هر چه من و جلال صدایش می زنیم ، جواب نمی دهد.
بر می گردم ببینم دارد چه کار می کند.نشسته.دست به سینه. تکان هم نمی خورد.پشت چشم برایم نازک می کند و لب هایش را جمع می کند.
با تعجب نگاهش می کنم و می پرسم چرا حرف نمی زند.
می گوید که "من چاقاله بادوم م.چاقاله بادوما که حرف نمی زنن"
دوباره لب هایش را جمع می کند و پشت چشم نازک می کند برایم .
من و جلال به هم نگاه می کنیم.نمی خندیم. هر کدام سر کار خودمان می رویم.
پ.ن:"یک نفر از دل من پر کشید
دست به دست نسیم
رفت به دنبال دو تا یا کریم
در دل م
مانده فقط جای دو تا پای او"
این شعر را که می خوانم یاد زمان دانشجویی می افتم.کلاس مکانیک تحلیل دو.فتانه .
