من خیلی بدم.خیلی در گیر کارم شده ام.
یکی دو ماه پیش، زهرا، از همکلاسی های سال اول دبیرستانم زنگ زد به من. گفت که اسم پدرم یادش بوده، از 118 شماره ی خانه ی پدرم را گرفته و از آنها شماره ی من را. گفت که دو تا دختر دارد. خانه دار است.تهران زندگی می کنند و درس ش را نیمه رها کرده به خاطر بارداری اش.
هفته ی پیش الهه زنگ زد. از همکلاسی های دبیرستان. کمی هم با هم سه تار کار کردیم، وقتی دانشجو بودیم. گفت که "سپهر" دارد. اصفهان می نشینند و حالا هم به من سر می زند من نمی شود که برایش میل بزنم.
سارا همیشه زنگ می زند.من اصلن تلفن اش را ندارم. همیشه قصد می کنم اینبار که زنگ زد از روی آی دی کالر شماره اش را یادداشت کنم ، نمی شود. دیروز وقتی زنگ زد از خجالت می خواستم بمیرم. کلی معذرت خواهی کردم که نشده من از او احوالی بپرسم.
امسال یکی از دانش آموزان خواهرم دختر یکی از همدوره ای های دبیرستان م است.حورا. امروز حورا، که همان دوست من باشد نامه ای نوشته برای خواهرم و شماره خانه شان و موبایلش را داده و تقاضا کرده که خواهرم هم شماره ی من را به او بدهد و دست دخترش فرستاده مدرسه. می دانم حالا حالا ها وقت نمی کنم به او زنگ بزنم.
یکشنبه، روز چهاردهم مهر، دبیر شیمی مان زنگ زده و عذر خواهی می کند که نمی تواند بیاید برای تدریس. دبیر ریاضی روز های کارش را تغییر داده چون مدسه ی دیگر طبق قرارشان عمل نکرده اند. کلاس دوم به خاطر تعداد زیاد بچه ها دو تاشد.کلی دبیر کم داریم حالا. دو تا از دبیر ها را اداره گرفت و فرستاد جای دیگر به خاطر امتیازشان .
همه ی برنامه ی من را خراب کردند.
از اداره ساعت 9 صبح زنگ می زنند که ساعت 10 جلسه ی مدیران است بیایید. آن وقت است که از همه چیز خنده ام می گیرد.
گر چه از روز اول مهر حتا یک کلاس بیکار هم نداشته ام، مجبور شدم فردا بچه های دوم انسانی را تعطیل کنم. هیچ دبیری نداشتند. یکی جلسه است. یکی قرار پایان نامه دارد. یکی می رود برای گزینش و یک ساعت هم که خودمان شورای دبیران داریم.
ساعت سه زنگ مدرسه می خورد و من ساعت چهار می رسم خانه. راهم دور نیست.کار دارم در مدرسه می مانم. هانی تا دو و نیم مهد است و بعد می آورمش مدرسه. خیلی خسته می شود و بی تابی می کند. از وقتی مدرسه ها باز شده کلاس زبان نمی برمش. ترمش نیمه کاره مانده و من عذاب وجدان گرفتم.
دلتنگ پاییزم که بنشینم جلوی پنجره، باران تند بیاید، صدایش مرا ببرد به خیلی دورها و من با لیوان چای صورتم را گرم کنم. دلتنگ ناودان انجمن دانشگاهم، همان که تویش تکه ی کهنه و پلاستیک را تپانده بودید تا صدایش در نیاید. دلتنگ آجرهای قدیمی دیوار انجمن م و پرچین کو تاه دور زمین فوتبال که همیشه توش قایم می شدم و دراز می کشیدم و برگ های چنارهای سر به فلک کشیده را می دیدم و آرزو می کردم کاش برگ بودم، زیبا و رها.

