<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>ماماتی</title>
<link>http://maamaati.blogfa.com/</link>
<description>کودکانمان، بهانه های زیستن مایند.</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 07 Oct 2008 20:24:17 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>من !</title>
<link>http://maamaati.blogfa.com/post-208.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من خیلی بدم.خیلی در گیر کارم شده ام.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یکی دو ماه پیش، زهرا، از همکلاسی های سال اول دبیرستانم زنگ زد به من. گفت که اسم پدرم یادش بوده، از 118 شماره ی خانه ی پدرم را گرفته و از آنها شماره ی من را. گفت که دو تا دختر دارد. خانه دار است.تهران زندگی می کنند و درس ش را نیمه رها کرده به خاطر بارداری اش.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هفته ی پیش الهه زنگ زد. از همکلاسی های دبیرستان. کمی هم با هم سه تار کار کردیم، وقتی دانشجو بودیم. گفت که &quot;سپهر&quot; دارد. اصفهان می نشینند و حالا هم به من سر می زند من نمی شود که برایش میل بزنم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سارا همیشه زنگ می زند.من اصلن تلفن اش را ندارم. همیشه قصد می کنم اینبار که زنگ زد از روی آی دی کالر شماره اش را یادداشت کنم ، نمی شود. دیروز وقتی زنگ زد از خجالت می خواستم بمیرم. کلی معذرت خواهی کردم که نشده من از او احوالی بپرسم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;امسال یکی از دانش آموزان خواهرم دختر یکی از همدوره ای های دبیرستان م  است.حورا. امروز حورا، که همان دوست من باشد نامه ای نوشته برای خواهرم و شماره خانه شان و موبایلش را داده و تقاضا کرده که خواهرم هم شماره ی من را به او بدهد و دست دخترش فرستاده مدرسه. می دانم حالا حالا ها وقت نمی کنم به او زنگ بزنم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یکشنبه، روز چهاردهم مهر، دبیر شیمی مان زنگ زده و عذر خواهی می کند که نمی تواند بیاید برای تدریس. دبیر ریاضی روز های کارش را تغییر داده چون مدسه ی دیگر طبق قرارشان عمل نکرده اند. کلاس دوم به خاطر تعداد زیاد بچه ها دو تاشد.کلی دبیر کم داریم حالا. دو تا از دبیر ها را اداره گرفت و  فرستاد جای دیگر به خاطر امتیازشان .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;همه ی برنامه ی من را خراب کردند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; از اداره ساعت 9 صبح زنگ می زنند که ساعت 10 جلسه ی مدیران است بیایید. آن وقت است که از همه چیز خنده ام می گیرد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گر چه از روز اول مهر حتا یک کلاس بیکار هم نداشته ام، مجبور شدم فردا بچه های دوم انسانی را تعطیل کنم. هیچ دبیری نداشتند. یکی جلسه است. یکی قرار پایان نامه دارد. یکی می رود برای گزینش و یک ساعت هم که خودمان شورای دبیران داریم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ساعت سه زنگ مدرسه می خورد و من ساعت چهار می رسم خانه. راهم دور نیست.کار دارم در مدرسه می مانم. هانی تا دو و نیم مهد است و بعد می آورمش مدرسه. خیلی خسته می شود و بی تابی می کند. از وقتی مدرسه ها باز شده کلاس زبان نمی برمش. ترمش نیمه کاره مانده و من عذاب وجدان گرفتم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دلتنگ پاییزم که بنشینم جلوی پنجره، باران تند بیاید، صدایش مرا ببرد  به خیلی دورها و من با لیوان چای صورتم را گرم کنم. دلتنگ ناودان انجمن دانشگاهم، همان که تویش تکه ی کهنه و پلاستیک را تپانده بودید تا صدایش در نیاید. دلتنگ آجرهای قدیمی دیوار انجمن م و پرچین کو تاه دور زمین فوتبال که همیشه توش قایم می شدم و دراز می کشیدم و برگ های چنارهای سر به فلک کشیده را می دیدم و آرزو می کردم کاش برگ بودم، زیبا و رها.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 07 Oct 2008 20:24:17 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=maamaati&amp;postid=208</comments>
<dc:creator>maamaati</dc:creator>
<guid>http://maamaati.blogfa.com/post-208.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دعوا!!</title>
<link>http://maamaati.blogfa.com/post-207.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;برای هانی قصه می گفتم. از آنهایی که  خودم می سازم. اینکه دو تا دوست طی سوء تفاهمی با هم دعوا می کنند  و بعد که زمان می گذرد و عصبانیت هاشان خاموش می شود، هر دو پی به اشتباهشان می برند و رو در رو با هم صحبت می کنند و آن مشکل بر طرف می شود. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گفت:&quot; بچه ها که با هم دعوا نمی کنن. فقط بزرگتر ها دعوا می کنن، مث تو و بابا&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; تنم یخ کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 05 Oct 2008 16:41:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=maamaati&amp;postid=207</comments>
<dc:creator>maamaati</dc:creator>
<guid>http://maamaati.blogfa.com/post-207.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مادر من!</title>
<link>http://maamaati.blogfa.com/post-206.aspx</link>
<description>  &lt;FONT size=3&gt;مامان! خیلی دوستت دارم.خیلی. دوست دارم یه کاری کنم که تمام شبها و روزات پره آرامش بشه، یه آسودگی مطلق. دوست دارم ببرمت سفر، یه جایی که  هیچ کی و هیچ چیز  نتونه آرامشت رو به هم بریزه.&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;مامان! خیلی دوستت دارم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;پ.ن: نه روز تولد مامان ه، نه روز مادر ه، نه تولد خودم ه ( که روز تولدم همه ش به فکر مامانم هستم که مرا آورده اینجا)، و نه هیچ چیز دیگر.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;A href=&quot;http://mahtitiane.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;ماه تی تی عزیزم&lt;/A&gt; من از همه چیز و همه کس تنها آرامش را می خواهم برای مادرم.&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Thu, 25 Sep 2008 21:36:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=maamaati&amp;postid=206</comments>
<dc:creator>maamaati</dc:creator>
<guid>http://maamaati.blogfa.com/post-206.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>علی آقا دریانی نبود ، ولی ... !</title>
<link>http://maamaati.blogfa.com/post-205.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;علی آقا نزدیکی های میدان هروی سوپری داشت. سر کوچه ی خوابگاهمان. همه ی ما از سوپر کوچک او خرید می کردیم. سی، چهل ساله و مهربان بود.  گاهی که یادمان می رفت برای خرید چه چیزی به مغازه اش رفته ایم، می ایستاد و متفکر  ما را نگاه می کرد و هر چند ثانیه اسم جنسی را می گفت. &quot;چای&quot;.&quot;کبریت&quot;.&quot;شیر&quot;.&quot;مسواک&quot;.&quot;تنقلات&quot;.&quot;شامپو&quot;. &quot;صابون&quot;. ... . و آنقدر می گفت تا یادمان می آمد چه می خواهیم. آن وقت بود که  فهمیدم هرگز  نمی توانم مثل مادرم  باشم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;همه ی اینها راگفتم تا بگویم یک هفته ای هست که نمک مان تمام شده. از خانه که بیرون می روم، فراموش می کنم بخرم، تا می آیم خانه، یادم می آید که نمک نداریم. نمک تمام نمکدان ها هم تمام شده است. و امشب بالاخره نمک خریدم. چند بار در این یک هفته رفته ام سوپری محل و تمام قفسه های آن را برانداز کرده ام هر بار هم آب میوای، کاکائویی، کنسروی، چیزی خریده ام، نمک اما نه. یادم نمی آمد برای چه دارم توی مغازه اش چرخ می زنم و چیز می خرم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;راستش دلم نه تنها برای علی آقا که برای تک تک آنچه در مغازه اش می فروخت تنگ است. برای آن لحظه هایی که  از خوابگاه شال و کلاه می کردیم و می رفتیم در مغازه اش و خرید می کردیم. شب ها توی اتاق با بر و بچه هایی که الان خیلی وقت است بعضی هایشان را ندیده ام خرت و پرت هایی که خریده بودیم جا به جا می کردیم و می خوردیم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چه خوش بودیم. الکی خوش.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پ.ن: هر چه رفت از عمر نام آن به نیکی می برند             چهره ی امروز در آیینه ی فردا خوش است&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 20 Sep 2008 19:25:44 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=maamaati&amp;postid=205</comments>
<dc:creator>maamaati</dc:creator>
<guid>http://maamaati.blogfa.com/post-205.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ماشاژ دادن !</title>
<link>http://maamaati.blogfa.com/post-204.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دست هانی بهتر شده. گاهی درد می گیرد و می گوید &quot;مامان! برام زرده تمخ مرغ و زردچوبه بزن.&quot; من هم برایش ماساژ  می دهم و می بندم. شب هم تا صبح باید حواسم را جمع کنم تا روی دستش نخوابد. با این حال خدا را هزار هزار بار شکر که دردش خوب شده.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دیشب تا صبح پا درد داشت، توی خواب و بیداری ناله می کرد و می گفت&quot; ماشاژ بده&quot; تا صبح نخوابیدم، با چشمهای نیمه باز سحری خوردم و صبح توی مدرسه مجبور شدم تمام برنامه را از اول بنویسم که تمام هم نشد. چند تا دبیر تازه آمده اند و برنامه ی چند تا دبیر دیگر هم تغییر کرده و تمام  برنامه به هم خورده. آنهم برنامه ای که کامل شده بود . عصر هم برای افطار رفتیم خانه ی عمو حسن. الان هم دارم از خستگی می میرم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن: اینها را نوشتم  تا بعدها بدانم چرا این روزها اینقدر خسته ام&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 18 Sep 2008 20:25:37 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=maamaati&amp;postid=204</comments>
<dc:creator>maamaati</dc:creator>
<guid>http://maamaati.blogfa.com/post-204.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بال و دست!</title>
<link>http://maamaati.blogfa.com/post-203.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;می گوید:&quot; مامانی جونی! کاش به جای دست، بال داشتم. از پله ها بالا نمی رفتم. پرواز می کردم. خونه که می رسیدم بال هام رو می گذاشتم توی کمد، تا فردا. دیگه هم دست نداشتم تا درد کنه هم از پله ها بالا نمی رفتم تا خسته شم.&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد از این آرزوی هانی، جلال گفته حتمن می رویم طبقه ی همکف یا اول اجاره می کنیم. ولی من نگران دست درد هانی هستم، اگر چه حالا دستش را کامل باز می کند ولی نمی تواند آرنج ش را کاملن ببندد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 12 Sep 2008 20:10:46 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=maamaati&amp;postid=203</comments>
<dc:creator>maamaati</dc:creator>
<guid>http://maamaati.blogfa.com/post-203.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دست هانی من!</title>
<link>http://maamaati.blogfa.com/post-202.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پنج شنبه عصر، نازدونه داشت با باباش بازی می کرد، از روی مبل افتاد و ... .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اونقدر گریه کرد. دم افطاری از این جا به اون جا. دارو و عکس و ... .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دست راستش در رفته. ارتوپد جا انداخت و مسکن داد. هر شب براش با زرده ی تخم مرغ و زردچوبه ماساژ می دم و می بندم.هنوز بهتر نشده.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;فردا دوباره وقت دکتر داریم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;برای هانی من دعا کنید. دست راستش ه و من می ترسم . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کاش دست من بود. کاش من درد می کشیدم . کاش کاملن خوب ... .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یعنی ممکنه وقتی هم بزرگ بشه در اثر کار سنگین یا سرما دوباره دستش درد بگیره. خیلی می ترسم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خیلی التماس دعا.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پ.ن: نمی دونم چرا این بلاگفا نوشته ها رو اینطوری کرد. الکی بین خطوط فاصله انداخته. گویا بلاگفا هم در رفته!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 09 Sep 2008 20:02:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=maamaati&amp;postid=202</comments>
<dc:creator>maamaati</dc:creator>
<guid>http://maamaati.blogfa.com/post-202.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>همه ی کارهای من!</title>
<link>http://maamaati.blogfa.com/post-201.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گندم و جو که پخت، عدس را می ریزم روش. عصاره ی گوشت و مرغی که درست کردم از تو فریزر در می آورم از هر کدام کمی اضافه می کنم.سبزی و ریز شده ی ساقه ی کرفس را هم می ریزم روش. بویش همه ی خانه را برداشته است.کمی زعفران و کمی هم نمک. آخر کار می گردم و رشته ی آش پیدا می کنم، می ریزم توی قابلمه. سر سفره ی افطار که می آورم باورم نمی شود که آنقدر خوشمزه شده باشد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هیچ وقت غذا را نمی چشم. از بوش(اگر بینی م کیپ نباشد، که معمولن هست) و از رنگش و نمی دانم از چی که  می فهمم نمکش اندازه است؟ خوشمزه است؟ همه چی کافی است؟ و یا نه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هر وقت با جلال آشتی ام، هر وقت که حال و حوصله دارم و خسته نیستم، هر وقت که وسایل آشپزی م جور است، از آشپزی لذت می برم و غذا های م خوشمزه می شوند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و اگر  اینها نباشد، غذا همه چیز دارد اما خوشمزه نیست. چون با عشق و علاقه پخته نشده.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 07 Sep 2008 17:18:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=maamaati&amp;postid=201</comments>
<dc:creator>maamaati</dc:creator>
<guid>http://maamaati.blogfa.com/post-201.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رابطه ی بابا و ریش و موهای ریز روی دست هانی!!</title>
<link>http://maamaati.blogfa.com/post-200.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می گوید: &quot;مامان! ببین روی دستم ریش در آورده!&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می بینم. با تلاش تمام، توی نور آفتاب فقط برق می زند. موهای ریز روی دستش رامی بینم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot;مامان! من حالا بابا شدم؟&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بله عزیزم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ذوق می کند و بالا، پایین می پرد.داد می زند&quot; من بابام.من بابام&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امیدوارم روزی هم که پدر می شود همینطور سر خوش باشد و پر جنب و جوش. آمین.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن: بابای هانی هیچ وقت ریش نذاشته است.عکس ش را که دیدید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 04 Sep 2008 04:23:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=maamaati&amp;postid=200</comments>
<dc:creator>maamaati</dc:creator>
<guid>http://maamaati.blogfa.com/post-200.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>لغتنامه هانی تکمیل می شود !!!!</title>
<link>http://maamaati.blogfa.com/post-199.aspx</link>
<description>&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&quot;مامان! تلویزیون &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;lcd &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;می خری؟&quot; &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;    &lt;/SPAN&gt;- چرا؟&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&quot; برام توش &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;cd &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;بذاری دیگه. مگه توی &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;lcd &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;ها &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;cd &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;نمیذارن؟ ببین! &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;Lcd &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;یعنی &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;cd&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt; بذارین &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;برای بچه تون که ببینه.&quot;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;    &lt;/SPAN&gt;- چه جالب من نمی دونستم.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&quot; آره یعنی همین که گفتم&quot;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA; mso-fareast-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-ansi-language: EN-US; mso-fareast-language: EN-US&quot;&gt;کیف می کنم از اعتماد به نفسش.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 31 Aug 2008 17:38:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=maamaati&amp;postid=199</comments>
<dc:creator>maamaati</dc:creator>
<guid>http://maamaati.blogfa.com/post-199.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
