تبليغاتX
ماماتی

ماماتی

کودکانمان، بهانه های زیستن مایند.

 

هفته ی اول مرداد بود که بستری شدم. وسایلم رو گذاشته بودم توی کیف.آماده بود.خونه مون رو قرار بود عوض کنیم.نصفه و نیمه وسایل رو گذاشته بودم توی کارتون. کیف بیمارستانم رو هم آماده کرده بودم.باید هر هفته می رفتم برای معاینه.دکتر آزمایش داد و گفت که جوابش رو دو ساعته براش ببرم.وقتی دید جواب رو گفت برو بستری شو.

من کپ کرده بودم.از روز اول گفته بودم می خواهم طبیعی زایمان کنم.می خواستم تمام زایمان را بی کم و کاست تجربه کنم . از سزارین بدم می آمد و گر چه همه من را می ترساندند اما من دوست داشتم مانند تمام زنان، از آغاز بشریت تا حالا، زایمان کنم . حالا سه هفته زودتر باید سزارین می شدم.از ترس داشتم می مردم.دکتر دیوانه دید که من تنهام و بدون همراه آمده ام مطب گفت" همین حالا یه آژانس بگیر برو بیمارستان بستری شو"

من اما ...  آمدم خانه، دوش گرفتم، به جلال زنگ زدم، به خاله م هم، موهام رو شانه کردم و ابروهام رو مرتب کردم.حال م بهتر بود.آرامش از دست رفته ام را دوباره به دست آورده بودم.رفتیم بیمارستان و مستقیم اتاق زایمان. تا بستری شدم جلال رفت خونه. چند ساعتی تو اتاق زایمان بودم.خانم دکتری آمد و گفت آزمایش را باید تکرار کند.من رو شب ساعت ده و یازده فرستادند بخش.

مثل احمق ها دلم شور خانه را می زد.شام چی می پزه؟چی کار می کنه؟ گوشت چرخ کرده ام تموم شده و جلال بلد نیست چیز دیگه ای بپزه و همه ش فکر های... . عطیه(دختر عموم، که خونه شون نزدیک بیمارستان بود) برام یه سری وسایل آورد.داشتم از گرسنگی می مردم. پول نداشتم چیزی بخرم. عطیه برام غذا آورده بود.از اون غذاهای خوشمزه ی زن عمو. من اما یه کم خوردم از بس گرسنه بودم بی اشتها شده بودم. یک هفته بستری بودم و بعد که حالم بهتر شد، رفتم خونه.

دوهفته بعد که آخرین تاریخی بود که دکتر داده بود، بدون اینکه درد داشته باشم رفتم بیمارستان. هر چه به جلال التماس کردم از زایمان فیلم بگیرم گفت"نه" و من را از دیدن تنها تجربه ی شخصی زندگی م که قرار بود فقط یک بار اتفاق بیفتد، محروم کرد.توی اتاق درد دو نفر بودیم.قرار هم بود دو تایی طبیعی زایمان کنیم.جمعه بود.بعد از ظهر حدود ساعت 5 و 6 بود.هنوز هوا روشن بود و گرم.یک سری به توالت و دوشی که توی اتاق بود زدم.تمیز بود.بعید بود برایم .به نظرم همیشه این جور جاها تمیز نیستن.همه وسایل اعم از دوش و توالت(البته از نوع فرنگیش) سرامیکهای کف و ... همه برق می زدن.فکر کردم یه لحظه ، این رنگ سرامیک برای خونه هم قشنگه.کرم و نارنجی چرک.دلم می خواست دوش بگیرم.از اون لباس مضحکی که تنم بود بدم می آمد. ولی می خواستم خانم خوبی باشم.نه درخواستی داشته باشم نه اعتراضی بکنم. به نظر شما مگه تو ایران تعریف دیگه ای برای "خانم خوب" داریم؟ به هر حال حوصله ی چونه زدن برای اون چیزی که حالم رو بهتر می کرد، نداشتم. من همیشه فکر می کردم شغل خودم خیلی سخته. اینکه در روز 6 ساعت مدام سر پا بایستم و سعی کنم فرمولهای فیزیک رو بکنم تو مخ سی، چهل بچه ای که حواس هر کدوم یه جای این دنیای بزرگ پرت و پلاست.گاهی سر کلاس می نشینم روی صندلی و به تک تک صورت بی روح بچه ها ذل می زنم و آرزو می کنم بتونم که بفهمم تو مخ بچه ها چی می گذره الان. ولی بعد از چند دقیقه ای  که تو اتاق زایمان بودم فهمیدم کار پرستار ها خیلی سخت تره و خدا رو شکر کردم که پرستار نیستم. خانم تخت بغلی دو سه سالی از من کوچیکتر بود.می ترسید و هر چند دقیقه یکبار جیغ می کشید.می گفت می ترسه و مدام حرف می زد.از اینکه فکر می کرد اولین زن و تنها زن در تمام دنیاست که بچه می زاید، برایم جالب بود. می گفتم بهش" نترس! اتفاق خاصی نمی افته یه کم درد می کشی و بعد بچه به دنیا میاد" می گفت" به این سادگی نیست.تو درد نداری؟ نمی ترسی؟اگه بمیرم ؟ خیلی درد دارم" بهش گفتم" خب نمی شه که بدون هیچ بهایی مامان بشی؟ نمی شه که بدون هیچ دردی زایشی رخ بده.نمی شه که..." یهو از اون جیغ ها زد و چند تا پرستار اومدن تو اتاق.یکی از پرستار ها طوری باهاش برخورد کرد که خدا رو شکر کردم جای اون خانمه نیستم.گر چه به نظر من هم جیغ کشیدن خیلی مسخره بود. من هنوز درد نداشتم. یعنی داشتم ولی درد غیر قابل تحملی نداشتم. از اتاقم می تونستم برج میلاد رو ببینم و آرزو کردم تا وقتی که لامپهای برج رو روشن کردن، من تو اتاق باشم.تخت من کنار پنجره بود.درد کم کم داشت شروع می شد.من ... "و من مسافرم ای باد های همواره، مرا به وسعت تشکیل ابرها ببرید" جالب اینه که تنها چیزی که از سهراب بلد بودم تو ذهنم بود."مهلتی بایست تا خون شیر شد، تا نزاید بخت تو فرزندنو، خون نگردد شیر شیرین خوش شنو" و گاهی صلوات می فرستادم. گاهی هم با هانی که اون موقع مطمئن بودم اسمش " هانی" یه حرف می زدم. بهش می گفتم نترسه و یه کم به سرش فشار میاد و بعد خودم بغلش می کنم. بهش اطمینان می دادم تا هر وقت که زنده باشم نمی ذارم بهش سخت بگذره و ... .

پرستار آمد و ضربان قلب هانی رو چک کرد. بعد با نیشتری کیسه آب را پاره کرد. از اینکه تختم خیس شده بود ناراحت بودم.نمی دانم چرا یهو گریه ام گرفت.دلم می خواست مامانم پیشم بود یا حتا جلال. پرستار پرسید چرا گریه میکنم .خیس بودن تخت را بهانه کردم و خواستم که بروم دوش بگیرم.گفت برو ولی فقط پاهایت را بشور.دلت را نشور. تا پاهایم را شستم و خشک کردم تشک تخت را عوض کرده بودند.در دلم کلی دعایشان کردم. روی تخت دراز کشیدم و "من پشیمان نیستم، من به این تسلیم می اندیشم، این تسلیم درد آلود". گرچه هوا هنوز روشن بود، لامپ های برج میلاد را روشن کرده بودند.هوا ابری بود.قرار بود بارش برساووشی هم امشب باشد.دلم گرفت که نمی شود توی آن همه ابر شهاب ها را دید.نه که من هم با دوربین روی پشت بام بودم! نم نم باران می بارید و نمی بارید.

در دلم دعا می کردم و سعی میکردم به یاد بیاورم از زمان حضرت آدم تا حالا همیشه زن ها زاییده اند و نمرده اند. چیزی درونم می پیچید و می گسترد خودش را .انگار می رمبیدم به درون.مثل ستاره ای که قرار است به کوتوله ای سفید یا حتا قهوه ای تبدیل شود.بعد انگار نه که چیزی بوده. تمام شده بود. دوباره می پیچید مرا و با خودش می برد.چنگ انداخته بودم به تخت. گاهی اشکی سر می خورد.نمی فهمیدم، به لبم که می رسید از طعمش می دانستم دارم گریه می کنم.حتا سعی نمی کردم جیغ نکشم ولی نمی دانم چرا به جای جیغ تمام زنانی که در گوشم بود فقط شوری حس می  کردم کنار لبم و  شعر های پراکنده ی گنگی بود از فروغ و از تسلیم درد آلودش، از نوشته های گم خودم .از باید های درد زایش. سعی می کردم به درد فکر نکنم.همه چیز طبیعی بود.درد داشتم که می باید می بود، اضطراب داشتم که آن هم می باید باشد. پس همه چیز طبیعیست. فقط نمی دانم چرا همه اش اشک می آمد پشت پلکم، به زور می فرستادمش تو، دوباره می آمد. از درد نبود، این را مطمئن بودم.

دستانم درد گرفت بود از فشارش بر تخت. بازو هایم بی حس بود اما.درد در انگشتانم بود. دوست داشتم به جای طاقباز، روی دلم بخوابم.انگار آن طور درد کمتر می شد. نمی شد ولی.

ثانیه های با درد، سالی می گذشت. و ثانیه هایی که درد نبود و دستانم تخت را رها می کرد، آنی.

تخت را فشار می دادم و به هانی می گفتم"زودتر بیا.ببین برایت لامپهای برج میلاد را روشن کرده اند.تو رو خدا زودتر بیا. د بیا بچه! " .صورتم را می چسباندم به بالش، حالا دیگر خیس بود، از اشکهای من. در دل خدا را شکر می کردم که پسرم هرگز این تجربه ی درد ناک را نخواهد داشت. پرستار آمد و گفت"دو تا دختر و یه پسر اومدن.این بچه های تنبل شما نمی خوان بیان؟ " و تا می آمد برای معاینه آرزو کردم مرا ببرد با خودش.ببرد که درد نکشم. گفت"آفرین تا یکی دو ساعت دیگه بچه به دنیا می آد ها!"

کم کم انگار هانی می آمد بالا. گفتم حتمن مدلش است من که تا حالا زایمانی نداشتم. انگار مثل سنگ قلمبه شده بود توی دلم.پاهام شروع کرده بود به لرزیدن و همچنان اشک هی می آمد و من هی می راندمش. پرستار سر ده دقیقه ای که قول داده بود برگشت، از صدای جیغ های مکرر تخت بغلی عصبی شده بودم.کمی به او دلداری داد و به من گفت" خانم بی صدا حالش چطوره؟" گفتم:" هانی قلمبه شده این بالاهه، طبیعی ه؟"

ضربان قلب هانی رو با شتاب خاصی  چک کرد و  داد زد" خانم نادری! افت ضربان قلب" و ناگهان  چهار تا پرستار ریختند سرم. حالا دیگر واقعن ترسیده بودم.پاهام می لرزید و لبم را می گزیدم تا اشک هام پایین نیایند.

ساعت هشت و پنجاه دقیقه شب بود.

  آنقدر سریع اتفاق افتاد که نفهمیدم چی شد.تو اتاق عمل به دکتر می گفتم:" این پرده را بردار. من نمی ترسم.می خواهم لحظه ی به دنیا آمدنش را ببینم" با خوشرویی گفت"چشم" و پرده را بر نداشت.من دوست داشتم ببینم لحظه ی آمدنش را.می دانستم تنها تجربه ی ناب تمام زندگی م است. نمی خواستم از دست بدهم ش. سرم را که از روی تخت بلند می کردم سایه ها را شاید ببینم، خانم دکتری که از کمر بیهوشم کرده بود، شانه هام را می خواباند و می گفت " بعدن سر درد می گیری ها! صاف بخواب"

ساعت نه و بیست دقیقه بود که "هانی" به دنیا آمد.

تمام تلاشم برای اینکه طبیعی به دنیا بیاد هدر رفته بود.کلی درد کشیدم و دست آخر سزارین شدم.

ولی خوبی ش به این بود که همون لحظه دیدمش.سعی کردم قیافه ش به یادم بمونه تا عوض نشه تو بیمارستان!

بعد فقط تشنگی به یادم مانده و آبی که قطره قطره بهم می دادند.دوست داشتم بخوابم.درد نداشتم و هانی به دنیا آمده بود.باران تندی تهران را می شست و من تشنه بودم.

وقتی مامانم من رو بوسید و بهم تبریک گفت یک ساعتی از زایمانم می گذشت.

آن وقت احساس کردم مادرم چقدر ، چقدر فداکار است.چقدر ایثار کرده برای ما بچه هایش.احساس کردم خیلی بیشتر دوستش دارم و شرمنده بودم به خاطر تمام لحظه هایی که اذیتش کرده بودم.

جلال ولی... .

فکر می کنم همیشه که لحظه ی زایمان م جزء لحظه هایی از زندگی م بود که خود خودم بودم.هیچ تناقضی در من نبود.هیچ چیزی مانع خود بودن م نبود. می خواستم خودم باشم و ملاحظه ی هیچ کس و هیچ چیز رو نمی کردم.

من یه اخلاق بد دارم که پشت همه ی رفتارهام یک خانمی وجود دارد که همه ش امر و نهی می کند به من."نباش.نگو.نرو.نخور و ... ."  تمام کارهای او با"نه" شروع می شه. اون لحظه اما نبود. مرده بود.اگر چه باز هم بعد از گذشتن چند ساعت دو باره آمد. ولی اون لحظه ها به دل خودم خیلی نشست.

گاهی فکر می کنم بودن هانی شاید نمی گذارد که دیگر به خودم برسم و حتا این "نباش .نرو .نگو و... " ها بیشتر شده، انگار هر چه مسئولیت م به آدمهای دور و برم بیشتر می شود اون آدم درونم پر رنگ تر می شود ولی اینها بهانه است.من خودم را گم کرده ام شاید. نیست شده ام.

خودم را می آزارم تا اطرافیانم بی مسئولیت تر باشندو من له بشوم زیر اینهمه مسئولیت. و صد البته که گاهی لبریز می شوم ، دیوانه می شوم. افسار گسیخته و وحشی می شوم.

ولی به خدا ملیحه ی وحشی، بیشتر خسته ست تا هر چیز دیگر.

دلم خودم را می خواهد. تنگ است برای خودم وقتی دبیرستانی بودم.که شبها تا صبح بیدار می ماندم و کتاب می خواندم.روی پشت بام خانه مان رصد می کردم با دوربین دو چشمی کوچکی که بابا برایم خریده بود و نقشه ی آسمان زهوار در رفته ای که به هزار زحمت خریده بودمش. که را ه می رفتم در خانه و بلند بلند شعر می خواندم از مولانا و شاملو و فریدون مشیری و ... . که یواشکی توی زیر زمین کتابهای شریعتی می خواندم. که دنیام پر بود از ستاره و شعر و کتاب و صد البته بی مسئولیتی. دلم می خواهد ... .

نه اینکه مدام به فکر قسط های عقب افتاده باشم و قرض های ریز و درشت. خانه ای که قرار است سر سال عوض کنیم. مهد کودک هانی، که هنوز نمی خواهد با آن کنار بیاید، غذا نخوردنش، گریه های الکی ش، بهانه گیری هاش . کارم، که خیلی شغل بدی ست و دیگر حوصله اش را ندارم.جلال که از هانی بدتر است، عصبی و بهانه گیر و ... . کار قرار دادی جلال که نمی دانم که می خواهد رسمی شود یا نه. و آرزو های ریز و درشت و بلاتکلیفم.

 دلم می خواهد یک زن احمق باشم در دورترین جای زمین، با شوهری که دلش یک زن احمق می خواهد.

زنی که هیچ چیز نفهمد .فقط خواب و خوراک و پوشاک برایش مهم باشد.

نفهمم چه خبر است دور و برم. هیچ چیز هیچ چیز نفهمم.

... .

روزهای بدی بود، نه بخاطر اتفاقی که قرار بود بیفتد و افتاد، به خاطر اتفاقاتی که قرار نبود بیفتند و افتادند.

بد، به خاطر اینکه نظم زندگی را به هم ریخته است. به خاطر اینکه چیزی را فهمیده ام.

چیزی را مزه مزه کرده ام. خودم را بعد از چند سال دیدم، ایستاده بود روبرویم و نه درونم.

من یادم افتاد که خودم هم آدمم.خودم هم وجود دارم.اون لحظه ای که بعد از چند سال خودم رو دو باره تجربه کردم، طعم شیرین چیزی رو حس کردم که انگار بعد از سالهای دور پیدا شده.

ولی چه سود؟

از اینکه یه بچه ی فسقلی می تونه کاری کنه که تموم زندگی من یکباره یه چرخش درست و حسابی داشته باشه خودم هم متحیرم.

هانی با آمدنش تمام تصورات من را از همسرم و خودم دگرگون کرد.

حالا من مانده بودم و دنیای گمشده ای که چشمکی به من زد و رفت.

حالا هنوز هم... .

... .

 

 

مرداد برای من ماه تولد دوباره است. حتا مهمتر از تیر.

 

ملیحه! سه سالگی ات مبارک.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/05/06ساعت   توسط ملیحه   | 

 

سلام.از آن جایی که نمی خواستم و نمی خواهم پست اول سال م پره از دلتنگی باشد و نق زدن، آپ نمی کنم.همین.

به دعوت دوست عزیزی می خواهم از آرزو های محالم بنویسم.

۱) زمان برگردد به سال ۷۹

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/01/11ساعت   توسط ملیحه   | 

 

این ها برای شقایق می نویسم که نکته بین است و هنرمند، که پرسیده چرا کودک ت بهانه ی زندگی ت است.

آنهایی که مادرند، پدرند، یا کودکی را جوان کرده اند، می دانند که کودکانمان بهانه های زیستن مایند، بی اغراق.

کودکانمان بدون هیچ تکلفی به ما می آموزند که دوست داشته باشیم، بدون انتظار پاسخ.

کودکانمان نیاز خود را به راحتی به ما می گویند.بدون  صلاح دید و صغرا کبرا چیدن.

آدم یادش می آید که چه کارهایی که می تواند انجام دهد و نمی کند.

کودکان چگونه عشق ورزیدن را به ما می آموزند.

چه عشقی والاتر از" محبت بی انتظار" را سراغ دارید.

انگار دل آدم را بزرگ می کنند برای بیشتر محبت کردن.

ظرفیت" عشق ورزی" را بالا می برند.

مفهوم عشق باایثار است که کامل می شود . و کدام ایثار از  ایثار مادران و پدران بیشتر است.

که خود در زحمتند  تا آرامش و امنیت کودک شان را تضمین کنند.

از وقتی که هانی به دنیا آمده، من مادرم را و پدرم را دوست تر دارم.

همکاران م را.دوستان م را.همسرم را حتا.

من دارم یاد می گیرم بی هیچ انتظار پاسخی دوست بدارم.گر چه سخت.گرچه دیر.

همین است که به نظر من " کودکانمان بهانه های زیستن مایند"

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/22ساعت   توسط ملیحه   | 

 

خدایا شکرت که مهمون رو آفریدی.

ما دیروز مهمون داشتیم.کلی خوش گذشت.جای همه ی خالی.

هانی هم هر کاری دوست داشت کرد.

+ نوشته شده در  شنبه 1386/11/20ساعت   توسط ملیحه   | 

 

ما خواستیم بعد از سال ها برویم مسافرت.

اول ش قرار بود بریم کیش، بعد پولمون رو خرج کردیم.

قرار بر این شد که بریم شیراز،بعد هی از روی پول ه برداشتیم و خرج کردیم.

گفتیم بی خیال می ریم یزد خونه ی محبوبه اینا.

بعد فکر کردم محبوبه با دو تا بچه ی شیر به شیر! گناه داره، با هانی هم با هم باشن دیگه هیچ چی تو خونه ش سالم نمی مونه.

ما اصلن بی خیال سفر شدیم.

تا اینکه... .

بله ، یکی از دوستای بابای هانی خونه ش رو تو ساری به ما پیشنهاد کرد.که همه ی وسایل رفاهی حاضره وگرمه وهیچ کی الان اون جا نیست و ... .

آقا ما هم جوون و خام!

رفتیم ساری.

گرچه خوش گذشت، ولی یخ کردیم.دریا که نگو ... .

من و بابای هانی و هانی بودیم و دریا.

تا حالا نه زمستون شمال رو دیده بودم و نه لب دریا رو اون همه خلوت.برای خودش عالمی داشت.

ولی ما یخ کردیم.

خوبی ش فقط به این بود که عزیزی رو بعد از 8 سال دیدم.پسرش می رفت کلاس اول!! فتانه دوست بسیار عزیزم.

بعد هم جاده ها بسته شد.ما موندیم پشت برف.

همه ی درختا یه دست سفید بودن.انگار عروس بودن.تو این سرما کی حال داره بره عروسی؟

من قرار بود دبیر های فیزیک رو ببرم بازدید.جاده ها که بسته شد.بازدید ما هم لغو شد.آی حرص خوردم.

مدام هم یکی زنگ می زد که " ببخشید بازدید فردا سر جاش ه؟"

تازه همه شماره موبایل بابای هانی رو داشتند.اعصاب اون بیچاره به هم ریخت.

( من زرنگی کردم و شماره م رو به هیچ مدرسه ای و همکاری ندادم.همه شماره ی بابای هانی رو دارن.)

الان هم در حال یخ زدن هستم.خدا رو شکر کنید اگر هنوز گاز دارین و خونه تون گرمه.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/18ساعت   توسط ملیحه   | 

 

رفته پشت سر باباش وبا ناخن های کوچولویش مدام یک خال ریز را که پشت گردن

 

 بابایش است را می گیرد و می کند.

 

جیغ بابایش بلند می شود.

 

اما او با خونسردی تمام به کارش ادامه می دهد.

 

می گوید" مال من است رفته روی گردن بابا"

و اصرار می کند و به حرف هیچ کس هم گوش نمی کند... .

در میان جیغ های بابایش به کارش ادامه میدهد.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/09/03ساعت   توسط ملیحه   | 

 

من می خواهم نازدونه شناگر شود، باباش می خواهد کاراته کا ر.

 

شاید دوچرخه سواری هم خوب باشد، شاید هم پاراگلایدر سواری.

 

خودش فقط دو تا دفتر، دو تا مقوا،دو تا نایلکس پاره، دو تا از هر چه پیدا کند

 

می گذارد زیر پایش، روی فرش سر می خورد و می گوید"بیبین ماما!من ایسکیت دارم"

 

من می خواهم نازدونه فیزیک بخواند، باباش می خواهد مکانیک.

 

من گاهی هم دوست دارم ادبیات بخواند.البته فلسفه هم بد نیست.

 

گاهی فکر می کنم پزشک هم شود خوب است یا دندانپزشک.

 

می خواهم موسیقی هم بداند، باباش اما نقاشی را ترجیح می دهد.

 

البته سفال گری هم آرامش  خاصی می دهد به آدم، آن هم خوب است.

 

کلاس زبان که واجب است.

 

… .

 

آرزو های ما برای او نا تمام است.می دانم همه ی اینها بد جنسی ماست،

 

او باید خودش انتخاب کند.

 

مثل اسکیت بازی اش.البته کفش اسکیت اندازه ی پایش پیدا نکردم شاید باید برم

 

 منیریه.

 

ولی مگر می شود که پدر و مادری برای نازدونه شان آرزو نداشته باشند؟

 

پس من می خواهم نازدونه شناگر شود و … .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/08/16ساعت   توسط ملیحه   | 

 

آنتن تلویزیون را وصل نکرده ایم. گمانم حالا حالاها هم وصل نکنیم،

اگر مهمان ها که می آیند خانه مان گیر ندهند.

هنوز کارتونهایی هست، توی کمد دیواری که جا به جاشان نکرده ام.

 حوصله اش راندارم. درگیر کارهای مدرسه هم نیستم. وقت اضافه هم دارم،

از اینکه تلفن ندارم، بی حوصله ام.

گاهی از این سکوتی که بعد از غروب، شهر فرو می رود درش، می ترسم.

بیشتر وقتها اما، آرامش می دهد به من.

نازدونه صبح ها با خنده و خوشحالی بیدار می شود، نه مثل آن وقت ها با گریه و زاری.

با هم کلی گپ می زنیم، صبحانه می خوریم و بعد می برمش مهد کودکی که دیوار

 به دیوار آپارتمان ماست.

در فلزی رنگ و رو رفته مهد را تا می بیند: "من مخد نی میرم ها !"

می گویم باشه تا دیگر چیزی نگوید.

 و توی راهروی مهد که کفش هاش را در می آورم، کیفش را می گیرد از دستم

و می دود و "خاله، خاله" کنان می رود توی مهدکودکش و یادش می رود که مرا تهدید می کرد.

من تا مدرسه چند دقیقه راه دارم و نه دوساعت.

روزهایم طولانی تر شده اند، نازدونه ام شاداب تر.

از پنجره اتاق خوابمان درخت های سبز و کوه های لخت پیداست،از پنجره هال، خیابان و مهد نازدونه.

راستش تلفن نداشتن هم سخت نبود، اگر اینترنتم وصل بود و پر سرعت.

 

پ.ن: می روم نانوایی، دانش آموزانم را توی صف می بینم. از سوپر که چیز می خرم،

 دانش آموزی تعارف می کند که حساب کند. نازدونه را که پارک می برم، حتمن کسی

 هست که مرا با دست به بغل دستی اش نشان دهد.مادر دانش آموزم مدیر مهد

هانی ست. پدر دیگری، کارمند بانکی که قرار است وام بدهد به ما.

 روزهای اول آزاردهنده بود، حالا اما عادت کرده ام.

+ نوشته شده در  جمعه 1386/08/11ساعت   توسط ملیحه   | 

 

ما هنوز زنده ایم.

... .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/08/08ساعت   توسط ملیحه   |