تبليغاتX
ماماتی

ماماتی

کودکانمان، بهانه های زیستن مایند.

 

من خیلی بدم.خیلی در گیر کارم شده ام.

یکی دو ماه پیش، زهرا، از همکلاسی های سال اول دبیرستانم زنگ زد به من. گفت که اسم پدرم یادش بوده، از 118 شماره ی خانه ی پدرم را گرفته و از آنها شماره ی من را. گفت که دو تا دختر دارد. خانه دار است.تهران زندگی می کنند و درس ش را نیمه رها کرده به خاطر بارداری اش.

هفته ی پیش الهه زنگ زد. از همکلاسی های دبیرستان. کمی هم با هم سه تار کار کردیم، وقتی دانشجو بودیم. گفت که "سپهر" دارد. اصفهان می نشینند و حالا هم به من سر می زند من نمی شود که برایش میل بزنم.

سارا همیشه زنگ می زند.من اصلن تلفن اش را ندارم. همیشه قصد می کنم اینبار که زنگ زد از روی آی دی کالر شماره اش را یادداشت کنم ، نمی شود. دیروز وقتی زنگ زد از خجالت می خواستم بمیرم. کلی معذرت خواهی کردم که نشده من از او احوالی بپرسم.

امسال یکی از دانش آموزان خواهرم دختر یکی از همدوره ای های دبیرستان م  است.حورا. امروز حورا، که همان دوست من باشد نامه ای نوشته برای خواهرم و شماره خانه شان و موبایلش را داده و تقاضا کرده که خواهرم هم شماره ی من را به او بدهد و دست دخترش فرستاده مدرسه. می دانم حالا حالا ها وقت نمی کنم به او زنگ بزنم.

یکشنبه، روز چهاردهم مهر، دبیر شیمی مان زنگ زده و عذر خواهی می کند که نمی تواند بیاید برای تدریس. دبیر ریاضی روز های کارش را تغییر داده چون مدسه ی دیگر طبق قرارشان عمل نکرده اند. کلاس دوم به خاطر تعداد زیاد بچه ها دو تاشد.کلی دبیر کم داریم حالا. دو تا از دبیر ها را اداره گرفت و  فرستاد جای دیگر به خاطر امتیازشان .

همه ی برنامه ی من را خراب کردند.

 از اداره ساعت 9 صبح زنگ می زنند که ساعت 10 جلسه ی مدیران است بیایید. آن وقت است که از همه چیز خنده ام می گیرد.

گر چه از روز اول مهر حتا یک کلاس بیکار هم نداشته ام، مجبور شدم فردا بچه های دوم انسانی را تعطیل کنم. هیچ دبیری نداشتند. یکی جلسه است. یکی قرار پایان نامه دارد. یکی می رود برای گزینش و یک ساعت هم که خودمان شورای دبیران داریم.

ساعت سه زنگ مدرسه می خورد و من ساعت چهار می رسم خانه. راهم دور نیست.کار دارم در مدرسه می مانم. هانی تا دو و نیم مهد است و بعد می آورمش مدرسه. خیلی خسته می شود و بی تابی می کند. از وقتی مدرسه ها باز شده کلاس زبان نمی برمش. ترمش نیمه کاره مانده و من عذاب وجدان گرفتم.

 

دلتنگ پاییزم که بنشینم جلوی پنجره، باران تند بیاید، صدایش مرا ببرد  به خیلی دورها و من با لیوان چای صورتم را گرم کنم. دلتنگ ناودان انجمن دانشگاهم، همان که تویش تکه ی کهنه و پلاستیک را تپانده بودید تا صدایش در نیاید. دلتنگ آجرهای قدیمی دیوار انجمن م و پرچین کو تاه دور زمین فوتبال که همیشه توش قایم می شدم و دراز می کشیدم و برگ های چنارهای سر به فلک کشیده را می دیدم و آرزو می کردم کاش برگ بودم، زیبا و رها.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/07/16ساعت   توسط ملیحه   | 

  مامان! خیلی دوستت دارم.خیلی. دوست دارم یه کاری کنم که تمام شبها و روزات پره آرامش بشه، یه آسودگی مطلق. دوست دارم ببرمت سفر، یه جایی که  هیچ کی و هیچ چیز  نتونه آرامشت رو به هم بریزه.

مامان! خیلی دوستت دارم.

 

پ.ن: نه روز تولد مامان ه، نه روز مادر ه، نه تولد خودم ه ( که روز تولدم همه ش به فکر مامانم هستم که مرا آورده اینجا)، و نه هیچ چیز دیگر.

ماه تی تی عزیزم من از همه چیز و همه کس تنها آرامش را می خواهم برای مادرم.

+ نوشته شده در  جمعه 1387/07/05ساعت   توسط ملیحه   | 

 

علی آقا نزدیکی های میدان هروی سوپری داشت. سر کوچه ی خوابگاهمان. همه ی ما از سوپر کوچک او خرید می کردیم. سی، چهل ساله و مهربان بود.  گاهی که یادمان می رفت برای خرید چه چیزی به مغازه اش رفته ایم، می ایستاد و متفکر  ما را نگاه می کرد و هر چند ثانیه اسم جنسی را می گفت. "چای"."کبریت"."شیر"."مسواک"."تنقلات"."شامپو". "صابون". ... . و آنقدر می گفت تا یادمان می آمد چه می خواهیم. آن وقت بود که  فهمیدم هرگز  نمی توانم مثل مادرم  باشم.

همه ی اینها راگفتم تا بگویم یک هفته ای هست که نمک مان تمام شده. از خانه که بیرون می روم، فراموش می کنم بخرم، تا می آیم خانه، یادم می آید که نمک نداریم. نمک تمام نمکدان ها هم تمام شده است. و امشب بالاخره نمک خریدم. چند بار در این یک هفته رفته ام سوپری محل و تمام قفسه های آن را برانداز کرده ام هر بار هم آب میوای، کاکائویی، کنسروی، چیزی خریده ام، نمک اما نه. یادم نمی آمد برای چه دارم توی مغازه اش چرخ می زنم و چیز می خرم.

راستش دلم نه تنها برای علی آقا که برای تک تک آنچه در مغازه اش می فروخت تنگ است. برای آن لحظه هایی که  از خوابگاه شال و کلاه می کردیم و می رفتیم در مغازه اش و خرید می کردیم. شب ها توی اتاق با بر و بچه هایی که الان خیلی وقت است بعضی هایشان را ندیده ام خرت و پرت هایی که خریده بودیم جا به جا می کردیم و می خوردیم.

چه خوش بودیم. الکی خوش.

 

پ.ن: هر چه رفت از عمر نام آن به نیکی می برند             چهره ی امروز در آیینه ی فردا خوش است

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/06/30ساعت   توسط ملیحه   | 

 

گندم و جو که پخت، عدس را می ریزم روش. عصاره ی گوشت و مرغی که درست کردم از تو فریزر در می آورم از هر کدام کمی اضافه می کنم.سبزی و ریز شده ی ساقه ی کرفس را هم می ریزم روش. بویش همه ی خانه را برداشته است.کمی زعفران و کمی هم نمک. آخر کار می گردم و رشته ی آش پیدا می کنم، می ریزم توی قابلمه. سر سفره ی افطار که می آورم باورم نمی شود که آنقدر خوشمزه شده باشد.

هیچ وقت غذا را نمی چشم. از بوش(اگر بینی م کیپ نباشد، که معمولن هست) و از رنگش و نمی دانم از چی که  می فهمم نمکش اندازه است؟ خوشمزه است؟ همه چی کافی است؟ و یا نه.

هر وقت با جلال آشتی ام، هر وقت که حال و حوصله دارم و خسته نیستم، هر وقت که وسایل آشپزی م جور است، از آشپزی لذت می برم و غذا های م خوشمزه می شوند.

و اگر  اینها نباشد، غذا همه چیز دارد اما خوشمزه نیست. چون با عشق و علاقه پخته نشده.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/17ساعت   توسط ملیحه   | 

 

"یواش یواش حرف دل م کتاب شد       حیف که همه ش سئوال بی جواب شد"

+ نوشته شده در  شنبه 1387/06/09ساعت   توسط ملیحه   | 

 

خداوندا!

 برای همسایه كه نان مرا ربود، نان !! برای عزیزانی كه قلب مرا شكستند، مهربانی !! برای كسانی كه روح مرا آزردند، بخشش !! و برای خویشتن خویش ، آگاهی و عشق می طلبم.

(نمی دانم این نوشته ی کیست و من کجا خواندمش. فقط دوستش دارم،خیلی)

+ نوشته شده در  جمعه 1387/06/08ساعت   توسط ملیحه   | 

 

شاید گاهی غیر قابل تحمل باشه.

 شاید گاهی- که معمولن بیشتر از "گاهی" یه و "همیشه" می شه- مخالف میل من ه.

  شاید با یه تغییر کوچولو بشه درستش کرد.

شاید ادامه دادنش به بهبودش کمک کنه.

ولی من خیلی خسته م. کاش زندگی همین روزها تمام می شد. زندگی لعنتی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/06/07ساعت   توسط ملیحه   | 

 

دلم می خواهد یک کوله بردارم، توش آب و خرما و شیر با لوازم خواب . بروم یک شب در دامنه ی خنک دماوند بخوابم، فردایش برم سمت قله.از یک راه آسان.تنهای تنها. توی راه  فقط نگاه کنم.فکر نکنم به هیچ چیز. چای درست کنم برای خودم.داغ داغ بخورم.لبم بسوزد. هر جا هم که خسته شدم، بخوابم. شب توی آسمان کلی ستاره می بینم حتمن.شهاب های روشن، که من عاشق تند گذشتنشانم(!).

اصلن پشیمان شدم.

غروب می روم کوه.کمی بالا می روم و می خوابم طاقباز ستاره می بینم. آنقدر ستاره می بینم و فکر نمی کنم که خستگی این تابستان لعنتی از تنم برود.

امسال که بیاید و برود دیگر تا آخر عمرم مدیر هیج جایی نخواهم شد.فقط فیزیک درس می دهم.از همین الان دلم تنگ تدریس فیزیک است.چه بد که از تیر رفته ام مدرسه و درگیر کارهای اداری شدم. چه بد.

شاید به تجربه ش بیارزد، شاید برای هانی بهتر باشد، شاید برای خودم هم خوب باشد، ولی من اصلن حوصله ی مدیر بودن ندارم. نمی دانم چه شد که اینی شد که هست ولی می دانم سال بعد حتمن فیزیک درس می دهم.

از حالا حسودیم می شود به مریم و فهیمه که می نشینند توی دفتر مدرسه و غیبت مرا می کنند، بدجنس ها!

سال بعد – اگر خدا بخواهد -  سه تایی غیبت مدیر جدیدمان را می کنیم، آخ که چه کیفی بدهد.

 

پ.ن: مدیریت سخت نیست.من دل تنگ کلاس و دانش آموز می شوم. همه زیبایی مدرسه به بچه هاست.من که با بچه ها سرو کار نداشته باشم، مدرسه برایم مدرسه نیست.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/03ساعت   توسط ملیحه   | 

 

هانی عزیزم! تولدت مبارک.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/05/21ساعت   توسط ملیحه   | 

 

 

آقا ! یه عنکبوت من و نیش بزنه. خواهش می کنم.

من با دیدن " مرد عنکبوتی " به این نتیجه رسیدم که هانی از من با حال تره. من به اشتباه خودم پی برده و از حالا من هم طرفدار مرد عنکبوتی شدم.

 

                      هانی عنکبوتی با آبنبات چوبی ش!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/04/23ساعت   توسط ملیحه   | 

 

این جا رو بخونید و لذت ببرید.نگید نگفتم ها!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/17ساعت   توسط ملیحه   | 

 

"یک دست جام باده و یک دست زلف یار            رقصی چنین میانه ی میدان م آرزوست"

سی سالگی حس خوبی ست.خیلی بیشتر از این چند سال اخیر امروز را دوست داشتم.اگر چه چیزی عوض نشده، جز خودم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/04ساعت   توسط ملیحه   | 

 

خداوندا ! دمتان  گرم.خیلی بی انصاف هستین.این حق من نیست.

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/01ساعت   توسط ملیحه   | 

 

من بنده ی آن دمم که ساقی گوید            یک جام دگر بگیر و من نتوانم

 پ.ن: مانا جان ! تقریبن مطمئن هستم که کیستی.  اگر تو اینطور می خواهی که نشانی ندهی،  باشه هر جور تو بخواهی. من همچنان از حضورت و نوشته هات دلشادم.

+ نوشته شده در  جمعه 1387/03/10ساعت   توسط ملیحه   | 

 

مانا ی عزیز! برام نشانی ت را بگذار، لطفن.

منتظرم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/08ساعت   توسط ملیحه   | 

 

"پری سا"ی عزیز! چه خوب که هانی نگذارد من از مهر بروم مدرسه.

صبح ها زود بیدار می شوم.آخرمن صبح های زود را خیلی دوست دارم و البته شبهای دیر را هم، وقتی همه خوابند.نهار را می گذارم روی اجاق، صبحانه را آماده می کنم.جلال بیدار می شود.مثل همیشه سر مسواک زدن بحث می کنیم، مسواک نمی زند، صبحانه می خوریم و  می رود سر کار.من برای خودم چای می ریزم، می نشینم پشت میز نهار خوری، چای می خورم و آسمان را نگاه می کنم و کتاب می خوانم.هانی که بیدار می شود، بغل ش می کنم.می بوسمش و می برمش دستشویی. دوباره صبحانه می خورم.و هانی برای من خواب دیشب ش را تعریف می کند.با هم بازی می کنیم.فوتبال با دست! ( اسمی که هانی روی والیبال گذاشته) می رویم بیرون سبزی می خریم، برای نهار.من به غذا سر می زنم.سر صبر.بی دلهره و دلشوره ی دیر شدن.تلویزیون می بینیم.هانی بازی می کند و من کتاب می خوانم.پارک می رویم و به صدای خش خش برگ های خشک زیر پا مان گوش می دهیم.من تاب سواری میکنم.هانی سرسره بازی.ظهر دور هم نهار می خوریم.عصر می روم کلاس ورزش. با حوصله.دیگر دل نگران کارهای عقب افتاده ی خانه نیستم. آرایش می کنم.شام می پزم.شب که جلال می آید، خسته نیستم.برایش حرف می زنم.زود عصبانی نمی شوم. میوه می خوریم. شام می خوریم.تلویزیون می بینیم.

کاش مجبور نبودم سر کار بروم.

( این را هم بگویم که الان آخر سال است ومن خسته، من اگر سر کار نروم دیوانه می شوم. این رویای بعد از بازنشستگی من ه)

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/03/07ساعت   توسط ملیحه   | 

 

من همین جا هستم.کمی دور کمی نزدیک.می دانم که عاصفه چه بلایی سر اون ماده ی شیمیایی اش آورده .انسیه کمی دلخوره.مریم یک عکس و شعر گذاشته توی وبلاگش. محمد عابدین می خواهد خود کشی ... !!! و حسن مثل من از حالا دلش برای دانش آموزان ش تنگ شده.

مثلن می دانم که علیرضا دوباره ما را میهمان شعر های نابش کرده و ... .فقط نمی دانم چرا نمی شود... .دلتنگ مامان هستم و بابا.دلتنگ.حسابی.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/02/30ساعت   توسط ملیحه   | 

 

گر چه همیشه هم بوده، ولی این آخری خیلی مرا به هم ریخت.اینکه همکارانم برای تثبیت موقعیت شغلی خودشان آدم فروشی کنند یا برای گرفتن کلاس های پایه های بالاتر، حتا خود فروشی.زندگی غریبی ست، خیلی غریب.

+ نوشته شده در  جمعه 1387/02/06ساعت   توسط ملیحه   | 

 

به گمانم وقت نوشتن تمام شده.اینجا یک مدتی تعطیل است.نمی دانم .شاید کوتاه، شاید هم بلند.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/01/13ساعت   توسط ملیحه   | 

 

سر خوشم! این ناگهان مستی ز بوی جام کیست؟

شعله می گیرد زبانم ، بر زبانم نام کیست؟

 

خداوندا! ممنون که آدم را آنقدر مقاوم آفریدی تا دلتنگی هایش را فراموش کند و نو شود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/22ساعت   توسط ملیحه   | 

 

"مرا ببوس، مرا ببوس

برای آخرین بار، تو را خدا نگه دار، که می روم به سوی سر نوشت

بهار ما گذشته، گذشته ها گذشته، من م که می روم به سوی سر نوشت"

... .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/22ساعت   توسط ملیحه   | 

 

خداوندا! می شود تا هنوز بهار نیامده ست، کاری کنید.

قلب هایمان هنوز بوی زمستان می دهد.بوی تیرگی صبح اول وقت را، بوی سردی شبهای دراز را.

خداوندا! فرصت چندانی نمانده، ... .

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/12/19ساعت   توسط ملیحه   | 

 

خیلی عجیب است برایم.

معلم، گچ، تخته، آرمان های بزرگ انسانی،دغدغه های والای یک مرد، دانش آموزان دوست داشتنی از هر کجای ایران و ... اعدام.

خیلی عجیب است برایم.اعدام یک معلم.فرزاد کمانگر.

+ نوشته شده در  شنبه 1386/12/18ساعت   توسط ملیحه   | 

 

این روز ها خیلی دلتنگم .

دلتنگ خیلی چیزهایم.

امشب می رویم خانه ی استاد صالح.

حلیم هم می زنیم، حرف می زنیم، من به حرف های استاد گوش می دهم.

همه ی زن ها می خوابند، من اما با یکی دوتای دیگر تا صبح بیدار می مانم.

مردها حلیم هم می زنند، تا صبح.

برای مردها چای می ریزیم، (من عاشق سماور بزرگ نازی خانوم هستم.)و زیر لبی و توی دلهامان دعا می کنیم.

گاهی هم همه صلوات می فرستند.

درست است که به پای آبگوشت نذری مامان توی تاسوعا نمی رسد، ولی من دو سال است که نرفته ام حلیم استاد.

دو سال پیش هانی خیلی کوچک بود.پارسال جلال شیراز بود من حوصله ی زندگی کردن نداشتم،حتا.

امسال دل م پر می کشد برای آن حال و هوا.

  برای حرف های استاد، برای آن جمع، برای شمع روشن کردن روی در های دیگ های حلیم، برای نمک ریختن توی دیگ ها، برای گاهی کوبیدن حلیم ها، برای ... .
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/12/16ساعت   توسط ملیحه   | 

 

"خداوندا! می شود بگویید آن سنگهای ِ ترازوی ِ عدالتتان را به کدامین پیرمرد ِ آسیابانی ؛ داده اید قرض ....!!!!؟"

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/12/13ساعت   توسط ملیحه   | 

 

ساعت ها و ساعت ها قل بخورم توی رختخواب، آنقدر که وقتی بیدار می شوم ندانم صبح است یا عصر.

روز ها و روزها بگذرد، بی هیچ حتا آرزویی.

دلم یک بی مکانی محض می خواهد، یک بی زمانی.

دلم می خواهد که بی خیال باشد.رها.آزاد.ول. نمی دانم اسمش چیست، همان را می خواهد.

همین که یک دستی تایپ می کنم را می خواهد.یک دستی... .

یک دستی؟ یک دستی! یک دستی... .

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/12/12ساعت   توسط ملیحه   | 

 

همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی

                       که هنوز من نبودم که تو در دل م نشستی

+ نوشته شده در  شنبه 1386/12/04ساعت   توسط ملیحه   | 

 

از دیروز ماماتی باز نمی شد.اعصاب م به هم ریخته بود.

امروز با یکی از مدیرا مون قرار داشتم، اول صبح یه ربع تو سرما منتظرش بودم تا دوربین مدرسه رو ازش بگیرم و تو تعطیلی آخر هفته عکس ها رو روی لوح فشرده(!) بریزم،تا بیاد سر قرار، از سرما یخ زدم. آخرش هم رفتم اون یکی مدرسه، دوربین رو جا گذاشتم.

از مدرسه که آمدم خانه، دیدم کلید در خانه را صبح توی خانه جا گذاشتم .در به در شده بودم.

تا کلید به دستم رسید و در خانه را باز کردم، یکی از دوستام زنگ زد که فردا نهار بیان خونمون.

گوشت، مرغ، میوه و کاهو نداشتیم.

با بی خیالی رفتم کلاس اسکیت، 4 بار زمین خورم و حسابی همه ی آشغال های کف سالن رو با لباس م تمیز کردم.

کمر دردم خیلی بیشتر شده، بد جوری زمین خوردم.

کیف پول م خالی بود و نتونستم مواد لازم جهت مهمونی! رو بخرم.

بعد هم رفتم خونه ی مریم که دیشب حلقه ی ازدواج م رو خونه ی اون ها جا گذاشته بودم، تا ازش حلقه رو بگیرم، یه یه ساعتی نشستم.

وقتی هم رسیدم خونه، بابای هانی از خجالت من در اومد و هر چی تونست به من بدو بیراه گفت و آخرش هم تهدید که "اسکیت کافی ه" .

تازه اومدم پای نت که، بله ماماتی باز هم باز نمی شه.

... .

امروز عجب روزی بود.

 

 

پ.ن1: از انسیه ی عزیز و دوست عزیزش ممنون که ماماتی رو به من برگردوندند.یه شام طلبشون.

پ.ن2: فهمیدم چقدر ماماتی رو دوست دارم.

پ.ن3: حرف جلال رو در مورد اسکیت جدی نگیرید، همیشه که از کلاس میام می گه "این هفته ی آخر ه که هانی رو نگه می دارم" اعتقاد عجیبی داره که اگر برای کاری دلت شور نزنه، می ذاریش کنار.البته هانی هم کم اذیت نمی کنه

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/12/02ساعت   توسط ملیحه   | 

 

هوا را از من بگیر

خنده ات را اما ، هرگز.

"پابلو نرودا"

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/11/24ساعت   توسط ملیحه   | 

 

خب .کارنامه ی بچه هارو هم دادن.

من امسال آمار هم درس می دادم.آقا! این آمار چه درس باحالی ست.

روی هم رفته راضی بودم.

درصد قبولی بچه های اول مثل همیشه پایین بود. 85% و 90% بود.بقیه کلاس هام هم که 100%.

کلی هم الان از خودم راضی م.نه اون مدلی.یه مدل خوب.

اون راه تازم برای تدریس اول، جواب داده و من قصد دارم توی منطقه های دیگه ی ایران هم اجرا کنم.اگه جواب بده، یه غوغایی به پا کنم، همه کیف کنن.

برای من و راه تازه ی تدریس م دعا کنید.ممنون.

 

پ.ن: امتحان مون منطقه ای بوده و درصد قبولی معلم های دیگه از درصد قبولی من کمتر بوده.پس فرض راحت سئوال طرح کردن، از بین میره.

سئوالات منطقه ای هم کلید خاص خودش رو داره، پس نمره ی الکی دادن هم رد میشه.

و دیگر اینکه من که نمی خواهم خودم را گول بزنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/11/21ساعت   توسط ملیحه   | 

 

لعنت به این زندگی کوفتی.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/15ساعت   توسط ملیحه   | 

 

زندگی آتشگهی دیرینه پابر جاست

گر بیفروزیش، رقص شعله اش در هر کران  پیداست

ورنه، خاموش است و خاموشی گناه ماست.

                                                سیاوش کسرایی

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/08ساعت   توسط ملیحه   | 

 

این را می نویسم برای عاصفه ی عزیز و همه ی اون هایی که ممکنه با خوندن این نوشته ها هوس بچه دار شدن بکنند.

این نوشته ها در حوالی دو سالگی هانی شروع شده اند.می دانید چرا؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1386/11/06ساعت   توسط ملیحه  

 

خانم فرهمند، دبیر ادبیات سال سوم دبیرستان من بود.

یه چیزی حدود 12یا 13 سال پیش.

من اون وفت ها خیلی بچه بودم.بلد نبودم به کسی بگویم دوستش دارم.فکر می کردم که نباید بگویم.

فقط خیلی ادبیات می خواندم و همیشه داوطلب پاسخ دادن به درس بودم.

انشا هم خوب می نوشتم.

دلم از این هفته تا اون هفته برای خانم ادبیات مان تنگ می شد.

ولی دریغ از یک دوستت دارم خشک و خالی که بهش بگویم.

خودش اما همه چیز را می دانست.از کجا می دانم؟ حالا می فهمم،چون حالا خودم یک معلم م.

یک بار هم دانشجو که بودم رفتم دیدن ش.شاید فقط نیم ساعت شد.

بعد هی نشد.من فارغ التحصیل شدم.ازدواج کردم.بچه دار شدم.

گاهی دل م برای ش خیلی تنگ می شد.

به هزار نفر سپردم که برایم شماره ش رو پیدا کنند.نشد.

تا اینکه تو این تعطیلی ها رفتم قم.سر زدم به  مدرسه ای که گمان می کردم تدریس دارد.هر چه  شماره بود دادم تا بدهند به خانم فرهمند، به جز تلفن خانه مان.یادم رفت.دو، سه روز هم هی زنگ زدم ولی او مدرسه نمی رفت.

من از دیدن ش نا امید شدم.

آمدم خانه مان.

... .

دی شب خانم فرهمند زنگ زد به من.صداش رو نشناختم.خودش رو معرفی کرد.

باورم نمی شد.

... .

خانم فرهمند، دوستت دارم .آنگونه که شایسته ی یک معلم بزرگ است، دوستت دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/11/03ساعت   توسط ملیحه   | 

 

غنیمتی است این عید های پشت سر هم.قلب آدم باز می شود.شاد می شود.از روزگار غافل می شود.

غنیمتی ست.

+ نوشته شده در  جمعه 1386/10/07ساعت   توسط ملیحه   | 

 

دیروز مستان را به ره،  بربود آن ساقی کله

                    امروز می بر می دهد، تا  برکند  از  ما  قبا

ای رشک ماه و مشتری،با ما و پنهان چون پری

                  خوش خوش کشانم می بری،آخر نگویی تا کجا ؟     

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/10/05ساعت   توسط ملیحه   | 

 

امروز سه تارم رو از جعبه اش در آورده بودم، بعد از مدت ها.

کوک نبود، تا خواستم کوکش کنم، سیم سل اش پاره شد.

اگر چند سال پیش بود، تو خونه سیم داشتم ولی حالا... .

در تمام مدت هانی می خواست که سه تار بزند.وقتی سیم پاره شد ، دیگه دادم دستش کمی سه تار زد!!! و رفت.

اصلن یادم رفته که چه جور سه تار می زدم.

دل م برای خودم یه لحظه خیلی تنگ شد.

تصمیم دارم دوباره شروع کنم.شهر های کوچک این حسن رو دارن که وقت آدم تلف نمی شود درشان.

کتاب هنرستان یک را پیدا نکردم، لابلای اسباب ها گم شده.

ولی دو هست.من اما باید از یک شروع کنم.همه چیز یادم رفته.نت خوانی را که کاملن فراموش کردم.

منتظرم تا دیماه به نیمه برسد، بچه ها امتحان فیزیک را بدهند، برگه ها را تصحیح کنم و

آن وقت توی نیمه ی دوم دی بروم از اول سه تارم رو شروع کنم.

از حالا ذوق می کنم تا نیمه ی دوم دی برسد.

 

ضمنن برای بچه ها دعا کنید. نهم و یازدهم دی ماه امتحان فیزیک دارن.

+ نوشته شده در  شنبه 1386/10/01ساعت   توسط ملیحه   | 

 

چند وقتی است   که دلم گرفته و باز هم نمی شود. این بغض ترک خورده کی بشکند، خدا می داند.

... .

امروز تلویزیون داشت شعر " بسم اله ای شمس و ضحا" ی سراج را می خواند، شکست.

نازدونه، هی می آمد و پاک می کرد، اشک هام را و غر می زد که گریه نکنم.

یکی دو ساعتی گذشت، نازدونه آمد و  گفت " روی صورتت اشکه؟"

بعد دست  مالید روی صورتم و  رفت.

یه چرخی برای خودش  زد و بر گشت و گفت"دیگه گریه نکنی ها"

 رفت و دو دقیقه بعدش  آمد که"اشک هات رفتن خونه ی خودشون، بگو دیگه نیان اینجا"

 

آدم حتا گریه کردنش دست خودش نیست.

دلم باز نشد آخر هم از بس که در معذورات بودم به خاطر این بچه.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/09/29ساعت   توسط ملیحه   | 

 

نبین که از خنده لبهایم به هم نمی رسند.کافی ست یک جمله ی عاشقانه بگویی،

تا دوباره اشک توی چشمهام لبخند بزند.

پ.ن: این جمله مخاطب خاص دارد.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/09/24ساعت   توسط ملیحه   | 

 

امروز بی حوصله ام.

تلفن را قطع کرده ام، قرار بوده شاگرد خصوصی بیاید، حوصله اش را نداشتم.

از آن روز هایی که حالا حالا ها می مانند.

دلم نمی دانم چه می خواهد.ولی می دانم که امروز را نمی خواهد.

تمام کمد دیواری را به هم ریختم ، و در میان جیغ های نازدونه مرتب کردم.آشپز خانه را، کشو های میز تحریر را.

و هر کار کردم، بی حوصله تر شدم.

چای درست کردم و خوردم.تنهایی.چقدر به دهانم بد مزه آمد.

.کاش دخترکی بودم که شبها روی پای مادر و لابلای لالایی های او می خوابید.

کاش دخترکی بودم که مادرم نگران تمیزی لباسها و کتابهای مدرسه ام بود.

کاش خیلی کوچک بودم.کاش من هانی بودم.کاش... .

من بی حوصله و دلتنگ ام.

من نمی خواهم من باشم.می خواهم یکی دیگر باشم.یکی که نمی دانم کیست.

+ نوشته شده در  شنبه 1386/09/24ساعت   توسط ملیحه   | 

 

به دعوت  دوستی این ها را می نویسم.

از دوران ابتدایی ام تنها کتابهای کهنه و آژیر قرمز و پناه بردن به زیر زمین مدرسه و بعدش هم تعطیلی مدرسه را یادم است.

هر سال کتاب نو به تعداد کمی چاپ می شد و آن تعداد کم هم برای نور چشمی ها بود.دختر مدیر و معلم و... .

آژیر قرمز هم که می زدند همه می دویدیم به سمت زیر زمین کهنه و قدیمی که همیشه می ترسیدم آنجا خفه بشم.

مدرسه ها که تعطیل شد، تلویزیون درس می داد و مثلن ما هم یاد می گرفتیم.

از دوران ابتدایی مانتوی طوسی یادمه و ما بقی همه سیاه.

بچه درس خوان بودم همیشه .از یاد گرفتن لذت می بردم، حالا هم حتا.

گاهی فکر می کنم که چرا هرگز به معلم ها و مامان م دروغ نگفتم.

یکبار خلافم فقط مال سال چهارم ابتدایی بود.

سال چهارم ابتدایی بودم، نمی دانم چه شد که معلم به من گفت:"مامانت که نمی فهمد! تو باید عین حرفهای من را اجرا کنی"

می خواستم سرش را از جا در بیاورم.

خانه اش کوچه ی پشتی خانه ی ما بود.با خواهرم از کنار شیشه ی شکسته ی در خانه اش آشغال می ریختیم توی خانه اش و دو هفته ی مدام ظهر ها که همه می خوابیدند، یواشکی می رفتیم و زنگ خانه اش را می زدیم و فرار می کردیم.

حالا هم که یادش می افتم، دلم خنک می شود.به نظرم مامان م همیشه بیشتر و بهتر از او می فهمد.

 

 

دوران راهنمایی خیلی بد بود.

درس پرورشی را یادم هست و گل های قرمزی که وقت سرود خواندن می زدیم به مقنعه هامان ومانتوی طوسی و مابقی همه سیاه!

از دوران راهنمایی م بدم می آید.اصلن خودم نبودم.نمی دانم کی بود.

 

 

دبیرستان بهتر بود.مجله ی دیواری نجوم داشتیم و آرزوی من خواندن نجوم بود.یک دبیر ادبیات داشتیم به نام "خانم فرهمند" که از صمیم قلب دوستش داشتم و دارم.هر که می شناسدش سلام مرا به او برساند.ده سالی هست که ازش بی خبرم.

آن وقت ها

دوستی ها معقول تر بود.دعواها هم.

ما رشته ی ریاضی بودیم و نور چشمی مدرسه .

یکبار سال دوم دبیرستان بودم که مرا برگرداندند خانه چون جوراب سفید پوشیده بودم.جرم بود.

 

 

 دانشگاه ولی عالی بود.

خاتمی عزیز رای آورد و فضای دانشگاه ها یکباره عوض شد.

انگار همه چیز جان گرفته بود.درس نمی خواندم و همه ش دنبال ساختن دنیا بودم.

انگار قرار بود من دنیا را بسازم.بعد ها فهمیدم که خودم را بسازم دنیا خودش ساخته می شود.

دوستی ها رنگ تازه ای گرفته بود و دنیا شده بود عالی .

الان آرزوی برگشتن به آن وقت ها را دارم.دانشگاه عالی بود.عالی.

 

 

سه سالی که پشت کنکور فوق لیسانس ماندم، باعث شد با نا امیدی تمام از ادامه ی درس خواندن ، یک عدد هانی بزرگ کنم!.

البته من مطمئن هستم که بالاخره یه روز فوق لیسانس م را می گیرم.

فقط وقتی درس می خوانم از بدی های اطرافم بی خبرم.درس خواندن برای من بزرگترین لذت است.

الان که درس می دهم وقتی کسی درس می خواند، خیلی دوستش دارم.وقتی هم که نمی خواند، خیلی.با بچه هابودن لذت بخش است.معلمی را  دوست دارم و وقتی سر کلاس هستم مثل وقتی است که دارم درس می خوانم، فارغ از خوب و بد اطرافم.

مشکلاتم را یادم می رود.عصبانیتم را ، غصه هام را و همه ی چیز های بد را.

 

فقط کاش معلم ادبیات بودم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/21ساعت   توسط ملیحه   | 

 

"خاک به دانه می بخشد، خورشید به خاک.

آب به ریشه و ریشه به برگ.

و

آسمان و زمین و برگ و خاک و دانه ، به تو.

تو چه  می بخشی؟"

 

پ.ن:حیدر به بخش منتقل شده.از همه تون ممنون.خیلی ممنون.از همه تون که عشق رو بخشیدید.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/09/13ساعت   توسط ملیحه   | 

 

دلم می خواد این همه بیماری نباشه.

دلم می خواد تو این سرما، کسی بی سر پناه نباشه.

دلم می خواد  هیچ بچه ای بی مادر نباشه.

دلم می خواد هیچ زنی در آرزوی مادر شدن ، نپوسته.

دلم می خواد بچه ها بیمار به دنیا نیان.

 

راستش الان خیلی دلم می خواد که حیدر زیر یکسال ما، تو آی سی یو بستری نباشه.

برای دایی م و خانمش و حیدر- پسر دایی کوچولوی من- دعا کنید، لطفن.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/09/10ساعت   توسط ملیحه   | 

 

پنج شنبه ها مهد نازدونه تا 12 بازه ولی زنگ مدرسه ی  ما ساعت 1:10 می خوره.

من زنگ تفریح بدو بدو، چایی نخورده می رم مهد، نازدونه رو تحویل می گیرم و

بدو بدو دوباره می رم سر کلاس.

هانی هم با من میادمدرسه.

 

خوبی ش اینه که من با بچه های دوم ریاضی کار دارم.هم تعدادشون کم ه و هم خودشون

بچه های خوبی ن.من هم به تدریس م می رسم، هم به حل تمرین.ولی خیلی عصبی و

خسته می شم.

 

من قصدم این بود که از بچه های گل و خوب دوم ریاضی تشکر کنم.

اون ها بامن همکاری می کنن و درس ها رو خیلی خوب می خونن.

 

اصلن امسال من تو تقسیم کلاسها شانس آوردم.همه ی دانش آموزام خوبن.

 

یعنی بچه درس نخون دارم ولی بچه بی ادب ندارم.

چه اهمیت دارد گاهی فیزیک بلد نباشی،ادب ولی فرق می کنه.خیلی اهمیت دارد که بلد باشی.

 

مثلن امروز که هانیه سر کلاس نمی دونم برای چی گریه می کرد،اونقدر شوخی کردم، تا بخنده.

آخه با اینکه نمره ش خیلی بده ولی خیلی خانمه .مودب و گل.توی گروه نمایش مدرسه هم هست تازه.

اگه فیزیک ش خوب بود دیگه همه چی تموم بود.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/09/08ساعت   توسط ملیحه   | 

 

آقا !این کلاس پاراگلایدر سواری، عجیب گرونه

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/09/06ساعت   توسط ملیحه   | 

 

دلم بد جوری یه مهمونی می خواد.

یه مهمونی که توش همه ی دوستام باشن.

همه  ی همه.

همه ی اونایی که به دیدنشون عادت کرده بودم و یه روزی دیدن و ندیدن شون

برام فرقی نمی کرد.

همه،حتا اونایی که می دونم دوستم ندارن .

دلم هوای دیوار های آجری و رنگ و رو رفته ی دانشگاه رو کرده.

هوای بی دردسری.

هوای اردو های دانشجویی.

هوای شعر خوندن بهرام.

دلم استرس دیدن نمره های پایان ترم، روی دیوار دانشکده رو می خواد.

دلم محبوبه،طاهره،زهره،اکرم،لیلا،کبرا،نرگس،تارا، عاطفه و لیلا،مریم و آیدا،نرگس و مریم،

خدیجه و مریم و...

 وای که دلم چقدر همه رو می خواد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/09/06ساعت   توسط ملیحه   | 

 

اگه خداوند مامان ها رو فراموشکار نیافریده بود ، نسل بشر منقرض می شد.

 

در تمام مدت به من می چسبد.

وقتی دارم تایپ می کنم،وقتی سئوال امتحانی طرح می کنم، وقتی می خوابیم،

موقع بازی کردن ش، وقت غذا خوردن، حمام که میرم پشت در مدام می گوید" تموم شد؟

 الان تموم شد؟" و من باید به سئوال هاش جواب بدم وبا هاش حرف بزنم تا وقت بگذره.

 

گاهی آرزو می کنم بابا بودم.بابا بودن خیلی راحت تر و بی دردسر تره.

مامان بودن خیلی سخت ه و گاهی هم خسته کننده می شه.

 

گاهی آرزو می کنم از سر کار که برمی گردم ،بخوابم. یا حداقل حرف نزنم، تا کمی

خستگی ام برود.

ولی می دانم که باید آقا کوچولو رو از مهد بگیرم و تا خانه بغل کنم و به سئوال های

تمام نشدنی اش جواب دهم.

 

من نمی دانم  چطور مامان م  چند بچه را بزرگ می کردند و تازه مثل من هم نق نمی زدند.

 

دل م برای خودم تنگ شده.

 

پ.ن:اینجا اینقدر تبلیغ کلاس پاراگلایدر سواری میکنند که به گمانم باید بروم ثبت نام.

بد جوری قلقلک می دهد مرا که وسط زمین و آسمان باشم!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/09/02ساعت   توسط ملیحه   | 

 

حال م به هم خورد از اینکه هی الکی خودم را به خوشبختی می زنم و

هر روز ...

هر روز ...

هی همه چیز ...

... .

+ نوشته شده در  جمعه 1386/08/25ساعت   توسط ملیحه   | 

 

بالاخره ما هم تلفن دار شدیم.

 تو این غربت ، غنیمته.

می خواهم همه چیز را جبران کنم.کم کاری از نازدونه گفتن را،ننوشتن را،نبودن را و از همه

مهم تر غصه دار شدنم را برای رفتن "قیصر امین پور".

من "قیصر "را از روی شعر های نابش می شناختم و عکس روی کتابش.همین.

ولی باز کلی غصه خوردم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/08/15ساعت   توسط ملیحه   | 

 

 

من هنوز زنده م.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/08/08ساعت   توسط ملیحه   |