تبليغاتX
ماماتی

ماماتی

کودکانمان، بهانه های زیستن مایند.

 

برای هانی قصه می گفتم. از آنهایی که  خودم می سازم. اینکه دو تا دوست طی سوء تفاهمی با هم دعوا می کنند  و بعد که زمان می گذرد و عصبانیت هاشان خاموش می شود، هر دو پی به اشتباهشان می برند و رو در رو با هم صحبت می کنند و آن مشکل بر طرف می شود.

گفت:" بچه ها که با هم دعوا نمی کنن. فقط بزرگتر ها دعوا می کنن، مث تو و بابا"

 تنم یخ کرد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/07/14ساعت   توسط ملیحه   | 

 

دست هانی بهتر شده. گاهی درد می گیرد و می گوید "مامان! برام زرده تمخ مرغ و زردچوبه بزن." من هم برایش ماساژ  می دهم و می بندم. شب هم تا صبح باید حواسم را جمع کنم تا روی دستش نخوابد. با این حال خدا را هزار هزار بار شکر که دردش خوب شده.

دیشب تا صبح پا درد داشت، توی خواب و بیداری ناله می کرد و می گفت" ماشاژ بده" تا صبح نخوابیدم، با چشمهای نیمه باز سحری خوردم و صبح توی مدرسه مجبور شدم تمام برنامه را از اول بنویسم که تمام هم نشد. چند تا دبیر تازه آمده اند و برنامه ی چند تا دبیر دیگر هم تغییر کرده و تمام  برنامه به هم خورده. آنهم برنامه ای که کامل شده بود . عصر هم برای افطار رفتیم خانه ی عمو حسن. الان هم دارم از خستگی می میرم.

 

پ.ن: اینها را نوشتم  تا بعدها بدانم چرا این روزها اینقدر خسته ام

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/06/28ساعت   توسط ملیحه   | 

 

می گوید:" مامانی جونی! کاش به جای دست، بال داشتم. از پله ها بالا نمی رفتم. پرواز می کردم. خونه که می رسیدم بال هام رو می گذاشتم توی کمد، تا فردا. دیگه هم دست نداشتم تا درد کنه هم از پله ها بالا نمی رفتم تا خسته شم."

بعد از این آرزوی هانی، جلال گفته حتمن می رویم طبقه ی همکف یا اول اجاره می کنیم. ولی من نگران دست درد هانی هستم، اگر چه حالا دستش را کامل باز می کند ولی نمی تواند آرنج ش را کاملن ببندد.

+ نوشته شده در  جمعه 1387/06/22ساعت   توسط ملیحه   | 

 

پنج شنبه عصر، نازدونه داشت با باباش بازی می کرد، از روی مبل افتاد و ... .

اونقدر گریه کرد. دم افطاری از این جا به اون جا. دارو و عکس و ... .

دست راستش در رفته. ارتوپد جا انداخت و مسکن داد. هر شب براش با زرده ی تخم مرغ و زردچوبه ماساژ می دم و می بندم.هنوز بهتر نشده.

فردا دوباره وقت دکتر داریم.

برای هانی من دعا کنید. دست راستش ه و من می ترسم .

کاش دست من بود. کاش من درد می کشیدم . کاش کاملن خوب ... .

یعنی ممکنه وقتی هم بزرگ بشه در اثر کار سنگین یا سرما دوباره دستش درد بگیره. خیلی می ترسم.

خیلی التماس دعا.

پ.ن: نمی دونم چرا این بلاگفا نوشته ها رو اینطوری کرد. الکی بین خطوط فاصله انداخته. گویا بلاگفا هم در رفته!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/06/19ساعت   توسط ملیحه   | 

 

می گوید: "مامان! ببین روی دستم ریش در آورده!"

می بینم. با تلاش تمام، توی نور آفتاب فقط برق می زند. موهای ریز روی دستش رامی بینم.

"مامان! من حالا بابا شدم؟"

بله عزیزم.

ذوق می کند و بالا، پایین می پرد.داد می زند" من بابام.من بابام"

امیدوارم روزی هم که پدر می شود همینطور سر خوش باشد و پر جنب و جوش. آمین.

پ.ن: بابای هانی هیچ وقت ریش نذاشته است.عکس ش را که دیدید.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/06/14ساعت   توسط ملیحه   | 

 

"مامان! تلویزیون lcd   می خری؟"

    - چرا؟

" برام توش cd  بذاری دیگه. مگه توی lcd  ها cd  نمیذارن؟ ببین! Lcd  یعنی cd بذارین  برای بچه تون که ببینه."

    - چه جالب من نمی دونستم.

" آره یعنی همین که گفتم"

کیف می کنم از اعتماد به نفسش.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/10ساعت   توسط ملیحه   | 

 

 

صبحانه نمی خورد، زهرا  می گوید:"اگه صبحونه بخوری می گم غول چراغ جادو هر چی دوست داری برات بیاره"

با تحکم و کمی بغض می گوید:" غول چراغ جادو تو قصه هاس. راستی راستی که نیس. خودم هر چی دوست دارم برای خودم میآرم "

کیف می کنم که مثل خودم به تلاش اعتقاد داره نه غول چراغ جادو  و این جور حرف ها.

 

پ.ن: من هم غول چراغ جادو را خیلی دوست دارم.مرا یاد تمام خوشی های کودکانه ام می اندازد. اما حالا که بزرگ(!) شده ام، سرد و گرم زندگی را چشیده ام،مادر شده ام و سی ساله ام دوست داشتن م کمرنگ تر شده.همین.فقط کمرنگ تر.ولی هیچ وقت به وجود داشتن اش اعتقاد نداشتم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/05/27ساعت   توسط ملیحه   | 

 

" مامان! خیلی من رو دوست داری؟"

بله عزیز دلم.

"پس برام شیشه درست می کنی"

نه.

"چرا؟"

مگه من برات تولد نگرفتم؟ مگه نرفتی تو چهار سال؟ مگه مرد نشدی؟

"نه. رفتم تو یک سال.زود برام شیشه درست کن."

!!!

 

نه! باید بخوابی. من هم خیلی خسته م. می خوام بخوابم.

"من که عسلت ام.جگرت ام. برام شیشه درست نمی کنی؟"

نه.

" خودت دیروز گفتی به من عسلم، جگرم.خودت گفتی! دروغ گفتی؟"

نه. ولی شیشه بی شیشه.

"همه ی آدما برای عسلاشون و جگراشون شیشه درست می کنن. تو دروغ گفتی که من ..."

!!!

 

"مامانی جونی! ببین من هی می گم به دهنم که شیشه نخور ولی خود دهنم هی می گه شیشه می خواد.برای دهنم شیشه درست می کنی؟"

نه.

" ببین صدای دهنم رو که می گه شیشه می خواد! "

صدا رو کی نمی بینن، گوش می کنن.

"خب گوش کن.آفرین به حرفم گوش کردی.آفرین برام شیشه درس می کنی"

!!!

 

راستش من تصمیم گرفتم تا هر وقت که دلش می خواهد به ش شیشه بدهم. چون آخرش که تسلیم ترفندهاش می شوم، پس بهتر است اصلن کلنجار نروم با او و خیال خودم را راحت کنم

                                         شیشه ی هانی!

آقا مرتضی! منحرف! این هم عکس شیشه.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/05/22ساعت   توسط ملیحه   | 

 

از صبح که از خواب بیدار شده بود همش نق می زد. بهانه می گرفت.گریه می کرد . از آن روز هایی که باید تمام مدت بغلش کنم و راه بروم.تلفن حتا جواب ندهم. روز دوشنبه هم بود.باید می رفتم مدرسه.از شش و نیم صبح بیدار شده بود.ساعت نه بود و من هنوز خانه بودم.

" مامانم! عزیز دلم! آخه چی می خواهی؟ چرا اینهمه گریه می کنی؟  منم آدمم.اینقدر من رو اذیت نکن"

با بغض بهم میگه"نه! تو آدم نیستی. مامانی"

... .

یادم افتاد مامانم. یادم افتاد آدم نیستم.

نباید عصبی باشم.نباید خسته بشوم از اینهمه فشار روانی از اینهمه... .

مامان ها آدم نیستند.

به قول خاله م" بچه داری! به داری. بالای داری"

+ نوشته شده در  جمعه 1387/05/11ساعت   توسط ملیحه   | 

 

کتاب "بز زنگوله پا" را ده بار برایش خواندم. از سر کار آمده بودم و خسته هم بودم.آمده که"بخون برام. دوباره می خوام"

گفتم که نمی خوانم و برو بده بابا برایت بخواند.بابایش هم نخواند.با بغض می گوید" اصلن شما غلط کردین من رو به دنیا آووردین!"

 

پ.ن: کلمه ی غلط در فرهنگ لغات هانی یعنی اشتباه. مثلن می گوید"مامان! من راه رو غلط رفتم" یا" من غلط کردم.بازی اینجوری نبود"

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/04/30ساعت   توسط ملیحه   | 

 

"قوقولی قوقو، یک خبر          جو جه آورده زنم"

مدام توی خانه این را می خواند.می گویم:"زن ت کیه؟"

 می گه" من که نه.خروسه می خونه.من مثلن خروسم."

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/04/26ساعت   توسط ملیحه   | 

 

طبق معمول غذا نمی خورد که جلال دعواش کرد.می گوید" کدوم بابایی بچه ش رو دعوا می کنه؟هان؟ کدوم بابا؟" و همه ی این حرف ها را با بغض گفت.

جلال خلع سلاح شده هاج و واج مانده بود چه کند.

ما هم از او یاد گرفتیم.

وقتی با توپ زد به گلدان "حسن یوسف" من و شاخه اش را شکست، گفتم"کدوم بچه ای با توپ می زنه گل رو می شکنه؟"

با نهایت اعتماد به نفس گفت" همه ی بچه ها" یه ذره فکر کرد و دوباره لبهاش را غنچه کرد و گفت" بله، همه ی بچه ها"

+ نوشته شده در  جمعه 1387/04/14ساعت   توسط ملیحه   | 

 

چرخ شکسته ی ماشین ش را آورده و می گوید" این چرخ ه در واقع برای این ماشین ه نیست، حالا ما می ذاریمش برای این ماشین می بینیم که خوشگل شد"

از به کار بردن کلمه ی " در واقع"  خنده ام گرفته بود.برای خودش داشت ماشین نو می ساخت.

 

پ.ن: محض اطلاع بگویم که رشته ی بابای هانی مکانیک خودروست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/04/12ساعت   توسط ملیحه   | 

پدر استاد دانشگاه، مادر معلم، پسرمان شده فروشنده.

یک روز قاشق چنگال های آشپزخانه را ، فردایش ماشین هایش را، بعد چرخ های شکسته ی ماشین هایش را،

بعد از آن جزوه های بابایش را، یک روز هم مداد های رنگی ش را .

دست آخر می گردد و چیزی را پیدا می کند برای حراج کردن.

پسرم دست فروش شده.

داد می زند و جنسهایش را می فروشد.اما به من هرگز.می گوید" این ها که من می فروشم، آقایونه ست"

و بهای همه ی چیزهایی که می فروشد هزار تومان .

 

فهیمه می گوید که پرنیان هم همینطور.فقط خنز پنزرهای او هزارو پانصد تومان اند. پرنیان هفت ماهی از هانی بزرگتر است.

                          هانی با پرنیان

این هم عکس هانی با پرنیان، خانه ی مریم اینها.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/10ساعت   توسط ملیحه   | 

                               هانی وسط جنگل در حال رنگ کردن درختها!!!

می گوید:"چرا درختا سبزن؟ باید قرمز باشن.من قرمز دوست دارم"

ـ بعضی هاشون هم قرمزن! بعضی هاشون هم تو پاییز قرمز می شن.

می گوید:"نه همیشه، همشون باید قرمز باشن.پرسپولیسی باشن" و الان دارد درختها را قرمز می کند.البته این را بگویم که من اصلن فوتبال نگاه نمی کنم و بابایش هم استقلالی ست.

پ.ن: به دایی ش که آبی پوشیده می گوید" بمیر ای استقلالی! زود بمیر."پرسپولیسی دو آتیشه.چون برای خودم خیلی جالب بود،پی نوشت دادم. البته دایی ش پرسپولیسی ست.چون دعوایش شده با او می گوید که استقلالی ست.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/04/05ساعت   توسط ملیحه   | 

                                   آنقدر به خاطر این زخم کوچولو گریه کرده، که نگو!

رفته پشت بام با بابای ش کولر درست کند! افتاده روی آسفالت و پای ش زخم شده.گوله،گوله اشک می ریخت.مردم و زنده شدم تا ساکت شد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/04/02ساعت   توسط ملیحه   | 

                            هانی لب رودخانه

" می ریم لب روخدونه      بلبل آواز می خونه"

رودخانه ته کوچه ی ماست.پانزده دقیقه پیاده روی و بعد... .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/03/30ساعت   توسط ملیحه   | 

                          

                               مشت من .مشت هانی

کاکائو را توی دست مشت کرده ام پنهان می کنم.می گویم "اگه گفتی توش چیه؟"

" زرافه. ببین تو مشت من م یه فیل ه.دیدی؟"

+ نوشته شده در  جمعه 1387/03/24ساعت   توسط ملیحه   | 

  

"مامانی! چرا سنگا رو زندانی کردن؟ این سنگا چه کار بدی کردن؟چرا نمی ذارن سنگا برن خونه ی خودشون؟"

                      سنگهای زندانی

در پارک جنگلی آمل روی سنگها سیم بود. اینطوری.

 

پ.ن:دایی ممدی! تولدت مبارک!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/22ساعت   توسط ملیحه   | 

 

 

هر وقت عکسهای من و جلال را می دید بهانه می گرفت و سراغ خودش را، من هم بهش می گفتم تو اون وقت ها توی دل من بودی.

یک روز داشتم برایش قصه ی "بز زنگوله پا" را می گفتم، رسیدم به آنجا که" بز با شاخش دل گرگ بد جنس را پاره می کند و بچه هایش را نجات می دهد" گفت:" دل تو رو هم بز پاره کرد و من را در آوورد؟"

گفتم:"نه .خانم جراح  این کار را کرد تا تو به دنیا بیایی"

" ببینم"

گفتم:"چی رو؟"

" دل ت رو "

دل من رو دید .خیلی نگاه کرد و آخرش لباسش را بالا زد و گفت:"ببین! شما و باباجلال و باباجی و مامان جمیله و محمد جواد و عاطفه از این جا به دنیا اومدین، امیر ولی هنوز تو دل من زندانی یه.اگه باستیل بخره آزادش می کنم"

 

پ.ن:باباجی، پدر من.مامان جمیله، مادرم. امیر،محمد جواد و عاطفه، برادران و خواهرم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/19ساعت   توسط ملیحه   | 

 

 

هر چه من و جلال صدایش می زنیم ، جواب نمی دهد.

بر می گردم ببینم دارد چه کار می کند.نشسته.دست به سینه. تکان هم نمی خورد.پشت چشم برایم نازک می کند و لب هایش را جمع می کند.

با تعجب نگاهش می کنم و می پرسم چرا حرف نمی زند.

می گوید که "من چاقاله بادوم م.چاقاله بادوما که حرف نمی زنن"

دوباره لب هایش را جمع می کند و پشت چشم نازک می کند برایم .

من و جلال به هم نگاه می کنیم.نمی خندیم. هر کدام سر کار خودمان می رویم.

 

پ.ن:"یک نفر از دل من پر کشید

دست به دست نسیم

رفت به دنبال دو تا یا کریم

در دل م

مانده فقط جای دو تا پای او"

این شعر را که می خوانم یاد زمان دانشجویی می افتم.کلاس مکانیک تحلیل دو.فتانه .

+ نوشته شده در  شنبه 1387/03/18ساعت   توسط ملیحه   | 

 

با ماژیک رنگی تمام بدن ش را رنگ آمیزی کرده!

دو ساعت در حمام مشغول شستن تن ش بودم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/03/13ساعت   توسط ملیحه   | 

 

"مامان دارم فکر می کنم اگه برام مداد رنگی نخری ولی ماژیک رنگی بخری خیلی خوبی، من خیلی دوستت دارم، عزیزمی. ولی اگه برام ماژیک رنگی نخری، دوستت ندارم ها! راست می گم ها!

مامان ! حالا تصمیم ت چیه؟ می خری؟"

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/12ساعت   توسط ملیحه   | 

 

از نمایشگاه کتاب یک تاج مقوایی که تبلیغات یک ناشر است را یادگاری نگه داشته ست.

می گذارد روی سرش.خاله زهرا یش می گوید:" می دی تاج ت رو به من؟"

می گوید:" زن ها که پادشاه نیستند.مردها پادشاهند."

قبل تر ها هم گفته بود که زن ها که باشگاه نمی روند، فقط مردها ورزش می کنند.اگر دکتر خودش فرصت مطالعاتی رفته باشد و ما اتفاقی برویم پیش "خانم دکتر" محال است که بگذارد دکتر او را معاینه کند.

به نظر هانی زن ها علاوه بر قاضی نباید دکتر، ورزشکار،مهندس و... باشند و فقط مردها حق زندگی کردن دارند.

 

مشکل از"ژن ش" است وگرنه من در تربیت ش کوتاهی نکردم!!!

 

پ.ن:این حس هانی یک حس زود گذر است.از نوزادی مجبور بوده که مهد باشد.حالا گمان می کند اگر مادرها ورزش می کنند حتمن کودکانشان در مهد اند، پس نباید ورزش کنند.اگر سر کار هستند، همین طور. من هنوز با هزار کلک می برمش مهد.آن هم در بهترین مهد شهر.تازه ما به خاطر مهد ش شهر مان را هم عوض کردیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/05ساعت   توسط ملیحه   | 

 

 

کنار کتابخانه ایستاده و زیر لبی می گوید:" من از بچگی دوست داشتم برای ماشین خودم یه سوسمار بخرم" و ماشین کوچک ش را می کشد به کتابخانه و راه می برد.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/03/04ساعت   توسط ملیحه   | 

 

می گوید:" من عاشگ چیسپ و کیک و پارک م"

می گویم:" پس ما چی من و بابا؟"

- خب شما رو هم دوست دارم، باشه؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/03/02ساعت   توسط ملیحه   | 

 

بیرون خانه هستیم. من گرسنه ام و جلال پیشنهاد می دهد که کیک بخورم.

من به جلال می گویم که :" تو که میدونی، من نمی تونم کیک بخورم."

هانی می گوید:" ببین اینطوری ( و ادا در می آورد) بذار تو دهنت و گاز بزن.شما می تونی! من می دونم، لیس نزنی ها، بستنی رو لیس می زنن"

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/29ساعت   توسط ملیحه   | 

 

توی مهد شلوارش را خیس کرده، مربی خواسته شلوار اضافه ای را که برایش می گذارم در کیف به او بپوشاند. جیغ می زده و گریه می کرده که:" این شلواره با بلوز تن م ست نیست، من نمی پوشمش"

 

پ.ن:

بالاخره کتاب تمام شد و دل درد من هم.البته آنجاییکه مریم عاقبت شورش کرد و رشید را کشت، دل درد من خوب شد."باد بادک باز" زیبا تر بود چون آنهمه زجر و فقر و گرسنگی و بی پناهی زنان را نداشت.چون نمی دانستم زنان افغانستان چه می کشند، یا بهتر است بگویم که نمی خواستم بدانم.

حالا اما... .

بر خلاف منتقدان که بر این باورند که اگر "بادبادک باز" را خوانده ای " هزاران خورشید درخشان" را نخوان، خوشحال م که کتاب را خواندم و خواندنش را به همه توصیه می کنم.البته نه با ترجمه ی سمیه گنجی .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/02/25ساعت   توسط ملیحه   | 

 

می گوید که "من عشق کوچولوی شما هستم و اسمم هم هانی خان ه."

پ.ن: دارم "هزاران خورشید درخشان" دومین اثر "خالد حسینی" را می خوانم و ... .گمانم "بادبادک باز" بهتر بود.البته هنوز کتاب را تمام نکرده ام.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/02/24ساعت   توسط ملیحه   | 

 

الان دیگر تمام شعر شاملو را که می گوید،

" یه شب مهتاب/  ماه میاد تو خواب /  منو می بره /کوچه به کوچه / باغ انگوری باغ آلوچه / ...  ."

 تا آخر شعر می خواند.

لذت می برم وقتی برایم می خواندش.لذتی متفاوت با تمام لذت هایی که تا به حال تجربه کرده ام.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/02/19ساعت   توسط ملیحه   | 

 

با خودم برده بودمش مدرسه.

بهش گفته بودم که :"عزیزم! لازم نیست به همه ی سوال های بچه ها درست جواب بدی."

بعد فهمیدم چه چیز های عجیب و غریبی به بچه ها گفته .

 

 

اسمت چیه؟

    - بچه شیر.

اسم بابات چیه؟

    - بابا شیر.

چند تا خاله داری؟

    - خاله چیه؟

چند تا دایی داری؟

    - یکی.

چقدر عیدی جمع کردی؟

   - صد هزار تومن.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/02/17ساعت   توسط ملیحه   | 

 

 

" مامان! داستان اونا رو تعریف می کنی که دستگاه تست رو خراب کردن"

   من:" کی ؟ چی؟"

" اونا که تو دانشگاه دستگاه بابا رو خراب کردن، ها!"

من:" داستان نداره که."

" داره . سه تادانشجو ، خب؟ "دستگاه تست دود" رو خراب کردن.خب!"

من: "چرا؟"

"آخه اشتباهی وصل کردن، دستگاه سوخته"

من:"چطوری؟"

"اینطوری، ببین" و ادا در می آورد و لپ هایش را پر باد می کند و می گوید"بوم"

 

تو کلاس کارگاه نقص یابی، طی یک اشتباه، دانشجوها باطری 24 ولتی را وصل کردند به دستگاه تست دودی که با 12 ولت کار میکند، دستگاه سوخته است.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/15ساعت   توسط ملیحه   | 

 

هانی: مامان!خب؟

بله؟

هانی: یه ماشین ه، خب؟

خوب!

هانی: بوق زد.تو خیابون، خب؟

بعدش؟

هانی: پلیس جریمه ش کرد، خب؟

وای وای!

هانی: پسر بدی بود، خب؟

مامان جون دارم گوش می دم .این قدر نگو "خب" باشه؟

هانی: باشه. خب؟

... .

 

پ.ن: روز معلم بچه ها گفتن که حرفی برایشان بگویم.خیلی می خواستم بگویم "اگر فیزیک بلد نباشی خیلی مهم نیست، ادب اما فرق می کند" ترسیدم.نگفتم.حالا عقده شده بود توی گلویم، اینجا گفتم.

+ نوشته شده در  جمعه 1387/02/13ساعت   توسط ملیحه   | 

 

می گوید:" ما دو تا داداشیم

              مثل مدادتراشیم

              شبها تو دستشویی، می شاشیم"

 

می گویم "چی؟"

 

می گوید:" این کلمه ی می شاشیم خیلی بده، باید بگوییم دستشویی می کنیم یا بگوییم جیش می کنیم"

 

 من و جلال با هم می خندیم.

 خبر فوری:

سعید بابا شد."آیدا شکفته دل" ، تولد بهبهان، خوشگل .البته نه خوشگل تر از هانی.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/02/09ساعت   توسط ملیحه   | 

                                     

 

دارم سئوالات آزمون المپیاد بچه های سال دوم  که قرار است تا نیمه ی اردی بهشت برگزار شود را  تایپ می کنم.

رفته زیر میز.

میز کامپیوتر ما میز تحریره.

بازی می کند و شعر می خواند: " تو من و فروختی ، برو حالش و ببر"

من کنجکاو می شوم.گوش می کنم، بهتر.

" تو من و فروختی، برو حالش و ببر"

و من !!!... .

و من شاخ در می آورم .نمی دانم کجا شنیده این شعر را.

 می گویم:" هانی! کی این شعر رو می خونه؟"

می گه:"خاله نسیسه"

نفیسه؟! کی ؟!

 چرا من تا حالا نشنیدم نفیسه از این چیز ها بخواند؟!؟!

تازه ما از عید تا حالا نفیسه را ندیدیم.

تازه نفیسه... .

... .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/02/04ساعت   توسط ملیحه   | 

 

کار بدی کرد، بابایش محکم زد روی دستش.

چند ساعت بعد جلال گفت:" هانی عشق من ه، عمر من ه."

  می گه:" از توی دل ت یه نی نی بیار تا عشق و عمرت بشه. من عشق مامان م، عمر مامان م"

!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/01ساعت   توسط ملیحه   | 

 

چند روز پیش من یک اشتباهی کردم و پوست موز هانی را انداختم توی جوی آب سر کوچه مان.

حالا بیش از بیست بار در این چند روز :

 

" شما آشغال ریختی توی جو"

"شما پوست موز من رو ریختی تو آب"

" شما کار بد کردی"

" اگه آشغال بریزی تو آب ، آب کثیف می شه"

" مامان! چرا پوست موز رو ننداختی تو سطل آشغال؟"

 من پشیمان م و هر بار اعتراف می کنم که اشتباه کردم ولی دست بر دار نیست.

 

پ.ن:

من نمی دانم آرزویی ندارم، یا آرزوی محالی ندارم.نمی دانم اینکه دوست دارم زمان برگردد به سال 79 تا من اشتباه بزرگ زندگی م را جبران کنم، می شود همان آرزوی محال یا نه ؟و ... . 

من هم دعوت می کنم از خواهر شاعر و نقاشم زهرا ی عزیز و دوستان م نرگس و سعیده  و مریم و شقایق و علیرضا و حسن و سعید  که از آرزوهای محالشون بگن.

+ نوشته شده در  جمعه 1387/01/30ساعت   توسط ملیحه   | 

 

یک کیف دستی را پر کرده ام از لباسهای هانی برای چند روزی که خانه ی مامان اینها هستیم.

یک کوله را برداشتم برای لباسهای خودمان.

به هانی می گویم :"اون تی شرت بابا رو از رو مبل بده"

برش می داره و زیر و روش می کنه و می بردش.داد می زنم" دیر شده، تی شرت بابا رو بده"

" نه، این به در نمی خوره.اون رو بر دار"

و کت باباش را می کشد روی زمین و می آورد.

باباش می ره تا تی شرت را بیاورد.

"گفتم که اون به درد نمی خوره، برات کت آووردم."

و ما همینطور معطل می مانیم تا هانی لباسهای ما را انتخاب کند، تا برویم.دیرمان شده.

 

 

  

                     هانی و بابا سوار بر ماشین ون، برای خرید عید.

 

"افسر سلطان گل پیدا شد از طرف چمن    مقدمش،یارب مبارک باد بر سرو و سمن"

 

                                  نوروز خوبی رو براتون آرزو می کنم.

 

  

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/12/28ساعت   توسط ملیحه   | 

 

باباش می گه " فکر کن ! من چقدر دوستت دارم؟"

می گه" خودت فکر کن من خسته می شم."

پی نوشت اساسی:

لب هایش را محکم می گذارد روی لپ هایم. می بوسد مرا و هنوز لب هایش را بر نداشته ،می گوید:" آخیش، کیف کردم"من یادم می رود که چند قسط بانک عقب افتاده و امروز توی مدرسه سر روسری  سر کردن با مدیر بحثم شده.یادم می رود که با جلال قهرم و خانه تکانی نصفه مانده و شام نداریم و نمی دانم چه درست کنم، برای شام.یادم می رود که برای عید هیچ جا نمی رویم آب و هوایی عوض کنیم. من همه چیز یادم می رود .طعمه بوسه ی هانی، زندگی را عوض می کند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/12/26ساعت   توسط ملیحه   | 

 

گذاشته بودمش پیش پدرم، خودم رفته بودم بیرون.هانی توی خانه بود و پدرم. از آن جایی که نازدونه حاضر نمی شده که دستشویی برود، پدرم  از یک ترفند قدیمی استفاده کرده.رو به هانی گفته " حالا من از شنگول ت می پرسم که جیش داره یا نه؟" و بعد از سوال، خودش به زبان بچه گانه جواب داده که "بله دارم" .هانی هم ذوق کرده و رفته دستشویی و قالی های خانه ی پدری از نجس شدن نجات یافته اند.

از بیرون که برگشتم بدو بدو آمده که" مامان! شنگول من با "باباجی" حرف زد"!!!

 

و چند روز بعد:

یک تابلوی کوچک خریدم که رویش یک عروسک تپل گاو چسبیده و زدمش به در اتاق هانی.

صبح بیدار شد و به گاو سلام کرد.من صدایم را کلفت کردم و جوابش را دادم.مثلن گاوه جواب داده.

کمی چپ چپ نگاه م کرد و گفت"چرا صدایت را کلفت می کنی ؟ من دلم یک گاو با صدای نازک می خواهد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/12/23ساعت   توسط ملیحه   | 

 

میدانم می آیید تا هانی را بخوانید.ببخشید من بد جور دلتنگم.بد. فقط بدانید:

 

برای نازدونه دو تا ماهی قرمز کوچک خریدیم.

می گوید :" من از آن ماهی سیاه بزرگ ها می خواهم.این ها کوچولو اند"

... .

ماهی زنده ی قزل آل می خواهد.

پ.ن: خدایا! می شود باز هم خودت هوای ما را داشته باشی.

پ.ن۲:فکر کنید من سر سفره ی هفت سین مجبور باشم که سه تا ماهی قزل آلا بگذارم تو تنگ!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/12/20ساعت   توسط ملیحه   | 

برفها كه آب مي شوند،... .

                            هاني

                        همه چيز،... .

                        دوست دارم دو دستی بچسبم به زمستان، نرود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/12/09ساعت   توسط ملیحه   | 

 

باباش براش می خوونه: " شب شده وقت خوابه    می خوام برم بخوابم"

سریع جواب می ده: " شب شده وقت بازی             با بابای ناز نازی"

 

راستش هر دو مان از این بداهه سرایی  هانی شاخ در آوردیم!!

 

پ.ن:دست و دل م به کار نمی رود.کلی لباس شسته روز هاست روی طناب است.کلی لباس کثیف توی ماشین.کلی برگه ی تصحیحح نشده ی بچه ها هفته هاست توی کیف م است و کلی مطلب برای وبلاگ مدرسه که باید آپ شود، روی میز.چرا اینقدر زود عید آمده.اصلن حوصله ی آمدن ش را ندارم، اصلن.فقط می خواهم مدرسه ها زودتر تعطیل شود.همه ی دنیا تعطیل شود.بایستد. من بدوم تا این همه عقب افتادن از خودم را جبران کنم. زود زود.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/12/06ساعت   توسط ملیحه   | 

 

از وقتی از خواب بیدار شده یک ریز داره گریه می کنه، بهونه می گیره،  نق می زنه ، ... .

داره رو اعصاب من راه می ره.

بغل ش کردم، شعر خوندم براش، کارتون گذاشتم، تفنگ بازی کردم، فرنی درست کردم براش و ... .

بهونه گرفتن و گریه کردن  ش تموم نمی شد.آخرش هم شلوارش رو خیس کرد تا بد بودن ش رو تمام و کمال کنه.

دیوونه شدم از دست این یه نصفه آدم.

ولی موفق شدم که خودم رو کنترل کنم تا نزنمش و داد هم نزنم سرش.

تنها خوبی این قضیه، کنترل خودم بود.گرچه دیوونه شدم... .

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/29ساعت   توسط ملیحه   | 

 

 دست راست گربه ی مهد هانی کمی کوتاه تر و نا فرم است، طوری که می لنگد .

 اولین روزی که گربه  توجه هانی را جلب کرد، هانی دوید دنبالش و گربه فرار کرد.

هانی گفت:" مامان گربه کج راه می ره، دستش خرابه"

" مامان! کی گربه رو زده"

"چرا گربه این جوری شده؟"

و یک  باره زد زیر گریه، من بغل ش کردم ولی تا خانه همه ش بهانه گرفت.

خانه که رسیدیم بد جوری زد زیر گریه، تا یک ساعت بعد  که جلال آمد.

هنوز جلال کفشهایش را در نیاورده بود که یواشکی ماجرا را گفتم.

جلال بلند بلند گفت:"مامان! من رفتم بیمارستان تا گربه را بستری کنند، به همین خاطر دیر آمدم"

هانی ساکت شد.

جلال گفت:" دکتر ها همه آمدند تا گربه را معاینه کنند. گفتند زود خوب میشه"

چشمهای هانی برق زد و گفت:" زود میاد خونه مون"

باباش گفت :" اول باید خوب بشه"

" بابایی! براش خونه می سازی تا بیاد پیش من"

" بابایی! من گربه رو دوست دارم"

" بابایی ! کی خوب میشه؟"

"بابایی!... ."

 

پ.ن: یکی از دوستان حسابی ما را شرمنده کرده اند.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/29ساعت   توسط ملیحه   | 

 

نازدونه آن همه آرزو های ما را برای خودش ندیده گرفته ، به آرزوی خاله اش و دوست من، حالا شاعر شده.

 

 

"بابای خوبم قشنگی و نازی   حالا من می خوام برم به بازی   

 بازی چه خوبه با یه بابای خوب    بازی می کنیم با یه دونه توپ"

 

"مامان داریم ، شاه نداره   از خوشگلی تا نداره"

 

"هل من ، دارچین من ، مامان من"

 

 

 

حالا یاد شعر های کودکی ت باش و به جای همه ی کلماتی که می شود، "بابا" یا "مامان" بگذار.

می شود سروده ی هانی!!!!

+ نوشته شده در  شنبه 1386/11/27ساعت   توسط ملیحه   | 

 

"مامانی! دانشجوهای بابا بدن"

" مامان! دانشگاه سرده"

"مامان ملیح! من م بیام کلاس اسکیت"

" مامانی جون! پام داره خون میاد.دانشجوهای بابا من رو زدن"