طبق معمول غذا نمی خورد که جلال دعواش کرد.می گوید" کدوم بابایی بچه ش رو دعوا می کنه؟هان؟ کدوم بابا؟" و همه ی این حرف ها را با بغض گفت.
جلال خلع سلاح شده هاج و واج مانده بود چه کند.
ما هم از او یاد گرفتیم.
وقتی با توپ زد به گلدان "حسن یوسف" من و شاخه اش را شکست، گفتم"کدوم بچه ای با توپ می زنه گل رو می شکنه؟"
با نهایت اعتماد به نفس گفت" همه ی بچه ها" یه ذره فکر کرد و دوباره لبهاش را غنچه کرد و گفت" بله، همه ی بچه ها"
