تا حالا نفیسه را ندیدیم.

تازه نفیسه... .

... .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/02/04ساعت   توسط ملیحه   | 

 

کار بدی کرد، بابایش محکم زد روی دستش.

چند ساعت بعد جلال گفت:" هانی عشق من ه، عمر من ه."

  می گه:" از توی دل ت یه نی نی بیار تا عشق و عمرت بشه. من عشق مامان م، عمر مامان م"

!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/01ساعت   توسط ملیحه   |