تبليغاتX
ماماتی - دل هانی!

ماماتی

کودکانمان، بهانه های زیستن مایند.

 

 

هر وقت عکسهای من و جلال را می دید بهانه می گرفت و سراغ خودش را، من هم بهش می گفتم تو اون وقت ها توی دل من بودی.

یک روز داشتم برایش قصه ی "بز زنگوله پا" را می گفتم، رسیدم به آنجا که" بز با شاخش دل گرگ بد جنس را پاره می کند و بچه هایش را نجات می دهد" گفت:" دل تو رو هم بز پاره کرد و من را در آوورد؟"

گفتم:"نه .خانم جراح  این کار را کرد تا تو به دنیا بیایی"

" ببینم"

گفتم:"چی رو؟"

" دل ت رو "

دل من رو دید .خیلی نگاه کرد و آخرش لباسش را بالا زد و گفت:"ببین! شما و باباجلال و باباجی و مامان جمیله و محمد جواد و عاطفه از این جا به دنیا اومدین، امیر ولی هنوز تو دل من زندانی یه.اگه باستیل بخره آزادش می کنم"

 

پ.ن:باباجی، پدر من.مامان جمیله، مادرم. امیر،محمد جواد و عاطفه، برادران و خواهرم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/19ساعت   توسط ملیحه   |