تبليغاتX
ماماتی - یک نفر!

ماماتی

کودکانمان، بهانه های زیستن مایند.

 

 

هر چه من و جلال صدایش می زنیم ، جواب نمی دهد.

بر می گردم ببینم دارد چه کار می کند.نشسته.دست به سینه. تکان هم نمی خورد.پشت چشم برایم نازک می کند و لب هایش را جمع می کند.

با تعجب نگاهش می کنم و می پرسم چرا حرف نمی زند.

می گوید که "من چاقاله بادوم م.چاقاله بادوما که حرف نمی زنن"

دوباره لب هایش را جمع می کند و پشت چشم نازک می کند برایم .

من و جلال به هم نگاه می کنیم.نمی خندیم. هر کدام سر کار خودمان می رویم.

 

پ.ن:"یک نفر از دل من پر کشید

دست به دست نسیم

رفت به دنبال دو تا یا کریم

در دل م

مانده فقط جای دو تا پای او"

این شعر را که می خوانم یاد زمان دانشجویی می افتم.کلاس مکانیک تحلیل دو.فتانه .

+ نوشته شده در  شنبه 1387/03/18ساعت   توسط ملیحه   |